پایگاه اطلاع رسانی حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام

این پایگاه اطلاع رسانی مختص به دفتر امام جمعه تویسرکان می باشد

پایگاه اطلاع رسانی حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام

این پایگاه اطلاع رسانی مختص به دفتر امام جمعه تویسرکان می باشد

این پایگاه اطلاع رسانی به منظور دسترسی آسان کاربران در این فضا قرار گرفته است .

بایگانی
۱۸
خرداد

شناخت مختصرى از زندگانى امام حسن علیه السلام

پیشواى دوم جهان تشیع که نخستین میوه پیوند فرخنده على (ع) با دختر گرامى پیامبر اسلام (ص) بود، در نیمه ماه رمضان سال سوم هجرت در شهر مدینه دیده به جهان گشود.(1)
حسن بن على ع از دوران جد بزرگوارش چند سال بیشتر درک نکرد زیرا او تقریبا هفت سال بیش نداشت که پیامبر اسلام بدرود زندگى گفت/
پس از درگذشت پیامبر (ص) تقریبا سى سال در کنار پدرش امیر مومنان (ع) قرار داشت و پس از شهادت على (ع) (در سال 40 هجرى) به مدت 10 سال امامت امت را به عهده داشت و در سال 50 هجرى با توطئه معاویه بر اثر مسمومیت در سن 48 سالگى به درجه شهادت رسید و در قبرستان «بقیع» در مدینه مدفون گشت/
فریاد رس محرومان
در آیین اسلام، ثروتمندان، مسئولیت سنگینى در برابر مستمندان و تهیدستان اجتماع به عهده دارند و به حکم پیوندهاى عمیق معنوى و رشته‏هاى برادرى دینى که در میان مسلمانان بر قرار است، باید همواره در تامین نیازمندیهاى محرومان اجتماع کوشا باشند. پیامبر اسلام (ص) و پیشوایان دینى ما، نه تنها سفارشهاى مؤکدى در این زمینه نموده‏اند، بلکه هر کدام در عصر خود، نمونه برجسته‏اى از انساندوستى و ضعیف نوازى به شمار مى‏رفتند/
پیشواى دوم، نه تنها از نظر علم، تقوى، زهد و عبادت، مقامى برگزیده و ممتاز داشت، بلکه از لحاظ بذل و بخشش و دستگیرى از بیچارگان و درماندگان نیز در عصر خود زبانزد خاص و عام بود. وجود گرامى آن حضرت آرام بخش دلهاى دردمند، پناهگاه مستمندان و تهیدستان، و نقطه امید درماندگان بود. هیچ فقیرى از در خانه آن حضرت دست خالى برنمى گشت. هیچ آزرده دلى شرح پریشانى خود را نزد آن بزرگوار بازگو نمى‏کرد، جز آنکه مرهمى بر دل آزرده او نهاده مى‏شد. گاه پیش از آنکه مستمندى اظهار احتیاج کند و عرق شرم بریزد، احتیاج او را برطرف مى‏ساخت و اجازه نمى‏داد رنج و مذلت سؤال را بر خود هموار سازد!
«سیوطى» در تاریخ خود مى‏نویسد: «حسن بن على» داراى امتیازات اخلاقى و فضائل انسانى فراوان بود، او شخصیتى بزرگوار، بردبار، باوقار، متین، سخى و بخشنده، و مورد ستایش مردم بود.(2)
نکته آموزنده
امام مجتبى (ع) گاهى مبالغ توجهى پول را، یکجا به مستمندان مى‏بخشید، به طورى که مایه شگفت واقع مى‏شد. نکته یک چنین بخشش چشمگیر این است که حضرت مجتبى (ع) با این کار براى همیشه شخص فقیر را بى نیاز مى‏ساخت و او مى‏توانست با این مبلغ، تمام احتیاجات خود را برطرف نموده و زندگى آبرومندانه‏اى تشکیل بدهد و احیاناً سرمایه‏اى براى خود تهیه نماید. امام روا نمى‏دید مبلغ ناچیزى که خرج یک روز فقیر را بسختى تامین مى‏کند، به وى داده شود و در نتیجه او ناگزیر گردد براى تامین روزى بخور و نمیرى، هر روز دست احتیاج به سوى این و آن دراز کند/
خاندان علم و فضیلت
روزى عثمان در کنار مسجد نشسته بود. مرد فقیرى از او کمک مالى خواست. عثمان پنج درهم به وى داد. مرد فقیر گفت: مرا نزد کسى راهنمایى کن که کمک بیشترى به من بکند. عثمان به طرف حضرت مجتبى و حسین بن على (ع) و عبدالله جعفر، که در گوشه‏اى از مسجد نشسته بودند، اشاره کرد و گفت: نزد این چند نفر جوان که در آنجا نشسته‏اند برو و از آنها کمک بخواه/
وى پیش آنها رفت و اظهار مطلب کرد. حضرت مجتبى (ع) فرمود: از دیگران کمک مالى خواستن، تنها در سه مورد رواست: دیه‏اى (خونبها) به گردن انسان باشد و از پرداخت آن بکلى عاجز گردد، یا بدهى کمر شکن داشته باشد و از عهد پرداخت آن برنیاید، و یا فقیر و درمانده گردد و دستش به جایى نرسد. آیا کدام یک از اینها براى تو پیش آمده است؟ (3)
گفت: اتفاقا گرفتارى من یکى از همین سه چیز است. حضرت مجتبى (ع) پنجاه دینار به وى داد. به پیروى از آن حضرت، حسین بن على ع چهل و نه دینار و عبدالله بن جعفر چهل وهشت دینار به وى دادند/
فقیر موقع بازگشت، از کنار عثمان گذشت. عثمان گفت: چه کردى؟ جواب داد: از تو پول خواستم تو هم دادى، ولى هیچ نپرسیدى پول را براى چه منظورى مى‏خواهم؟ اما وقتى پیش آن سه نفر رفتم یکى از آنها (حسن بن على) در مورد مصرف پول از من سوال کرد و من جواب دادم و آنگاه هر کدام این مقدار به من عطا کردند/
عثمان گفت: این خاندان، کانون علم و حکمت و سرچشمه نیکى و فضیلتند، نظیر آنها را کى توان یافت؟ (4)
بخشش بى نظیر
حسن بن على (ع) تمامى توان خویش را در راه انجام امور نیک و خداپسندانه، به کار مى‏گرفت و اموال فراوانى در راه خدا مى‏بخشید. مورخان و دانشمندان در شرح زندگانى پرافتخار آن حضرت، بخشش بى سابقه و انفاق بسیار بزرگ و بى نظیر ثبت کرده‏اند که در تاریخچه زندگانى هیچ کدام از بزرگان به چشم نمى‏خورد و نشانه دیگرى از عظمت نفس و بى اعتنایى آن حضرت به مظاهر فریبنده دنیا است. نوشته‏اند:
«حضرت مجتبى (ع) در طول عمر خود دو بار تمام اموال و دارایى خود را در راه خدا خرج کرد و سه بار ثروت خود را به دو نیم تقسیم کرده و نصف آن را براى خود نگهداشت و نصف دیگر را در راه خدا بخشید.»(5)
کمک غیر مستقیم
همت بلند و طبع عالى حضرت مجتبى ع اجازه نمى‏داد کسى از در خانه او ناامید برگردد و گاه که کمک مستقیم مقدور حضرت نبود، به طور غیر مستقیم در رفع نیازمندیهاى افراد کوشش مى‏فرمود و با تدابیر خاصى گره از مشکلات گرفتاران مى‏گشود. چنانکه روزى مرد فقیرى به آن بزرگوار مراجعه کرد و درخواست کمک نمود. اتفاقا در آن هنگام امام مجتبى ع پولى در دست نداشت و از طرف دیگر از اینکه فرد تهیدستى از در خانه‏اش ناامید برگردد، شرمسار بود، لذا فرمود:
- آیا حاضرى تو را به کارى راهنمایى کنم که به مقصودت برسى؟
- چه کارى؟
- امروز دختر خلیفه از دنیا رفته و خلیفه عزادار شده است، ولى هنوز کسى به او تسلیت نگفته است، نزد خلیفه مى‏روى و با سخنانى که به تو یاد مى‏دهم، به وى تسلیت مى‏گویى، از این راه به هدف خود مى‏رسى/
- چگونه تسلیت بگویم؟
- وقتى نزد خلیفه رسیدى بگو: «الحمدلله الذى سترها بجلوسک على قبرها و لا هتکها بجلوسها على قبرک.»
(حاصل مضمون آنکه: حمد خدا را که اگر دخترت پیش از تو از دنیا رفت و در زیر خاک پنهان شد، زیر سایه پدر بود، ولى اگر خلیفه پیش از او از دنیا مى‏رفت، دخترت پس از مرگ تو دربدر مى‏شد و ممکن بود مورد هتک حرمت واقع شود/)
مرد فقیر به این ترتیب عمل کرد/
این جمله‏هاى عاطفى در دوان خلیفه اثر عمیقى بر جاى نهاد و از حزن و اندوه وى کاست و دستور داد جایزه‏اى به وى بدهند/
آنگاه پرسید: این سخن از آن تو بود؟
گفت: نه، حسن بن على (ع) آن را به من آموخته است/
خلیفه گفت: راست مى‏گویى، او منبع سخنان فصیح و شیرین است.(6)
----------------------------------
1-ابن شهراشوب، مناقب آل ابى طالب، تصحیح و تلیعق: حاج سید هاشم رسولى محلاتى، قم، موسسه انتشارات علامه، ج 4، ص 28 - شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبْ بصیرتى، ص 187 - اسد الغابه فى معرفه الصحابه، تهران، المکتبْ الاسلامیْ، ج 2، ص 10، - ابن حجر العسقلانى، الاصابه فى تمییز الصحابه، بیروت، داراحیأ التراث العربى، 1328 ه'.ق، ج 1، ص 328/
2-کان الحسن رضى الله عنه له مناقب کثیره: سیدا، حلیما، ذاسکینْ و وقار وحشمْ، جوادا، ممدوحا...(تاریخ الخلفا، ط 3، بغداد، مکتبه المثنى، 1383 ه'.ق، ص 189/)
3-ان المسالْ لا تحل الا فى احدى ثلاث: دم مفجع، او دین مقرع، او فقر مدقع ففى ایها تسئل؟
4-مجلسى، بحارالانوار، تهران، المطبعْ الاسلامیْ، 1393 ه'.ق، ج 43، ص 333/
5-سیوطى، تاریخ الخلفا، ط3، بغداد، مکتبه المثنى، 1383 ه'.ق، ص 190 - ابن واضح، تاریخ یعقوبى، نجف، منشورات المکتبْ الحیدریْ، 1384 ه'.ق، ج 2، ص 215 - سبط ابن جوزى، تذکره الخواص، نجف، منشورات المطبعه الحیدریه، 1383 ه'.ق، ص 196 - الشیخ محمد الصبان، اسعاف الراغبین (در حاشیه نور الابصار) قاهره، مکتبه المشهد الحسینى، ص 179/
6-شریف الفرشى، باقر، حیاْ الامام الحسن، ط 2، نجف، مطبعه الاداب، 1384 ه'.ق، ج 1، ص 302/

  • مهدی شرکایی
۱۹
خرداد

در آخرین لحظات ، در فکر هدایت


عمرو بن اسحاق که یکى از اصحاب حضرت ابومحمّد امام حسن مجتبى صلوات الله و سلامه علیه مى باشد، حکایت کند:
روزى من به همراه یکى از دوستانم جهت عیادت آن حضرت به محضر شریف ایشان شرفیاب گشتیم .


و چون اندک زمانى نشستیم ، جویاى حال و احوال آن امام مظلوم علیه السلام شدیم ، که حضرت به من خطاب نمود و فرمود:
یا ابن اسحاق ! آنچه نیاز دارى سؤ ال کن ؟
عرض کردم : یاابن رسول اللّه ! حال شما مساعد نیست ، هرگاه نقاهت شما برطرف شد و سلامتى خود را باز یافتى مسائل خود را مطرح مى نمائیم .
در همین موقع حضرت از جاى خود برخاست و جهت رفع حاجت از اتاق خارج گشت و پس از گذشت لحظاتى که مراجعت نمود؛ فرمود: پیش از آن که مرا از دست بدهى ، آنچه مى خواهى سؤ ال کن .
گفتم : ان شاء اللّه پس از آن که عافیت و سلامتى خود را باز یافتى ، اگر سؤ الى داشتم به عرض عالى مى رسانم .
در این هنگام حضرت فرمود: دشمنان چندین مرتبه مرا زهر خورانیده اند؛ لیکن این بار به جهت شدّت زهر جگرم متلاشى شده است و دیگر مرا گریزى از مرگ نیست .
عمرو بن اسحاق گوید: ناگاه حال حضرت وخیم گشت ؛ و لخته هاى خون قى و استفراغ مى نمود؛ و من دیگر نتوانستیم بنشینیم ، لذا مرخّص شدم تا آن حضرت اندکى بیارامد.
فرداى آن روز دوباره جهت ملاقات و دیدار به حضور آن امام مظلوم شرفیاب شدم ؛ و دیدم که حضرت سخت به خود مى پیچد و مى نالد و حسین علیه السلام بر بالین بسترش غمگین و افسرده حال نشسته بود و اظهار داشت : برادرم ! چه کسى با تو چنین کرد؟
امام حسن مجتبى سلام اللّه علیه با سختى لب به سخن گشود؛ و در جواب فرمود: آیا مى خواهى از قاتل من انتقام بگیرى و قصاصش کنى ؟
برادرش حسین علیه السلام ، پاسخ داد: بلى .
امام مجتبى سلام اللّه علیه فرمود: خداوند متعال از همه خلایق قوى تر و عالم تر است ؛ و من دوست ندارم که به خاطر من ، شخصى کشته گردد و خونى بر زمین ریخته شود.(1)
----------------------------------------------------
1- مدینة المعاجز: ج 3، ص 375، ح 934، کشف الغمّة : ج 1، ص 584.
---------------------------


  • مهدی شرکایی
۱۹
خرداد

پیش بینى خطر در تشییع جنازه

محمّد بن مسلم به نقل از امام محمّد باقر صلوات اللّه و سلامه علیه حکایت نماید:
امام حسن مجتبى علیه السلام فرا رسید و آثار شهادت و رحلت در چهره وى نمایان شد، وصایاى امامت را به برادرش ابا عبدالله الحسین علیه السلام تحویل داد و اظهار داشت : برادرم ، حسین ! تو را به چند نکته مهمّ سفارش و توصیه مى کنم ؛ و از تو مى خواهم که به آن ها اهمیّت دهى .

و سپس چنین اظهار داشت : هنگامى که روح از بدنم پرواز کرد و مرا آماده دفن کردى ، قبل از هر چیز جنازه ام را نزد قبر مطّهر جدّم رسول اللّه صلى الله علیه و آله بِبَرى ، تا با او تجدید عهد نمایم .
و بعد از آن نزد قبر مادرم فاطمه زهراء علیها السلام نیز بِبَر، پس از آن جنازه ام برگردان به سوى قبرستان بقیع ؛ و مرا در آنجا دفن نما.
چون عایشه مصیبت بزرگى بر من وارد مى کند که بسیار براى مؤ منین سخت و ناگوار خواهد بود، به جهت آن که عایشه دشمنى سرسختى با رسول خدا و با ما اهل بیت عصمت و طهارت دارد، بنابر این مواظب کینه و حسادت هاى او باشید.
سپس امام باقر علیه السلام افزود: پس از آن که امام حسن مجتبى علیه السلام به شهادت رسید؛ و اصحاب و یاران ، جنازه مطهّرش را غسل داده و بر جایگاه نماز حضرت رسول بردند؛ و بر جنازه اش نماز گذاردند.
و آن هنگام که خواستند پیکر مقدّسش را براى وداع با جدّ بزرگوارش ، به سمت مسجد و قبر مطهّر رسول گرامى اسلام صلوات اللّه علیه حرکت دهند، ماءمورین عایشه سریع به او خبر دادند که جنازه را به سمت قبر مطهّر مى برند و مى خواهند او راکنار پیغمبر اسلام دفن کنند.
عایشه سوار بر قاطرى شده و به همراه عدّه اى دیگر بر جنازه و تشییع کنندگان حمله کردند؛ و فریادکنان گفتند: جنازه نباید وارد حرم گردد، چون من در آن خانه سهیم هستم .
در این هنگام امام حسین علیه السلام فرمود: اى عایشه ! تو و پدرت از قدیم الا یّام حرمت رسول خدا را شکستید؛ و بدانید که فرداى قیامت باید پاسخ ‌گوى کردار و برخوردهاى خود باشید.
و پس از آن ، جنازه مقدّس را به سمت قبرستان بقیع حرکت دادند و در آن جا دفن کردند.(1)
و روایات در این باره مختلف است و در بسیارى از احادیث آمده است که جنازه آن امام مظلوم را هدف تیرهاى خویش قرار دادند و چند تیر بر پیکر مقدّس آن امام همام اصابت کرد.
----------------------------------------------------
1- اصول کافى : ج 1، ص 300، ح 1، مدینة المعاجز: ج 3، ص 340، ح 84 و ص 372، ح 94، با مختصر تفاوت .
---------------------------


  • مهدی شرکایی
۱۹
خرداد

 اشعارى در مدح آن حضرت


تو عین فاتحه اى ، بلکه سر بسمله اى  
صبا از لطف چو عنقا برو بقله قاف
که آشیانه قدس است ، و شرفه اشراف
چو خضر در ظلمات غیوب زن قدمى
که کوى عین حیاتست و منبع الطاف
بطوف کعبه روحانیان به بند احرام
که مستجار نفوس است ، و للعقول مطف
بطرف قبله اهل قبول کن ، اقبال
بگیر کام ز تقبیل خاک آن
بزن به قائمه عرش معدلت دستى
بگو که اى ز تو بر پا قواعد انصاف
به درد خویش چرا درد من دوا نکنى
به محفلى که بنوشند، عارفان مى صاف
به جام ما همه خون ریختند، جاى مدام
نصیب ما همه جور و جفا شد از اجلاف
منم گرفته بکف نقد جان ، توئى نقاد
منم اسیر صروف زمان ، توئى صراف
شها بمصر حقیقت تو یوسف حسنى
من و بضاعت مزجاء و این کلافه لاف
رخ مبین تو، آئینه تجلى ذات
مه جبین تو نور معالى اوصاف
تو معنى قلمى ، لوح عشق را رقمى
تو فالق عدمى ، آن وجود غیب شکاف
تو عین فاتحه اى ، بلکه سر بسمله اى
تو باء و نقطه بائى و ربط نونى و کاف
اساس ملک سعادت بذات تو منسوب
وجود غیب و شهادت به حضرت تو مضاف
طفیل بود تو فیض وجود نامحدود
جهانیان همه برخوان نعمتت اضیاف
برند فیض تو لاهوتیان بحد کمال
خورند رزق تو ناسوتیان بقدر کفاف
علوم مصطفوى را لسان تو تبیان
معارف علوى را بیان تو کشاف
لب شکر شکنت روح بخش گاه سخن
حسام سرفکنت دل شکاف گاه ، مصاف
محیط بحر مکارم ز شعبه هاشم
مدار و فخر اکارم ز آل عبد مناف
ابومحمد امام دوم باستحقاق
یگانه وارث جد و پدر باستخلاف
تورا قلمرو حلم ورضا بزیر قلم
به لوح نفس تو نقش صیانت است و عفاف
سپهر مهر دو فرمانبرند، در شب و روز
یکى غلام مرصع نشان ، یکى زرباف
ز کهکشان سپهر و خط شعاعى مهر
سپهر غاشیه کش ، مهر خاورى ، سیاف
غبار خاک درت نوربخش مردم چشم
نسیم رهگذرت رشک مشک نافه ناف
در تو قبله حاجات و کعبه محتاج
ملاذ عالمیان ، در جوانب و اکناف
یکى بطى مراحل براى استظهار
یکى به عرض مشاکل براى استکشاف
به سوى روى تو چشم امید، دشمن و دوست
بگرد کوى تو اهل وفاق و اهل خلاف
بر آستان ملک پاسبانت از دل و جان
ملوک را سر ذلت بدون استنکاف
نه نعت شاءن رفیع تو کار هر منطیق
نه وصف قدر منیع تو حد هر وصاف
شهود ذات نباشد نصیب هر عارف
نه آفتاب حقیقت مجال هر خشاف
نه در شریعت عقلست بى ادب معذور
نه در طریقت عشقست از مدیحه معاف

کمپانى 

اى علوى ذات و خدائى صفات
صدر نشین همه کائنات
سید و سالار شباب بهشت
دست قضا و قلم سرنوشت
زاده طوبى و بهشت برین
نور خدا در ظلمات زمین
نور دل و دیده ختمى ماب
سایه یى از پرتو تو آفتاب
علت غائى همه ممکنات
عمر ابد داد به آب حیات
پاکترین گوهر نسل بشر
جن و ملک بر قدمش سوده سر
صاحب عنوان بشیر و نذیر
بر فلک وحى سراج منیر
آینه پاک که نور خدا
تابد از این آینه بر ماسوى
باب تو سر سلسله اولیاست
چشم پر از نور خدا مرتضى است
مادر تو دخت پیمبر بود
آیه اى از سوره کوثر بود
پرده نشین حرم کبریا
فاطمه آن زهره زهراى ما
عاشق کل حضرت سلطان عشق
خون خدا شاه شهیدان عشق
با تو ز یک گوهر و یک مادر است
ظل خدائى تو اش بر سر است
آیه تطهیر به شاءن شماست
حکم شما امراولوالامر ماست
سینه سیناى شما طور وحى
نور شما شاخه اى از نور وحى
در رمضان ماه نشاط و سرور
ماه دعا، ماه خدا، ماه نور
نورفشان شد ز دو سو آسمان
در دو افق تافت دو خورشید جان
وحى خدا از افق ایزدى
نور حسن از افق احمدى
مشگ و گلاب بهم آمیختند
در قدح اهل ولا ریختند
اى رمضان از تو شرف یافته
نور تو بر جبهه او تافته
نیمه ماه رمضان عزیز
گیسوى مشگین تو شد مشگ ریز
نور خدا تافت از آن روى ماه
خاصه از آن چشم درشت سیاه
سرخى گل عکس گل روى توست
ظلمت شب سایه گیسوى توست
روز که خورشید درخشان صبح
سر زند از چاک گریبان صبح
سرخى آن نور و پگاه سپید
روى افق نقش تو آید پدید
اى رخ تو در رمضان بدر ما
هر سر موى تو شب قدر ما
دیده که بى نور تو شد کور به
سر که نه در پاى تو، در گور به
بعد على شاخص عترت توئى
وارث میراث نبوت توئى
مصلحت ملت اسلام و دین
کرد تو را گوشه عزلت نشین
هیچ گذشتى چو گذشت تو نیست
آنکه ز شاهى بکشد، دست کیست
صبر هم از صبر تو بى تاب شد
کوزه شد و زهر شد و آب شد
بعد شهادت نکشید، از تو دست
تیر شد و بر تن پاکت نشست
سبزه بر آمد ز گلستان دین
تا رخ سبز شد از زهر کین
ریشه دین گشت همایون درخت
تا ز تو خورد آن جگر لخت لخت
ملت اسلام که پاینده باد
مشعل توحید که تابنده باد
هر دو رهین خدمات تواند
شکر گزارنده ذات تواند
تا ابد اى خسرو والا مقام
بر تو و بر دین محمد (ص ) سلام
کلک ریاضى که گهر ریز شد
زان نظر مرحمت آمیز شد

ریاضى یزدى .

مجتبى لؤ لؤ پاک مرج البحرین است  
رمضان آمد و دارم خبرى بهتر از این
مژده اى دیگر و لطف دگرى بهتر از این
گر چه باشد سپر آتش دوزخ صومش
لیک با اینهمه دارد سپرى بهتر از این
شب قدر رمضان اگر چه بسى پر قدرت است
دارد این ماه ولیکن سحرى بهتر از این
چون که در نیمه این مه پسرى زاد بتول
کس نزاده ست و نزاید پسرى بهر از این
رمضان ، اى که دهى مژده میلاد حسن
به خدا نیست به عالم خبرى بهتر از این
مجتبى لؤ لؤ پاک مرج البحرین است
نیست در رشته خلقت گهرى بهتر از این
رست پیغمبر از آن تهمت ابتر بودن
نیست بر شاخه طوبى ثمرى بهتر از این
گفت خالق فتبارک به خود از خلقت او
کلک ایجاد ندارد اثرى بهتر از انى
بگذر آهسته تر اى ماه حسن ، اى رمضان
عمر ما را نبود چون گذرى بهتر از این
اثر صلح حسن نهضت عاشورا بود
امتى را نبود، راهبرى بهتر از این
زنده شد باز از این صلح موقت اسلام
نیست در حسن سیاست هنرى بهتر از این
گرچه مشمول عنایات تو بوده ست حسان 
یا حسن کن به محبان نظرى بهتر از این
لطف کن اذن زیارت که خدا مى داند
بهر عشاق نباشد سفرى بهتر از این

حبیب چایچیان (حسان).
نام نیکویش ، حسن ، خلقش حسن ، خویش حسن 
ماه ما در نیمه ماه خدا پیدا شده
بنگرش ماه خدا روشن زماه ما شده
گشته در این ماه یک ماه مبارک تابناک
زین سبب ماه مبارک ماه بى همتا شده
آفتاب و ماه از نور جمالش مستیز
قامت چرخ از قیام قامت او تا شده ،
روح و ریحان محمد سرو بستان على
زینت آغوش ناز زهره زهرا شده
سبط اکبر، سرور جمع جوانان بهشت
کز ازل فرمان فرماندارى اش امضا شده
خسرو شیرین زبان و شهد لب شکر سخن
نوبر و نوشین روان و نوگل و زیبا شده
نام نیکویش حسن ، خلقش حسن ، خویش حسن
حسن سرتاسر، زپا تا سر، ز سر تا پا شده
آن چه خوبان جهان دارند از حسن وجمال
جمله در وجه حسن بر وجه احسن جا شده
شه شده شهزاد گشته ، ره شده رهبر شده
سر شده سردار گشته ، مه شده ، مولى شده
مجمع اسماء حسنى ، را که فادعوه بها ست
مظهر نص له الاسماء والحسنى شده
لمعه اى از پرتو روى نکویش والضحى 
تار مویش لام و اللیل اذا یغشى شده
از نگاه چشم مستش حور حیران در قصور
قهرمان یعمل الجهر و ما یخفى شده
بر دم عیسى دمیده تا مسیحا دم شده
دست موسى را گرفته تا ید بیضا شده
همچو جدش مصطفى پیشانى نورانى اش
نقش نور سبح اسم ربک الاعلى شده
همچو بابش مرتضى چون ماه در شبهاى تار
نور بخش بى چراغان شب یلدا شده
خوان جودش ربنا انزل علینا مائده 
نان بى من و اذایش من والسلوى شده
طاق ابروى خمش ، بر آن خم ابر و قسم
در ره معراج ما چون مسجد الاقصى شده
نسل پاک احمد و حیدر حسین است و حسن
این دو دریا بار دیگر باز یک دریا شده
جاى پیغمبر حسن ، جاى على باشد حسین
زین دو نور انوار نیکان جهان انشاء شده
هر که در حسن حسن حسن خداوندى ندید
روز دید از دیدن دادار نابینا شده


  • مهدی شرکایی
۱۹
خرداد

 گزیده اى از گفتار آن حضرت


(1) قوله علیه السلام فى فضل التقوى 
من یتق الله یجعل له مخرجا، من الفتن و یسدده فى امره ، و یهیى له رشده ، و یفلجه ، بحجته ، و یبیض و جهه و یعطیه ، رغبته ، مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء، و الصالحین ، و حسن اولئک رفیقا 
(1) سخن آن حضرت در فضیلت تقوى 
هر که تقواى الهى پیشه سازد، خداوند راه رهایى از فتنه ها را براى او گشوده ، و در کارها او را تاءیید، مى نماید، و راه هدایت ، را براى او آماده ، ساخته ، و حجت دلیلش را غالب مى گرداند، و چهره اش را نورانى و آرزویش را بر مى آورد، با کسانى که خداوند بر آنان نعمت خود را ارزانى داشته ، باپیامبران و راستگونیان ، و شهیدان و صالحان ، و اینان دوستان نیکوئى هستند.
(2) قوله ، علیه السلام فى وصف التقوى 
التقوى باب کل توبة و راءس کل حکمة ، و شرف کل عمل 
(2) سخن آن حضرت در توصیف تقوى 
تقوى درگاه ، هر توبه ، و آغاز هر حکمت ، و شرافت هر عمل است .
(3) قوله علیه السلام فى توکل على الله
من اتکل على حسن الاختیار من الله لم یتمن انه فى غیر الحال ، التى اختارها، الله له 
(3) سخن آن حضرت در توکل بر خداوند 
هر که بر نیکویى اختیار خداوند توکل نماید، هرگز آرزو نمى کند که درحالتى غیر از آنچه خداوند براى او اختیار کرده ، قرار داشته باشد.
(4) قوله علیه السلام فى وصف العقل 
راءس العقل معاشرة الناس بالجمیل و بالعقل تدرک الداران جمیعا، و من حرم من العقل حرمهما جمیعا 
(4) سخن آن حضرت در توصیف عقل 
معاشرت نیکو با مردم ابتداى عقل و دور اندیشى است و با عقل دنیا و آخرت به دست مى آید، و هر که از عقل محروم گردید از این دو جهان بى بهره است .
(5) قوله علیه السلام فى معنى المروة  
المروة حفظ الدین ، و اعزاز النفس ، ولین الکنف و تعهد الصنیعة و اداء الحقوق 
(5) سخن آن حضرت در معنى جوانمردى 
(جوانمردى ) حفظ دین ، و گرامى داشتن ، خود، و مهربان بودن و انجام درست امور، و اداء حقوق مى باشد.
(6) قوله علیه السلام فى معنى المروة 
شح الرجل على دینه ، و اصلاحه ماله ، وقیامه بالحقوق 
(6) سخن آن حضرت در معنى جوانمردى 
(جوانمردى ) حرص انسان در دینش و اصلاح کردن مالش و اداء حقوقش ‍ مى باشد.
(7) قوله علیه السلام فى الصمت  
ستر العمى ، زین العرض ، و فاعله ، فى راحة و جلیسه امن 
(7) سخن آن حضرت در مورد سکوت  
(سکوت ) پوششى براى مجهولات ، و زینتى براى آبرو، مى باشد، و انسانى که سکوت مى کند همواره ، در راحتى بوده و همنشینش از او در آسایش ‍ است .
(8) قوله علیه السلام فى الرضا بقضاء الله  
کیف یکون المؤمن مؤمنا و هو یسخط قسمه ، و یحقر منزلته ، و الحاکم علیه الله ، و انا الضامن لمن لم یهجس فى قلبه الا الرضا، ان یدعوا لله فیستجاب له 
(8) سخن آن حضرت در خشنودى به قضاى الهى 
چگونه مؤمن مؤمن است ، در حالیکه به قسمت الهى ناخشنود، مى باشد، و و ارزش را پست مى شمرد، با اینکه خداوند، بر او حکم مى راند و من ضامن هستم هر که در قلبش جز خشنودى از قسمت الهى را نگذراند، دعاهایش را خداوند اجابت کند.
(9) قوله علیه السلام فى الادب و الحیاء و المروة 
لا ادب لمن لا عقل له ، و لامروة ، لمن لاهمة له ، و لاحیاء لمن لادین له 
(9) سخن آن حضرت در مورد ادب و حیاء و جوانمردى 
هرکه عقل ندارد ابد ندارد، و هر که همت ندارد، جوانمردى ندارد، و هر که دین ندارد حیا ندارد.
(10) قوله علیه السلام فى فضل العفاف و القناعة 
یابن ادم عف عن محارم الله تکن عابدا، و ارض بما قسم الله سبحانه تکن غنیا، و احسن جوار من جاورک تکن مسلما 
(10) سخن آن حضرت در مورد عفت وقناعت  
اى پسر آدم ، از محرمات الهى ، پرهیز کن ، تا عابد گردى ، و به آن چه خداوند داده است ، راضى باش تا بى نیاز شوى ، با همسایگانت به نیکى رفتار کن تا مسلمان باشى .
(11) قوله علیه السلام فى فضل قبول المعذرة
لاتعاجل الذنب بالعقوبة و اجعل بینهما للاعتذار طریقا 
(11) سخن آن حضرت در فضیلت پذیرش معذرت  
در عقوبت گناه عجله نکن ، و بین این دو راهى را براى معذرت خواهى قرار ده .
(12) قوله علیه السلام فى العفو 
اوسع ما یکون الکریم ، بالمغفرة اذا ضاقت بالمذنب المعذرة 
(12) سخن آن حضرت در عفو و بخشش  
آنگاه بخشش یک شخص بزرگوار موارد دیگر بیشتر است ، که معذرت خواهى براى گناهکار سخت و دشوار باشد.
(13) قوله علیه السلام فى فضل الخلق الحسن 
ان الحسن الحسن الخلق الحسن
(13) سخن آن حضرت در فضیلت اخلاق خوب  
بهترین زیبائى ، اخلاق نیکوست
(14) قوله علیه السلام فى الغنى و الفقر 
خیر الغنى القنوع و شر الفقر الخضوع
(14) سخن آن حضرت در غنا و فقر 
برترین بى نیازى ، قناعت ، و بدترین فقر، خضوع است
(15) قوله علیه السلام فى الحلم  
الحلم کظم الغیظ و ملک النفس
(15) سخن آن حضرت در مورد حلم وبردبارى 
حلم و بردبارى ، فرو بردن ، خشم و تسلط بر نفس مى باشد.
(16) قوله علیه السلام فى السماح  
السماح ، البذل ء السراء والضراء
(16) سخن آن حضرت در بخشش  
بخشش ، اعطاء، در حالت گشایش ، و سختى است .
(17) قوله علیه السلام فى ذم الکبر و الحرص و الحسد 
هلاک الناس فى ثلاث : الکبر و الحص و الحسد، فالکبر هلاک الدین و به لعن ابلیس ، و الحرص عدو النفس ، و به اخرج ادم من الجنة ، و الحسد رائد السوء و منه قتل قابیل هابیل 
(17) سخن آن حضرت در مذمت تکبر و حرص و حسد 
هلاکت مردم در سه امر است : تکبر و حرص و حسد، تکبر نابودى ، دین را در برداشته و به سبب آن ابلیس از درگاه ، رحمت الهى ، دور شد، و حرص ‍ دشمن انسان بوده ، و به سبب آن آدم از بهشت ، اخراج گردیده ، و حسد پیشواى بدى بوده ، و به سبب آن قابیل هابیل را کشت .
(18) قوله علیه السلام فى وصف البخل 
البخل ان یرى الرجل ما انفقه ، تلفا، و ما امسکه ، شرفا 
(18) سخن آن حضرت در توصیف بخل 
بخل آن است که آن چه انفاق کرده است ، را تلف شده و آنچه ذخیره ساخته را براى خود شرافت بداند.
(19) قوله علیه السلام فى ذم الحسد 
ما راءیت ظالما اشبه بمظلوم من حاسد
(19) سخن آن حضرت در مذمت حسد 
جز شخص حسود، ظالمى را شبیه به مظلوم ندیدم .
(20) قوله علیه السلام فى ذم الحرص و الطمع 
اجعل ما طلبت من الدنیا، فلن تظفر به بمنزلة ما لم یخطر ببالک 
(20) سخن آن حضرت در مذمت حرص و طمع 
آنچه از امور دنیا که خواستار آن بوده ، و بدان دست نمى یابى را همانند چیزى قرار ده که به فکرت خطور نکرده است .
فصل چهارم : گزیده اى از گفتار آن حضرت 
(21) قوله علیه السلام فى فضل التعلیم و التعلم
علم الناس علمک ، و تعلم علم غیرک ، فتکون قد اتقنت علمک ، و علمت ما لم تعلم 
(21) سخن آن حضرت در فضیلت تعلیم و تعلم 
علمت را به مردم بیاموز، و از دانش ، دیگرن بهره گیر، تا علمت را استحکام بخشى ، و آن چه نمى دانى را بیاموزى .
(22) قوله علیه السلام لصغار قومه ثىفضل تعلم العلم
انکم صغار قوم ، و یوشک ان تکونوا، کبار قوم اخرین ، فتعلموا العلم ، فمن لم یستطیع منکم ان یحفظة فلیکتبه ولیضعه فى بیته 
(22) سخن آن حضرت براى کودکان خاندانش ، در مورد ارزش دانش اندوزى
به درستیکه شما کودکان این خاندان هستید، و به زودى بزرگان و خاندان دیگرى مى گردید، دانش بیاموزید، هر کدام از شما که قادر به حفظ مطالب نیست آن ها را بنویسد و در خانه اش قرار دهد.
(23) قوله علیه السلام فى فضل المشورة
ما تشاور قوم الا هدوا الى رشدهم
(23) سخن آن حضرت در فضیلت مشورت  
هیچ گروهى مشورت نکرد، جز آن که به راه هدایت خود راهنمایى شدند.
(24) قوله علیه السلام فى التفکر فیما یودع الصدر 
عجبت لمن یتفکر فى ماءکوله ، کیف ، لایتفکر فى معقوله ، فیجنب بطنه ما یوذیه ، و یودع صدره ، ما یردیه 
(24) سخن آن حضرت در مورد تفکر در منبع اخذ علم 
تعجب میکنم از کسى که در مورد غذاهاى خود مى اندیشد، چگونه در علومى که فرا مى گیرد، تفکر نمى نماید، تا شکم خود را از غذاهاى آزار دهنده ، دور دارد، و سینه اش را از آن چه او را هلاک مى گرداند، باز دارد.
(25) قوله علیه السلام فى فضل التفکر
علیکم بالفکر، فانه حیاة قلب البصیر، و مفایتح ابواب الحکمة 
(25) سخن آن حضرت در فضیلت تفکر 
بر شما باد، به فکر کردن ، چرا که آن زندگى قلب انسان دانا، و کلیدهاى درهاى حکمت است
(26) قوله علیه السلام فى وصف اخ صالح کان له  
کان من اعظم الناس ، فى عینى ، صغر الدنیا، فى عینه ، کان خارجا من سلطان ، الجهالة ، فلا یمد یدا الا على ثقة لمنفعة ، کان یشتکى ، و لایتسخط ولایتبرم ، کان اکثر دهره ، صامتا، فاذا قال بذاالقائلین
کان ضعیفا مستضعفا، فاذا جاء الجد فهو اللیث عادیا، کان اذا جامع العلماء، على ان یستمع احرص منه على ان یقول کان اذا غلب على الکملام لم یغلب على السکوت
کان لایقول مالایفعل ، و یفعل مالایقول ، کان اذا عرض له امران لا یدرى ایهما اقرب الى ربه ، نظر اقربهما من هواه ، فخالفه ، کان له یلوم احدا على ما قد یقع العذر فى مثله 
(26) سخن آن حضرت در توصیف برادر صالحى که داشت  
او در دید من از ارزشمندترین مردم بود، دنیا در چشمش بى ارزش ، و از فرمانروایى جهل و نادانى ، خارج شده بود، و دستش را به سوى چیزى جز با اعتماد به ارزشمندى آن دراز نمى کرد، از وقایع روزگار شکایت نکرده و خشمگین و ملول مى گردید، اکثر ایام ، ساکت بود، و چون لب به سخن مى گشود، و بر گویندگان غالب مى گردید.
انسانى ضعیف و ناتوان شمرده مى شد، و چون زمان کوشش فرا مى رسید، همانند شیر ژیان مى گردید، آنگاه که در جمع دانشمندان قرار مى گرفت ، حرص او در شنیدن از گفتن بیشتر بود، مغلوب کلام و سخن مى گشت ، اما مغلوب سکوت نمى گردید.
و در مورد آنچه انجام نمى داد، سخنى نمى گفت ، در مقابل آنچه نمى گفت را انجام مى داد، اگر دو امر بر او عرضه مى شد که نمى دانست ، کدامیک مورد خشنودى خداست ، آنچه بر هواى نفس خود نزدیک بود، را یافته و ترک مى کرد، کسى را بر امرى که مورد اعتذار واقع مى گردد ملامت نمى کرد.
(27) قوله علیه السلام فى التزود الیوم القیامة 
یابن ادم ! انک لم تزل فى هدم عمرک منذ سقطت من بطن امک ، فخذ مما فى یدیک ، لما بین یدیک فان المؤمن ، یتزود و الکافر یتمتع 
(27) سخن آن حضرت در توشه گرفتن براى روز قیامت  
اى پسر آدم تو از زمانى که از مادر زاده شدى همواره در حال نابودى عمرت مى باشى . از آنچه در دست دارى ، براى آینده ات توشه گیر، مؤمن توشه گرفته ، و کافر بهره مند، مى گردد.
(28) قوله علیه السلام فى بعض المواعظ 
ما فتح الله عزوجل على احد باب مساءلة فخزن عنه باب الاجابة و لافتح الرجل باب عمل فخزن عنه باب القبول ، ولافتح لعبد باب شکر فخزن عنه باب المزید 
(28) سخن آن حضرت در بعضى از مواعظ 
خداوند درگاه سؤ ال و خواهش را بر کسى نگشود، تا درگاه اجابت بسته شود، و بنده درگاه عمل را نگشود، تا درگاه قبول از او بسته شود، و درگاه شکر بر بنده گشوده نشد تا درگاه افزایش نعمت بر او بسته شود.
(29) قوله علیه السلام فى افضل البصائر و الاسماع و القلوب 
ان ابصر الابصار ما نفذ فى الخیر مذهبه ، و اسمع الاسماع ما و عى التذکیر و انتفع به ، و اسلم القلوب ما طهر من الشبهات 
(29) سخن آن حضرت در برترین دیدگان و گوش و قلب  
تیزترین دیدگان آنست که در خیر و نیکى باز شود، و شنواترین گوشها آنست که پند را بشنود، و از آن بهره جوید، و سالم ترین قلبها آنست که از موارد شبهه پاک باشد.
(30) قوله علیه السلام فى کیفة مصاحبة الناس  
صاحب الناس مثل ما تحب ان یصاحبوک به
(30) سخن آن حضرت در کیفیت مصاحبت با مردم 
با مردم آنگونه مصاحبت و همنشینى کن که دوست دارى با تو آنگونه رفتار کنند.
(31) قوله علیه السلام فى وصف الاخاء 
الاخاء الوفاء فى الشدة و الرخاء
(31) سخن آن حضرت در توصیف برادرى 
برادرى ، وفادارى ، در سختى و راحتى است .
(32) قوله علیه السلام فى اهمیة الفرائض  
اذا اضرت النوافل بالفریضة فارفضوها
(32) سخن آن حضرت در اهمیت واجبات  
آنگاه که نوافل به واجبات ضرر مى زنند، آنها را ترک کنید.
(33) قوله علیه السلام لمن وقف بین یدى الله  
حق على کل من وقف بین یدى رب العرش ان یصفر لونه و ترتعد مفاصله 
(33) سخن آن حضرت براى آنکه در پیشگاه خدا مى ایستد 
بر کسى که در پیشگاه خداوند مى ایستد، سزاوار است که چهره اش زرد گردد و اندامش بلرزد.
(34) قوله علیه السلام فى فضل نعم الله تعالى
تجهل النعم ما اقامت ، فاذا ولت عرفت
(34) سخن آن حضرت در فضیلت نعمتهاى الهى 
نعمتهاى الهى تا هنگامى که وجود دارند شناخته نمى شوند، و آنگاه که روى گردانند، شناخته مى شوند.
(35) قوله علیه السلام فى الاجمال فى طلب الرزق
لاتجاهد الطلب جهاد الغالب ، و لاتتکل على القدر اتکال المستسلم ، فان ابتغاء الفضل من السنة و الاجمال فى الطلب من العفة ، و لیست العفة بدافعة رزقا، و لاالحرص بجالب فضلا، فان الرزق ، مقسوم و استعمال ، الحرص استعمال الماءثم 
(35) سخن آن حضرت در مورد اجمال در طلب روزى
در طلب روزى مانند افراد بسیار تلاشگر کوشش نکن ، و بر قضا و قدر الهى همانند افراد ناتوان متکى نباش ، بدنبال روزى رفتن از سنتهاى الهى ، و اجمال در طلب آن از عفت است ، عفت هرگز از روزى نشده ، و حرص و طمع جلب کننده روزى نیست ، روزى تقسیم شده ، و حریص بودن موجب گناه است .
(36) قوله فى الفرصة  
الفرصة سریعة الفوت ، بطیئة العود
(36) سخن آن حضرت در مورد ارزش فرصت  
فرصت زود از دست مى رود، و کند باز میگردد.
(37) قوله علیه السلام فى ذم المزاح  
المزاح یاءکل الهیبة ، و قد اکثر من الهیبة الصامت 
(37) سخن آن حضرت در مذمت خنده 
خنده هیبت انسان را برده ، کسى که سکوت مى کند از همه با هیبت تر است .
(38) قوله علیه السلام فى القریب و البعید 
القریب من قربته المودة ، و ان بعد نسبه ، و البعید، من باعدته المودة و ان قرب نسبه 
(38) سخن آن حضرت در نزدیک و دور انسان 
شخصى نزدیک کسى است که دوستى او را نزدیک گرداند، و اگر چه خویشاوندیش دور باشد، و شخص غریب کسى است که دوستى او را دور ساخته باشد و اگر چه خویشاوندیش نزدیک باشد.
(39) قوله علیه السلام فى الخیر الذین لاشرفیه 
الخیر الذى لاشرفیه : الشکر مع النعمة ، و الصبر على النازلة 
(39) سخن آن حضرت در مورد خیرى که شر در آن نیست  
خیرى که شر در آن ، نیست شکر همراه با نعمت و صبر بر ناراحتى هاست .
(40) قوله فى شکر النعمة و کفرانه  
النعمة محنة ، فان شکرت کانت نعمة ، فان کفرت صارت نقمة 
(40) سخن آن حضرت در شکرگزارى ، نعمتهاى الهى و کفران آن ها
نعمتهاى الهى وسیله امتحانند، اگر آنها را شکرگزارى نعمتند و هنگامى که کفران کردى ، نقمت ، مى گردند.


  • مهدی شرکایی
۱۹
خرداد

 مناظرات آن حضرت


(1) مناظرته علیه السلام فى فضل ابیه 
اجتمع عند معاویة ، بن ابى سفیان ، عمروبن عثمان بن عفان و عمروبن العاص ، و عبتة بن ابى سفیان ، و الولید، بن عقبة بن ابى معیط، و المغیرة ، بن ابى شبعة ، و قد تواطؤ وا على امر واحد
فقال عمروبن العاص لماویة : الا تبعث الى الحسن بن على فتحضره ، فقد احیا سنة ابیه ، و خفقت النعال خلفه ، امر فاطیع و قال فصدق ، و هذان یرفعان به الى ما هو اعظمت منهما فلو بعث الیه فقصرنا، به و باءبیه ، و سببناه اباه ، و صغرنا، بقدره ، و قدر ابیه ، و قعدنا لذلک حتى صدق لک فیه
فقال لهم معاویة : انى اخاف ان ، یقدلکم قلائد، یبقى علیکم ، عارها، حتى ندخلکم قبورکم ، و الله ما راءیته ، قطى الا کرهت جنابه و هبت عتابه ، و انى ان بعثت الیه لانصفنه ، منکم
فبعثوا الى الحسن علیه السلام فلما اتاه الرسول قال له : یدعوک معاویة قال : و من عنده ؟ قال الرسول : عنده فلان و فلان ، و سمى کلا منهم باسمه ، فقال الحسن علیه السلام ما لهم خر علیهم السقف من فوقهم و اتاهم العذاب من حیث لایشعرون
فلما اتى معاویة رحب به و حیاه ، و صافحه فقال معاویة : اجل ان هولاء بعثوا الیک وعصونى لیقرنک ان عثمان قتل مظلوما، و ان اباک قتله ، فاسمع منهم ثم احبهم بمثل ما یکلمونک فلا یمنعک مکانى من جوابهم .
فقال الحسن علیه السلام : فسبحان الله البیت ، بیتک ، و الاذن فیه الیک ، والله لئن اجبتهم الى ما ارادوا انى لاستحیى لک من الفحش ، و ان کانوا غلبوک ، على ما ترید، انى لاستحیى لک من الضعف فباءیهما تقر و من ایهما تعتذر، و اما انى لو علمت بمکانهم و اجتماعهم لجئت بعدتهم من بنى هاشم ، مع انى مع وحدتى هم اوحش منى من جمعهم فان الله عزوجل لولییى الیوم و فیما بعد الیوم ، فمرهم فلیقولوا فاسمع ، ولاحول و لاقوة الابالله العلى العظیم
ثم تکلموا کلهم و کان کلامهم و قولهم کله و قوعا فى على علیه السلام ثم سکتوا فتکلم ، ابو محمد الحسن بن على علیه السلام فقال :
الحمدلله الذى هدى اولکم باولنا، و اخرکم باخرنا، وصلى الله على جدى محمد النبى و اله و سلم ، اسمعوا منى مقالتى و اعیرونى فهمکم ، و بک ابدا یا معاویة انه لعمر الله یا ازرق ما شتمنى غیرک و ما هولاء شتمونى ، ولاسبنى غیرک و ما هولاء سبونى ، ولکن شتمتنى و سببتنى فحشا منک و سوء راى ، و بغیا و عدوانا، و حسدا علینا، و عداوة لمحمد صلى الله علیه و آله قدیما و حدیثا
و انه وا لله لو کنت انا و هولاء یا ازرق مشاورین ، فى مسجد، رسول الله صلى الله علیه و آله و حولنا المهاجرون ، و الانصار ما قدروا ان یتکملوا به ولااستقلبونى بما استقبلونى به
فاسمعوا منى ایها الملاء المجتمعون المتعارفون على ، لاتکتموا حقا علمتوه ، و لاتصدقوا، بباطل ان نطقت به ، و ساءبدا بک یا معاویة ، ولااقول ، فیک الا دون ما فیک انشدکم بالله هل تعلمون ان الرجل الذى شتمتموه صلى القبلتین کلتیهما، و انت تراهما جمیعا، و انت فى ضلالة تعبد اللات و العزى ، و بایع البیعتین کلتیهما بیعة الرضوان ، و بیعة الفتح ، و انت یا معاویة ، بالاولى کافر و بالاخرى ناکث ؟
ثم قال :
انشدکم بالله هل تعلمون ان ما اقول حقا انه لقیکم ، مع رسول الله صلى الله علیه و آله یوم بدر و معه رایة النبى صلى الله علیه و آله و المؤمنین ، و معک یا معاویة رایة المشرکین ، و انت تعبد اللات و العزى ، وترى حرب رسول الله صلى الله علیه و آله فرضا واجبا؟ و لقیکم ، یوم احد و معه راى النبى ، و معک یا معاویة ، رایة المشرکین ؟ و لقیکم یوم الاحزاب ، و معه رایة رسول الله و معک یا معاویة رایة المشرکین ؟
کل ذلک یلفج الله حجته ، و یحق دعوته ، و یصدق احدوثته ، و ینصر رایته ، و کل ذلک رسول الله یرى عنه راضیا فى المواطن کلهاساخطا علیک
ثم انشدکم بالله هل تعلمون ، ان رسول الله صلى الله علیه و آله حاصر بنى قریظة و بنى النضیر ثم بعث عمربن الخطاب و معه رایة المهاجرین ، و سعد بن معاذ و معه رایة الانصار، فاما سعدبن معاذ فخرج وحمل جریحا، و اما عمر فرجع هاراب ، و هو بجبن ، اصحابه و یجبنه اصحابه ، فقال رسول الله صلى الله علیه و آله : لاعطین الرایة ، عدا رجلا یحب الله و رسوله ، و یحبه الله و رسوله کرار غیر فرار، ثم لایرجع حتى یفتح الله على یدیه
فتعرض لها ابوبکر و عمر و غیرهما من المهاجرین ، و الانصار، و على یومئذ ارمد شدید الرمد، فدعاه ، رسول الله صلى الله علیه و آله فتفل فى عینه فبراء من رمده ، و اعطاه الرایة فمضى ، و لم یثن حتى فتح الله علیه بمنه و طوله ، و انت یومئذ بمکة عدو لله و لرسوله ؟ فهل یستوى بین رجل نصح الله و لرسوله و رجل عادى الله ورسوله ؟ ثم اقسم بالله ما اسلم قلبک بعد، و لکن اللسان ، خائف فهو یتکلم بما لیس فثى القلب !
انشدکم بالله اتعلمون ان رسول الله صلى الله علیه و آله استخلفه على المدینة فى غزوة تبوک ولاسخطه ذلک ولاکرهه ، و تکلم فیه المنافقون فقال : لاتخلفنى یا رسول الله فانى لم اتخلف عنک فى غزوة قط، فقال رسول الله صلى الله علیه و آله : انت وصیى و خلیفتى فى اهلى بمنزلة هارون من موسى ثم اخذ بید على علیه السلام فقال : ایها الناس من تولانى فقد تولى الله ، ومن تولى علیا فقد تولانى و من اطاعنى فقد اطاع الله و من اطاع علیا فقد اطاعنى و من احبنى فقد احب الله و من احب علیا فقد احبنى
ثم قال :
اشدکم بالله اتعلمون ان رسول الله صلى الله علیه و آله قال فى حجة الوداع : ایها الناس ! انى قد ترکت فیکم ما لم تضلوا بعده ، کتاب الله و عترتى اهل بیتى فاحلوا حلاله ، و حرموا حرامه ، و اعملوا بمحکمه و امنوا بمتشابه ، و قولوا: امنا انزل الله من الکتاب ، و احبوا اهل بیتى ، و عترتى ، و والوا من والاهم وانصروهم على من عاداهم ، و انهما لن یزالا فیکم حتى یرداد على الحوض یوم القیامة
ثم دعا و هو على المنبر فاجتذبه بیده فقال : اللهم و ال من والاه ، و عاد من عاداه ، اللهم من عادى علیا، فلا تجعل له فى الارض مقعدا، ولافى السماء مصعدا، واجعله فى اسفل درک من النار
و انشدکم بالله اتعلمون ان رسول الله صلى الله علیه و آله قال له : انت الذائد عن حوضى یوم القیامة تذود عنه کما یذود احدکم الغریبة من وسط ابله
انشدکم بالله اتعلمون انه دخل على رسول الله صلى الله علیه و آله مرضه الذى توفى فیه ، فبکى رسول الله صلى الله علیه و آله فقال على : ما یبکیک یا رسول الله ؟ فقال : یبکینى انى اعلم ان لک فى قلوب ؟
انشدکم بالله اتعلمون ان رسول الله صلى الله علیه و آله حین حضرته الوفاة و اجتمع علیه اهل بیته قال : اللهم هولاء اهل بیتى و عترتى اللهم وال من والاهم ، و عاد من عاداهم ، و قال : انما مثل اهل بیتى ، فیکم کسفینة نوح ، من دخل فیها نجا، و من تخلف عنها غرق
و انشدکم بالله اتعلمون ان اصحاب رسول الله صلى الله علیه و آله قد سلموا علیه بالولایة فى عهد رسول الله صلى الله علیه و آله و حیاته ؟
و انشدکم بالله اتعلمون ان علیا اول من حرم الشهوات کلها على نفسه من اصحاب رسول الله صلى الله علیه و آله فانزل الله عزوجل : یا ایهاالذین امنوا لاتحرموا طیبات ما احل لکم ولاتعتدوا ان الله لایحب المعتدین O و کلوا مما رزقکم الله حلالا طیبا و اتقوا الله الذى انتم به مؤمنون و کان عنده علم المنایا، و علم القضایا، و فصل الکتاب ، و رسوخ العلم ، و منزل القرآن
و کان رهط لانعلمهم یتمون عشرة نباهم الله انهم مؤمنون ، و انتم فى رهط قریب من عدة ، اولئک لعنوا على لسان رسول الله صلى الله علیه و آله فاشهد لکم و اشهد علیکم انکم لعناء الله على لسان نبیه کلکم
و انشدکم بالله هل تعلمون ان رسول الله صلى الله علیه و آله بعث الیک لتکتب له لنبى خزیمة حین اصابهم خالدبن الولید، فانصرف الیه الرسول فقال : هو یاءکل ، فاعادالرسول الیک ثلاث مرات ، کل ذلک ینصرف الرسول الیه و یقول : هو یاءکل فقال رسول الله صلى الله علیه و آله : اللهم لاتشبع بطنه ، فهى و الله فى نهتمک و اکلک الى یوم القیامة
ثم قال : انشدکم بالله هل تعلمون ان ما اقول حقا انک یا معاویة کنت تسوق بابیک على جمل احمر یقوده ، اخوک هذا القاعد و هذا یوم الاحزاب ، فلعن رسول الله القائد، و الراکب و السائق فکان ابوک الراکب و انت یا ارزق السائق و اخوک هذا القاعد القائد
انشدکم بالله هل تعلمون ان رسول الله صلى الله علیه و آله لعن اباسفیان ، فى سبعة مواطن :
اولهن : حین خرج من مکة الى المدینة و ابوسفیان جاء من الشام ، فوقع فیه ابوسفیان ، فسبه و اوعده ، و هم ان یبطش به ثم صرفه الله عزوجل عنه
والثانیة : یوم العیر حیث طردها، ابوسفیان ، لیحرزها من رسول الله
و الثالثة : یوم احد، قال رسول الله صلى الله علیه و آله : الله مولانا، و لامولى لکم ، و قال ابوسفیان : لنا العزى ، ولاعزى لکم ، فلعنه الله و ملائکته ورسله و المؤمنون اجمعون
و الرابعة : یوم حنین یوم جاء ابوسفیان یجمع قریش و هوازن و جاء عیینة بغطفان و الیهود، فردهم الله بغیظهم لم ینالو خیرا، هذا قول الله عزوجل انزل فى سورتین فى کلتیهما یسمى اباسفیان ، و اصحابه کفارا، وانت یا معاویة ، یومئذ مشرک ، على راءى ابیک ، بمکة ، و على یومئذ مع رسول الله صلى الله علیه و آله و على راءیة و دینة
الخامسة : قول الله عزوجل : و الهدى معکوفا، ان یبلغ محله (40)و صددت انت و ابوک و مشرکوا قریش رسول الله فلعنه الله لعنة شملته ، و ذریته الى یوم القیامة
و السادسة کن یوم الاحزاب یوم جاء ابوسفیان ، بجمع قریش ، و جاء عیینة بن حصین بن بدر بغطفان ، فلعن رسول الله القادة و الاتباع و الساقة الى یوم القیامة ، فقیل : یا رسول الله اما فى الاتباع مؤمن ؟ قال : لاتصیب اللعنة مؤمنا ممن الاتباع اما القادة فلیس فیهم مؤمن و لامجیب و لاناج
و السابعة : یوم الثنیة ، یوم شد على رسول الله صلى الله علیه و آله اثنا عشر رجلا، سبعة منهم من بنى امیة ، و خمسة من سائر قریش ، فلعن الله تبارک و تعالى و رسول الله من حل الثنیة غیر النبى صلى الله علیه و آله و سائقه و قائده .
ثم انشدکم بالله هل تعلمون ان اباسفیان دخل على عثمان حین بویع فى مسجد رسول الله صلى الله علیه و آله فقال : یابن اخى هل علینا من عین ؟ فقال : لا فقال ابوسفیان : تداولوا الخلافة ، یا فتیان بنى امیة ، فوالذى نفس ابى سفیان بیده ، ما من جنة ولانار؟
و انشدکم بالله اتعلمون ان اباسفیان ، اخذ بید الحسین ، حین بویع عثمان و قال : یابن اخى اخرج معى الى بقیع الغرقد، فخرج حتى اذا توسط القبور، اجتره ، فصاح باعلى صوته : یا اهل القبور الذى کنتم تقاتلونا علیه صار بایدینا، و انتم رمیم ، فقال الحسین ، بن على علیه السلام : قبح الله شیبتک و قبح وجهک ثم نتر یده ، و ترکه ، فلولا النعمان بن بشیر اخذ بیده و رده الى المدینة لهلک
فهذا لک یا معاویة ، فهل تستطیع ان ترد علینا شیئا من لعنتک یا معاویة ، و ان اباک اباسفیان ، کان یهم ان یسلم فبعث الیه بشعر معروف ، و مروى فى قریش و غیرهم تنهاه عن الاسلام و تصده
و منها: ان عمر بن الخطاب و لاک الشام فخنت به و ولاک عثمان فتربصت به ریب المنون ، ثم اعظم من ذلک جراءتک على الله و رسوله انک قاتلت علیا علیه السلام و قد عرفته ، و عرفت سوابقه ، وفضله و علمه ، على امر هو اولى به منک و من غیرک ، عندالله و عندالناس ، و لاذیته بل اوطاءت الناس عشوة ، و ارقت دماء خلق من خلق الله بخدعک و کیدک وتمویهک ، فعل من لایؤ من بالمعاد و لایخشى العقاب فلما بلغ الکتاب اجله صرت الى شر مثوى و على الى خیر منقلب و الله لک بالمرصاد فهذا لک یا معاویة خاصة و ما امسکت عنه من مساویک و عیوبک فقد کرهت به التطویل
و اما انت یا عمروبن عثمان ، فلم تکن للجواب حقیقا بحمقک ان تتبع هذه الامور، فانما، مثلک ، مثل البعوضة اذ قالت للنخلة : استمسکى فانى ارید، ان انزل عنک فقالت لها النخلة : ما شعرت بوقوعک فکیف یشق على نزولک ، وانى والله ما شعرت انک تجسر ان تعادى لى فیشق على ذلک ، و انى لمجیبک فى الذى قلت
ان سبک علیا علیه السلام اینقض فى حسبه او یباعده ، من رسول الله او یسوء بلاءه فى الاسلام او بجوز فى حکم ، او رغبة ، فى الدنیا فان قلت واحدة منهافقد کذبت
و اما قولک : ان لکم فینا تسعة عشر دما بقتلى مشرکى بنى امیة ببدر، فان الله و رسوله قتلهم و لعمرى لیقتلن فى بنى هاشم ، تسعة عشر، وثلاثة بعد تسعة عشر ثم یقتل ، من بنى امیه تسعة عشر و تسعة عشر فى موطن واحد، سوى ما قتل من بنى امیة لایحصى عددهم الاالله .
و ان رسول الله صلى الله علیه و آله قال : اذا بلغ ، ولد الوزغ ثلاثین رجلا، اخذوا مال الله بینهم دولا، و عباده ، خولا، کتابه دغلا، فاذا بلغوا ثلاثمائة و عشرا حقت اللعنة علیهم و لهم ، فاذا بلغوا اربعمائة و خمسة و سبعین کان هلاکهم اسرع من لوک تمرة ، فاقبل الحکم ابن ابى العاص ، و هم فى ذلک الذکر، و الکلام ، فقال رسول الله : اخفظوا اصواتکم فان الوزع یسمع و ذلک حین راهم رسول الله صلى الله علیه و آله و من یملک بعده منهم امر هذه الامة - یعنى فى المنام - فساءه ذلک و شق علیه
فانزل الله عزوجل فى کتابه : و ما جعلنا الرؤ یا التى اریناک الا فتنة للناس و الشجرة المعلونة فى القرآن (41) یعنى بنى امیة و انزل ایضا: لیلة القدر خیر من الف شهر (42)فاشهدلکم و اشهد علیکم ما سلطانکم بعد قتل على الا الف شهر التى اجلها الله عزوجل فى کتابه
و اما انت یا عمروبن العاص ، الشانى اللعین الابتر، فانما، انت کلب اول امرک ان امک بغیة ، و انک ولدت على فراش مشترک فتحاکمت فیک رجال قریش ‍ منهم ابوسفیان بن الحرب و الولید بن المغیرة ، و عثمان بن الحارث ، و النضر بن الحارث بن کلدة ، و العاص بن وائل ، کلهم ، یزعم انک ابنه ، فغلبهم علیک من بین قریش الامهم حسبا و اخبثهم منصبا و اعظمهم بغیة
ثم قمت خطیبا و قلت : انا شانى محمد و قال العاص بن وائل : ان محمدا رجل ابتر لاولد له فلو قد مات انقطع ذکره ، فانزل الله تبارک و تعالى : ان شانئک هوالابتر (43)
و کانت امک تمشى الى عبد قیس تطلب البغیة تاءتیهم فى دورهم و رحالهم وبطون اودیتهم ثم کنت فى کل مشهد یشهده رسول الله من عدوه اشدهم له عداوة و اشدهم له تکذیبا
ثم کنت فى اصحاب السفینة الذین اتوا النجاشى ، و المهجر الخارج الى الحبشة فى الاشاطة بدم جعفر بن ابى طالب و سائر المهاجرین الى النجاشى ، فحاق ، المکر السى ء بک و جعل جدک الاسفل ، ابطل امنیتک و خیب سعیک ، و اکذب احدوثتک و جعل کلمة الذین کفروا السفلى و کلمة الله هى العلیا
و اما قولک فى عثمان فانت یا قلیل الحیاء و الدین ، الهبت علیه نارا ثم هربت الى فلسطین تتربص به الدوائر، لما اتاک خبر قتله ، حبست نفسک على معاویة ، فبعته دینک یا خبیث بدنیا غیرک ، لسنا نلومک على بغضنا و لم نعاتبک على حبنا و انت عدو لبنى هاشم ، فى الجاهلیة و الاسلام ، و قد هجوت رسول اله صلى الله علیه و آله بسبعین بیتا من شعر فقال رسول الله صلى الله علیه و آله : اللهم انى لااحسن الشعر و لاینبغى لى ان اقوله فالعن عمروبن العاص بکل بیت الف لعنة
ثم انت یا عمروالمؤثر دنیاک على دینک ، اهدیت الى النجاشى ، الهدایا، و رحلت الیه ، رحلتک الثانیة و لم تنهک الاولى عن الثانیة ، کل ذلک ترجع مغلوبا حسیرا ترید بذلک هلاک جعفر واصحابه فلما خطاک ما رجوت و املت احلت على صاحبک عمارة بن الولید.
و اما انت یا ولید بن عقبة فوالله ما الومک ان تبغض علیا، و قد جلدک فى الخمر ثمانین جلدة و قتل اباک صبرا بیده یوم بدر، ام کیف تسبه و قد سماه الله مؤمنا فى عشرة آیات من القران ، و سماک فاسقا، و هو قول الله عزوجل : افمن کان مؤمنا کمن کان فاسقا لایستوون (44)وقوله : ان جاءکم فاسق بنباء فتبینوا ان تصیبوا قوما بجهالة فتصبحوا على ما فعلتم نادمین (45)
و ما انت و ذکر قریش انما انت ابن علج من اهل صفوریة اسمه : ذکوان ، اما زعمک انا قتلنا عثمان ، فوالله ما استطاع طلحة و الزبیر و عائشد ان یقولوا ذلک لعلى بن ابى طالب فیکف تقوله انت
و لو ساءلت امک من ابوک اذ ترکت ذکوان فالصقتک بعقبة من ابى معیط، اکتسبت بذلک عند نفسها سناء و رفعة ، و مع ما اعدالله لک و لابیک و لامک من العار و الخزى فى الدنیا و الاخرة ، و ما الله بظلام للعبید
ثم انت یا ولید والله اکبر فى المیلاد ممن تدعى له فکیف تسب علیا و لو اشتغلت بنفسک لتثبت نسبک الى ابیک لاالى من تدعى له و لقد قالت لک امک : یا بنى ابوک والله الام و اخبث من عقبة
و اما انت یاعتبة بن ابى سفیان ، فوالله ما انت بحصیف فاجاوبک ولاعاقل فاعاتبک و ماعندک خیر یرجى ، و ما کنت و لو سببت علیا لاعیر به علیک ، لانک عندى لست بکفو لعبد على بن ابیطالب فارد علیک و اعاتبک ولکن الله عزوجل لک ولابیک و امک و اخیک لبالمرصاد فانت ذریة ابائک الذین ذکرهم الله فى القرآن ، فقال : عاملة ناصبة O تصلى نارا حامیة O تسقى من عین انیة - الى قوله - من جوع (46)
و اما وعیدک ایاى ان تقتلنى ، فهلا قتلت الذى وجدته على فراشک مع حلیلتک و قد غلبک على فرجها و شرکک فى ولدها حتى الصق بک ولدا لیس لک ویلا لک ، لو شغلت بنفسک بطلب ثاءرک منه لکنت جدیرا و لذلک حریا اذ تسومنى القتل و توعدنى به
ولا الومک ان تسب علیا و قد قتل اخاک مبارزة و اشترک هو و حمزة بن عبدالمطلب فى قتل جدک حتى اصلاهما الله على ایدهما نار جهنم ، و اذا قهما العذاب الالیم ، و نفى عمک بامر رسول الله صلى الله علیه و آله
و اما رجائى الخلافة ، فلعمرالله ان رجوتها فان لى فیها لملتمسا و ما انت بنظیر اخیک ، و لابخلیفة ابیک ، لان اخاک اکثر تمردا على الله و اشد طلبا لاهراقه دماء المسلمین و طلب ما لیس له باهل یخادع الناس ، و یمکرهم و یمکرالله و الله خیرالماکرین .
و اما قولک : ان علیا کان شر قریش لقریش فوالله ماحقر مرحوما و لاقتل مظلوما
واما انت یامغیرة بن شعبة فانک لله عدو و لکتابه نابذ و لنبیه مکذب ، وانت الزانى ، و قد وجب علیک الرجم و شهد علیک العدول البررة الاتقیاء، فاخر رجمک ودفع الحق بالاباطیل و الصدق بالاغالیط و ذلک لما اعدالله لک من العذاب الالیم ، و الخزى ، فى الحیاة الدنیا، و لعذاب الاخرة اخزى و انت الذى ضربت فاطمة بنت رسول الله صلى الله علیه و آله حتى ادمیتها و القت ما فى بطنها استذلالا منک لرسول الله صلى الله علیه و آله و مخالفة منک لامره ، و اتنهاکا لحرمته و قد قال لها رسول الله صلى الله علیه و آله : یافاطمة انت سیدة نساء اهل الجنة و الله مصیرک الى النار و جاعل و بال ما نطقت به علیک
فباى الثلاثة سببت علیا انقضا فى نسبه ام بعد من رسول الله ، ام سوء بلاء فى الاسلام ، ام جور افى حکم ، ام رغبه فى الدنیا، ان قلت بها فقد کذبت و کذبت الناس .
اتزعم ان علیا علیه السلام قتل عثمان مظلوما، فعلى و الله اتقى و انقى من لائمه فى ذلک ، و لعمرى لئن کان على قتل عثمان مظلوما، فوالله ما انت فى ذلک فى شى ء، فما نصرته حیا و لا تعصبت له میتا، و ما زالت الطائف دارک تتبع البغایا و تحیى امر الجاهلیه ، و تمیت الاسلام حتى کان ما کان فى امس .
و اما اعتراضک فى بنى هاشم و بنى امیه ، فهو ادعاوک الى معاویه ، و اما قولک فى شان الامارة و قول اصحابک فى الملک الذى ملکتموه فقد ملک فرعون مصر اربعمائه سنه ، و موسى و هارون نبیان مرسلان یلقیان ما یلقیان من الاذى ، و هو ملک الله یعطیه البر و الفاجر، و قال الله : و ان ادرى لعله فتنه لکم و متاع الى حین ،(47) و اذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمرناها تدمیرا (48)
ثم قام الحسن علیه السلام فنفض ثیابه و هو یقول :
الخبیثات للخبیثین الخبوثون للخبیثات (49)، هم و الله یا معاویه انت و اصحابک هولاء، و شیعتک و الطیبون للطیبات اولئک مبرون مما یقولون لهم مغفرة و رزق کریم ، (50) هم على بن ابى طالب علیه السلام و اصحابه و شیعته
ثم خرج و هو یقول لمعاویة :
دق و بال ما کسبت یداک و ما جنت و ما قد اعد الله لک و لهم من الخزى فى الحیاة الدنیا و العذاب الالیم فى الاخرة
فقال : معاویه لاصحابه : و انتم فذوقوا و بال ما جنیتم ، فقال الولید، بن عقبة : والله ما ذقنا الا کما ذقت ، و لااجتراء علیک
فقال معاویة : الم اقل لکم لن تنتقصوا من الرجل ، فهلا اطعتمونى ، اول مرة فانتصرتم من الرجل اذ فضحکم فوالله ما قام حتى اظلم على البیت ، و هممت ان اسطوبه ، فلیس فیکم خیر الیوم ، و لابعد الیوم
و سمع مروان بن الحکم بما لقى معاویة ، و اصحابه ، المذکورون ، من الحسن بن على علیه السلام فاتاهم فقال : افلا احضرتمونى ذلک ، فوالله لاسبنه و لاسبن اباه ، و اهل البیت ، سبا تتغنى به الاماء و العبید، و فارسل معاویة الى الحسن بن على علیه السلام فلما جاء الرسول قال له الحسن علیه السلام
ما یرید هذا الطاغیة منى و الله ان اعاد الکلام لاوقرن مسامعة یبقى علیه عاره و شناره الى یوم القیامة
فاقبل الحسن علیه السلام فقال مروان : والله لاسبنک و اباک و اهل بیتک سبا تتغنى به الاماء و العبید
فقال الحسن علیه السلام :
اما انت یا مروان ، فلست ، سبتک و لاسببت اباک ، ولکن الله عزوجل لعنک و لعن اباک ، و اهل بیتک و ذریتک و ما خرج من صلب ابیک الى یوم القیامة على لسان نبیه محمد و الله یا مروان ما تنکر انت و لا احد ممن حضر هذه اللعنة من رسول الله صلى الله علیه و آله لک و لابیک من قبلک ، و ما زادک الله یا مروان بما خوفک الا طغیانا کبیرا، و صدق الله و صدق رسوله یقول الله تبارک و تعالى : و الشجرة الملعونة فى القرآن و نخوفهم فما یزیدهم الاطغیانهم کبیرا (51)و انت یا مروان و ذریتک الشجرة الملعونة فى القرآن ، و ذلک عن رسول الله صلى الله علیه و آله عن جبرئیل عن الله عزوجل
فوثب معاویة فوضع یده على فم السحن علیه السلام و قال : یا ابا محمد ما کنت فحاشا، و لاطیاشا، فنفض الحسن علیه السلام ثوبه و قام فخرج فتفرق القوم عن المجلس ، بغیظ و حزن ، و سواد الوجوه فى الدنیا و الاخرة 
(1) مناظره آن حضرت نزد معاویه در فضیلت پدرش  
نزد معاویه ، عمروبن عثمان بن عفان وعمروبن عاص و عتبة بن ابى سفیان و ولید بن بن عقبة بن ابى معیط و مغیرة بن ابى شعبه گرد آمده ، بودند، همه یک هدف داشتند، (و آن تضعیف آن حضرت بود).
عمروبن عاص به معاویه گفت : چرا نزد حسن بن على نمى فرستى ، زیرا او روش پدرش را زنده کرده و مردم زیادى گرد او جمع شده اند، دستور مى دهد، و اطاعت مى شود و سخن مى گوید و پذیرفته مى شود، و این دو امر او را به مقامات بالاترى مى رساند، اگر نزد او بفرستى ما او و پدرش را تضعیف کرده و به او و پدرش ناسزا مى گوئیم ، و از ارزش او و پدرش ‍ بکاهیم ، تا آنجا که او گفتار ما را بپذیرد.
معاویه گفت : مى ترسم بر شما امورى را بیاویزد، که ننگ آن تا زمان مرگتان باقى بماند، سوگند به خدا هر گاه او را دیدم ، دیدارش را ناپسند شمردم و از او هراسیدم ، و اگر نزد او بفرستم ، میان شما به انصاف رفتار مى کنم .
آن گاه نزد آن حضرت فرستاد، هنگامیکه فرستاده نزد ایشان آمد، گفت : معاویه تو را مى خواند، امام فرمود: نزد او چه کسانى هستند؟ فرستنده گفت : نزد او این افراد هستند - و نام آنان را برد، امام فرمود: آنان را چه شده است ، چرا سقف بر سرشان فرو نمى ریزد، و عذاب الهى از جائى که گمان نمى کنند بر سرشان وارد نمى شود.
هنگامى که نزد معاویه رسید او از امام بسیار استقبال کرده ، و با ایشان مصافحه نمود، معاویه گفت : این گروه گفتارم ، را عمل نکرده و نزد تو فرستادند، تا از تو اقرار گیرند که عثمان مظلوم کشته شده است و اینکه پدرت او را کشته است ، گفتارمان را بشنو آنگاه بمانند کلامشان پاسخشان را بگو، وجود من تو را از سخن گفتن باز ندارد.
امام فرمود: سبحان الله ، خانه خانه تو و اجازه در آن از توست ، سوگند به خدا اگر به آنان پاسخ دهم از ناسزاگوئى به تو حیا مى کنم ، و اگر آنان بر اراده تو غالب گردیدند، از ضعف تو حیا و شرم دارم ، به کدامیک اقرار داشته و از کدام یک معذرت مى خواهى ، و اگر گردهمائى آنان را مى دانستم به عده آنان از بنى هشام مى آورم ، چه آنکه وجود من به تنهائى براى آن ترسناکتر است از وجود همگى آنان براى من ، خداوند امروز و روزهاى دیگر سرپرست من خواهد بود، دستور ده ، تا بگویند، مى شنوم ، و نیرو و توانائى جز به اراده ، خداوند نیست .
آنگاه همگى آنان سخن گفتند و تمامى کلامشان ناسزاگوئى به على علیه السلام بود آنگاه ساکت شدند، امام علیه السلام به سخن گفتن پرداخت و فرمود: سپاس خداى را که پیشینیان ما و غیر آنان را به دیگران از ما هدایت فرمود: و درود خدا بر جد من محمد و خاندان او باد، معاویه سوگند به خدا آنان به من ناسزا نگفته بلکه تو ناسزاگوئى ، و آنان مرا شماتت ننمودند، بلکه تو مرا شماتت کردى ، و این عملها از تو انجام گرفت ، و این به خاطر ناسزاگوئى و عقیده زشت و تجاوزگرى و دشمنى و حسادت تو بر ما و دشمنى ات بر محمد صلى الله علیه و آله مى باشد که در گذشته و حال و جود دارد.
و سوگند به خدا اگر من و ایشان در مسجد پیامبر حضور داشته باشیم و اطراف ما مهاجرین و انصار قرار داشتند، آنان قادر به بیان چنین مطالبى نبوده و جراءت ذکر این گفتارها را نداشتند.
اى گروهى که در اینجا جمع شده و بر علیه من متحد گردید گردیده اید، بشنوید، و حقى که به آن آگاهید، را کتمان نکنید، و اگر سخن باطلى را گفتم آن را تصدیق ننمائید، و اى معاویه از تو شروع مى کنم ، و کمتر از آن چه باید بگویم را در مورد تو بیان مى دارم .
شما را به خدا سوگند آیا مى دانید مردى را که به او دشنام دادید به دو قبله (بیت المقدس و کعبه ) نماز گزارده ، و تو هر دوى آنها را دیده اى ، در حالیکه تو در گمراهى بوده و لات و عزى را مى پرستیدى ، و او دو بار بیعت کرد یعنى بیعت رضوان و بیعت فتح در حالیکه تو اى معاویه به بیعت اولى کافر و بیعت دومى را شکستى .
آنگاه فرمود:
شما را به خدا سوگند آیا مى دانید، آنچه مى گویم حق است ، او شما را در حالیکه با پیامبر بود در جنگ بدر ملاقات کرد، و با او پرچم پیامبر و مؤمنین بود، و با تو اى معاویه پرچم مشرکین ، و،تو لات و عزى را مى پرستیدى ، و جنگ با پیامبر را امرى واجب مى دانستى ، و در جنگ احد با شما برخورد کرد؛ در حالیکه پرچم پیامبر با او، و اى معاویه پرچم مشرکین در دست تو قرار داشت ، و در جنگ احزاب با شما برخورد کرد، درحالیکه پرچم پیامبر با او، واى معاویه پرچم مشرکین ، در دست تو قرار داشت .
تا اینکه خداوند به دست پدرم مسلمانان را پیروز و حجتش را آشکار ساخت و دینش را یارى نمود و سخنش را تصدیق کرد، و در تمامى این موارد پیامبر از او راضى و بر تو خشمگین بود.
آنگاه شما را به خدا سوگند، آیا مى دانید، که پیامبر بنى قریظه و بنى نضیر را محاصره کرده بود، آنگاه در حالیکه عمربن الخطاب پرچم مهاجرین و سعد بن معاذ پرچم انصار را به دست داشت و آنان را به سوى جنگ فرستاد، سعد بن معاذ به سوى میدان جنگ رفت و مجروح برگردانده شد، و اما عمر فرار کرد و برگشت در حالیکه اصحابش را مى ترساند و اصحابش او را مى ترساندند، پیامبر فرمود: فردا پرچم را به دست کسى مى دهم که خدا و رسولش را دوست داشته و خدا و رسول او را دوست دارند، حمله کننده بود و فرار نمى کند، آنگاه باز نمى گردد مگر آنکه خداوند پیروزى را به دستش محقق سازد.
ابوبکر و عمر و دیگر مهاجرین ، و انصار خودشان ، به پیامبر عرضه مى کردند تا به آنان عنوان انتخاب شوند، و على علیه السلام آن روز بیمار بود و چشمانش درد مى کرد، پیامبر او را نزد، خود خواند و در چشمهایش آب دهان ریخت و آن حضرت سالم گردید، و پیامبر پرچم را به او داد، و باز نگشت ، تا اینکه به یارى الهى ، پیروزى را به دست آورد، و تو آن روز در مکه بودى و دشمن خدا و پیامبرش به شمار مى رفتى ، آیا مردى که خدا و رسولش را یارى مى کرد؛ با کسى که دشمن خدا و رسولش است مساوى مى باشند؟ آنگاه فرمود: به خدا سوگند مى خورم که هنوز قلبت ایمان نیاورده ، ولکن زبانت مى ترسد و از این رو به آن چه در قلب نیست سخن مى گوید.
شما را به خدا سوگند، آیا مى دانید، که پیامبر او را در جنگ تبوک به عنوان جانشین خود در مدینه قرار داد، در حالى که او را دشمن نداشته و از او خشمگین نبوده ، منافقین در این مورد سخن گفتند و آن را عیبى بر آن حضرت تلقى کردند، على علیه السلام گفت : اى پیامبر مرا در شهر مگذار چرا که تا کنون در غزوه اى تو را تنها نگذارده ام ، پیامبر فرمود: تو وصى و خلیفه من در خاندانم هستى همانگونه که هارون نسبت به موسى علیه السلام چنین بود، آنگاه دستهاى على علیه السلام را گرفت و فرمود: اى مردم هر که مرا دوست دارد خداوند را دوست داشته ، و هر که على را دوست بدارد مرا دوست داشته ، و هر که مرا اطاعت کند، خداوند را اطاعت کرده ، و هر که على را اطاعت کند، مرا اطاعت نموده ، و هر که مرا دوست بدارد، خداوند، را دوست داشته ، و هر که على را دوست بدارد مرا دوست داشته است .
آنگاه فرمود:
شما را بخدا سوگند، آیا میدانید، که پیامبر در حجة الوداع گفت : اى مردم من در میان شما دو چیز را باقى مى گذارم ، که بعد از آن هرگز گمراه ، نگردید، و آن کتاب خدا و خاندانم مى باشند، حلال قرآن را حلال و حرامش را حرام بشمارید، و به حکم آن عمل و به متشابهش ، ایمان آورید، و بگوئید: به آن چه خداوند در کتابش فرستاده ایمان داریم ، و خاندانم ، را دوست بدارید، و هر که آنان را دوست مى دارد مرا دوست داشته و آنان را در مقابل دشمنانشان یارى کنید، و این دو در میان شما باقى مى مانند، تا روز قیامت ، در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
آنگاه در حالیکه روى منبر بود على علیه السلام را نزد خود خواند و او را به دست خود گرفت و فرمود: خداوند دوستدار او را دوست و دشمنانش را دشمن دار، خداوند براى هر کار که با على دشمنى کند، جایگاهى در زمین و راه فرارى در آسمان قرار مده ، و او را در بدترین درجات آتش قرار بده .
شما را به خدا سوگند، آیا مى دانید، که پیامبر به او فرمود: تو در روز قیامت مردم را از کنار حوضم ، دور مى کنى ، همچنانکه شما شتر غریب را از میان شترانش دور مى گردانید.
شما را بخدا سوگند، آیا مى دانید، که او در بیمارى ، پیامبر که در آن رحلت فرمود بر ایشان وارد شد، پیامبر گریست ، على علیه السلام فرمود: اى پیامبر چرا مى گریى ؟ فرمود: براى آن مى گریم ، که مى دانم در قلوب گروهى از امتم کینه هایى است که آن را زمانى آشکار مى کنند که از دنیا بروم .
شما را به خدا سوگند، آیا مى دانید، که پیامبر در هنگام وفات در حالیکه خاندانش کنار جمع شده بودند، فرمود: خداوندا اینان خاندان و اهل بیتم ، مى باشند، خداوندا دوستدارانشان ، را دوست داشته و دشمنانشان را دشمن دار، و فرمود: مثل اهل بیتم در میان شما مانند کشتى نوح است ، هر که داخل آن گردد، نجات یافته و هر که از آن کناره گیرد، غرق مى شود.
و شما را به خدا سوگند، آیا مى دانید، که اصحاب پیامبر در عهد آن حضرت و در زمان زندگى او به ولایت و رهبرى به على علیه السلام سلام کردند.
شما را به خدا سوگند، آیا میدانید که على علیه السلام اولین کسى است که در میان اصحاب پیامبر لذائذ دنیوى را بر خود حرام کرد، و خداوند این آیه را نازل فرمود: اى ایمان آورندگان چیزهاى پاکى که بر شما حلال شد را بر خود حرام نکنید، و تجاوز ننمائید، که خداوند تجاوزگران را دوست نداردO و از آنچه خداوند بر شما نازل کرده و حلال و پاک است بخورید، و نسبت به خداوند که به آن ایمان دارید راه تقوا پیشه خود سازید و نزد او دانش زمان مرگها و دانش احکام و کتاب خداوند، و علم راسخ و قرآن نازل شده مى باشد.
و گروهى بودند که عدد آنها را نمى دانیم که به ده نفر مى رسیدند، و خداوند خبر داد که ایشان مؤمن هستند، و شما نیز در گروهى هستید که به تنها به همان تعداد مى باشید، آنان در زبان پیامبر لعنت شده اند، شما را شاهد گفته و بر شما گواهم که تمامى شما از طرف پیامبر لعنت شده اید.
شما را به خدا سوگند، آیا مى دانید که پیامبر نزد تو فرستاده نامه اى براى بنى خزیمه بنویسى - زمانى که خالد بن ولید با آنان سه بار فرستاده نزد تو آمد و هر باز نزد پیامبر باز مى گشت ، و مى گفت او غذا مى خورد، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند شکمش را هرگز سیر مگردان ، سوگند به خدا که آن تا روز قیامت ، در غذاى ، تو تحقق مى یابد.
سپس فرمود:
شما را به خدا سوگند، آیا مى دانید، که آنچه مى گویم حق است اى معاویه در روز احزاب که پدرت روى شتر سرخ موئى نشسته بود و تو آن را از عقب و برادرت آن را از جلو حرکت مى دادید، و پیامبر شخصى که سوار بر آن بود و کسى که از عقب و از جلو آن را حرکت مى داد را لعنت کرده و پدرت سوار آن ، و تو اى معاویه از پشت سر و برادرت از جلو آن را هدایت مى کردید.
شما را به خدا سوگند، آیا مى دانید، که پیامبر ابوسفیان را در هفت جا لعنت کرد:
1 - هنگامى که از مکه به مدینه حرکت کرد و ابوسفیان از شام سر رسید، و آن حضرت را ناسزا گفت و آن حضرت را ترسانید و خواست آن حضرت را دستگیر کند، و خداوند شر او را از پیامبر دور گرداند.
2 - روزى که (کاروان مشرکین قریش از شام آمد و پیامبر مى خواست ، آن را توقیف کند ولى ) ابوسفیان کاروان را از بیراهه به مکه برد تا به دست پیامبر نیفتد (و جنگ بدر صورت گرفت ).
3 - در روز احد، پیامبر فرمود: خدا مولاى ماست و شما مولا و سرپرستى ندارید، و ابوسفیان گفت : ما عزى داریم ، و شما عزى ندارید، پس خداوند و فرشتگان و پیامبران و مؤمنان او را لعنت کردند.
4 - روز حنین ، روزى که ابوسفیان ، قریش و هوازن ، و عیینه ، غطفان ، و یهود را مجتمع و بر ضد پیامبر بسیج کرد، پس خداوند آنان را با ناراحتى بازگرداند، در حالیکه خیر و نیکى به ایشان نرسیده بود، این سخن خداوند است که نازل کرد، و ابوسفیان و اصحابش را کفار نامید، و تو اى معاویه در آن روز در مکه بود، و بر دین پدرت یعنى شرک قرار داشتى ، و على در آن روز با پیامبر و بر دین و عقیده او بود.
5 - سخن خداى بزرگ است : و قربانى را که نمى گذارد به جایگاهش  برسد و تو و پدرت و مشرکین قریش مانع رفتن پیامبر شدید، پس خداوند او را لعنت کرد، لعنتى که او و فرزندانش را تا روز قیامت شامل مى گردد.
6 - روز احزاب ، روزى که ابوسفیان ، و قریش و عیینة ، بن حصین بن بدر غطفان را گرد آوردند، و پیامبر رهبر و تابعین و دنباله روندگانش را تا روز قیمت لعنت کرد، گفته شد: اى پیامبر آیا در دنباله روندگانش مؤمنى نیست؟ فرمود: در میان دنباله روندگانش لعنت شامل مؤمنان نمى گردد، اما در هر آن آن در بین آنان مؤمن و اجابت کننده و نجات یافته اى نیست .
7 - روزى که دوازده نفر نسبت به پیامبر سوء قصد کرده بودند، هفت نفر آنان از بنى امیه ، و پنج نفر از دیگر افراد قریش بودند، پس خداوند و پیامبرش آنانکه از تنگه عبور کردند، را لعنت کردند، غیر از پیامبر و کسانى که از عقب و جلو شتر ایشان را حرکت مى دادند.
شما را به خدا سوگند آیا میدانید که ابوسفیان بر عثمان وارد شد، زمانى که در مسجد پیامبر با او بیعت شده بود، و گفت : اى پسر برادرم آیا کسى ما را مى بیند؟ گفت : نه ابوسفیان گفت : اى جوانان بنى امیه خلافت را بین خود بگردانید، سوگند به آنکه جان ابوسفیان به دست اوست بهشت و دوزخى وجود ندارد.
و شما را بخدا سوگند آیا میدانید که دست حسین علیه السلام را گرفت ، در زمانى که با عثمان بیعت شد و گفت : اى پسر برادرم مرا به بقیع ببر، پس ‍ خارج شد، تا زمانى که به وسط قبرستان رسیدند، که دست خود را کشید و به صداى بلند فریاد زد، اى به گور رفته ها که دیروز در مورد (حکومت ) با ما مى جنگیدید، امروز به دست ما رسیده و شما خاک گردیده اید، حسین بن على علیه السلام گفت : خداوند موهاى سفیدت را زشت و چهره ات را کریه گرداند، آنگاه دستش را کشید و او را رها کرد، و اگر نعمان بن بشیر دست او را نمى گرفت ، و به مدینه نمى آورد، هلاک مى گردید.
این براى تو بود اى معاویه ، پس آیا مى توان یکى از این لعنت ها را به ما بازگردانى ، و پدرت ابوسفیان قصد داشت مسلمان شود، و تو شعر معروفى که در قریش و دیگر قبائل معروف است را نزد او فرستادى تا او را بازدارى . و از آن جمله عمر بن خطاب تو را سرپرست شام نمود و خیانت ورزیدى ، و عثمان ، تو را حاکم نمود و تو در انتظار مرگش بودى ، از آن بالاتر جراءت تو برخدا و رسولش مى باشد که با على علیه السلام جنگ نمودى ، در حالیکه او را شناخته و سوابق و فضل و علم او را نزد، خدا و مردم در مورد امرى که از تو و دیگران بر آن سزاوارتر است را مى دانى ، و بر مردم حاکم گردیدى ، و به کید و مکر و فریب خون بسیارى از مردم را ریختى ، و این کار کسى است که به جهان آخرت ، ایمان نداشته و از عقاب الهى نمى هراسد.
و هنگامى که زمان مرگ رسد تو به بدترین جایگاه رفته و على در نیکوترین مکان قرار مى گیرد، و خدا در کمین توست ، و اى معاویه این تنها براى تو بود و بدیها و عیوبى که از آن ها سکوت اختیار کردم ، بخاطر طولانى شدن بوده است .
و اما تو اى عمربن عاص ، به خاطر احمق بودن شایسته ، پاسخگوئى نیستى ، پى جوئى این امور براى تو مانند مگسى است که به درخت مى گوید: بایست که مى خواهم روى شاخه هایت بنشینم ، درخت به او مى گوید: من اصلا متوجه نشستن تو نشدم چگونه نشستن تو بر من دشوار باشد، و سوگند به خدا گمان نمى کنم که قدرت داشته باشى که با من دشمنى کنى تا بر من دشوار آید، اما من به گفتارت پاسخ مى گویم .
ناسزاگوئیت به على علیه السلام آیا از ارزشش مى کاهد، یا او را از پیامبر دور مى گرداند، یاعملکردش را در اسلام ناپسند مى نماید، یا او را متهم به ظلم در حکم ، یا رغبتى به دنیا مى کند، اگر یکى از آنها را بگوئى دروغ گفته اى .
و اما سخن تو: براى شما در نزد ما نوزده خون است ، به سبب کشتن مشرکین بنى امیه در جنگ بدر، در حالیکه خدا و رسولش آنان را کشتند و به جان خودم سوگند شما از بنى هاشم نوزده نفر و سه نفر بعد از نوزده نفر را مى کشید، آنگاه نوزده نفر و نوزده نفر در یک مکان از بنى امیه کشته مى شوند، غیر از آنانکه از بنى امیه کشته مى شوند و عددشان را تنها خدا مى داند.
و پیامبر فرمود: هنگامیکه فرزندان قورباغه سى نفر شدند مال خدا را غارت ، و بندگانش را عبید و برده ، و کتابش را راه فریب قرار مى دهند، در این حال که پیامبر مشغول سخن بود، حکم بن ابى العاص وارد شد، پیامبر فرمود: سخنتان را آهسته گوئید، چرا که قورباغه مى شنود، و این زمانى بود که پیامبر آنان و کسانى که بعد از او رهبرى این امت را به دست مى گیرند را در خواب دید، و این امر او را اندوهگین کرد و بر او سخت آمد.
و پس خداوند در کتابش این آیه را نازل کرد: و خوابى را که به تو نمایاندیم تنها براى آزمایش مردم و دیدن درختى که در قرآن مورد لعنت قرار گرفته دادیم که مراد بنى امیه مى باشد، و همچنین نازل فرمود: شب قدر بهتر از هزار ماه است ، شما را شاهد گرفته و خود گواهم مى دهم که بعد از شهادت على علیه السلام قدرت شما بیش از هزار ماه که خداوند در کتابش مقرر داشته امتداد نمى یابد.
و اما تو اى عمر و بن عاص ، استهزاء کننده ملعون ، که نسلت منقطع گردیده ، تو از آغاز پرخاشگرى بودى ، مادرت زناکار بود و در بسترى به دنیا آمدى که به چند نفر تعلق داشتى ، و مردان قریش در مورد تو اختلاف کردند، از آن جمله ابوسفیان بن حرب و ولید بن مغیره ، و عثمان بن حارث و نضربن حارث بن کلده و عاص بن وائل ، همگى تو را بچه خود مى دانستند، و از بین آنان کسى پیروز شد که از جهت نژاد پرست تر و از جهت مقام پائین تر، و از جهت زناکارى بیشتر از همه بوده است .
آنگاه برخاسته و گفتى : این محمد را استهزاء مى کنم ، و عاص بن وائل گفت : محمد مردى است که فرزند نداشته و نسلش منقطع است ، اگر بمیرد، از بین مى رود، خداوند این آیه را نازل کرد استهزا کننده تو نسلش منقطع است .
و مادرت نزد قبیله عبد قیس مى رفت تا زنا کند، در خانه ها و مجالس و دشتهاى آنان به دنبال زنا کردن ، مى گشت ، آنگاه تو در هر مکانى که پیامبر با دشمنان برخوردار داشت حاضر بودى ، در حالیکه از همه دشمنتر و تکذیب کننده تر نسبت به آن حضرت بشمار مى رفتى .
آنگاه در میان افرادى که در کشتى حاضر بودند، و نزد نجاشى مى رفتند، تا خون جعفر بن ابى طالب و یارانش را بریزند قرار داشتى ، اما فریب زشتت به خودت رجوع کرد، و آرزویت بر باد رفت ، و امیدت نا امید گردید، و تلاشت زائل ، و کوششت به نتیجه نرسید، و سخن خداوند و سخن کافران پست گردید.
و اما سخن تو در مورد عثمان ، اى کسى که کم حیا، و بى دینى ، آتشى را بر او افروختى ، آنگاه به فلسطین ، گریخته و در انتظار پیش آمدن بلاها بر او بودى ، هنگامى که خبر قتل او به تو رسید، خود را در اختیار معاویه قرار دادى ، اى خبیث ، دینت را به دنیاى دیگرى فروختى ، و ما تو را بر دشمنى با خود ملامت نکرده و بر محبتتان سرزنش نمى کنیم ، و تو در جاهلیت و اسلام دشمن بنى هاشم بودى ، و پیامبر را به هفتاد بیعت شعر هجو کردى ، پیامبر فرمود: خداوندا من شعر را به خوبى بلد نیستم ، و سزاوار نیست که شعر بگویم ، پس عمروبن عاص را در مقابل هر بیت هزار لعنت بفرست .
آنگاه تو اى عمرو، دنیایت را بر دینت ترجیح مى دهى ، به نجاشى ، هدایایى را دادى و دومین بار نزد او کوچ کردى ، و ماجراى مرحله اول تو را از دوباره رفتن نزد او باز نداشت ، در هر مورد نا امید و شکست خورده ، باز مى گشتى ، مقصدت هلاک کردن جعفر و یارانش بود، هنگامى که امید و آرزویت ، زائل گردید، به دوستت عمارة بن ولید امرت را واگذاردى .
و اما تو اى ولید بن عقبه ، سوگند به خدا تو را در بغض على ملامت نمى کنم ، در حالیکه تو را درباره شراب خوارى هشتاد ضربه تازیانه زد، و پدرت را در روز بدر به قتل رسانید، یا چگونه او را ناسزا مى گوئى در حالیکه خداوند او را در ده آیه از قرآن مؤمن و تو را فاسق نامید، و سخن خداوند است که مى فرماید: آیا کسى که مؤمن است مانند کسى که فاسق است مى باشد،، آنان مساوى نیستند و سخن خداوند: اگر فاسقى نزد شما خبرى آورد، در مورد آن بررسى کنید تا جاهلانه با گروهى برخورد نکنید، و در مقابل کار خود پشیمان گردید. و تو را چه به نام قریش را آوردن ، و تو پسر شخصى سیاه پوست به نام ذکوان از اهل صفدریه هستى .
و اما اینکه گمان کردى ، که ما عثمان را کشتیم ، سوگند به خدا که طلحه و زبیر و عایشه نتوانستند، این نسبت را به على بن ابى طالب علیه السلام بدهند، چگونه تو این نسبت را به او مى دهى .
و اگر از مادرت در مورد پدرت سوال کنى که ذکوان را ترک و تو را به عقبة ابن معیط منسوب ساخت ، و به این وسیله در نزد خود مقام و جایگاهى یافت ، و با آن چه خداوند براى تو و پدرت و مادرت از خوارى و پستى در دنیا و آخرت ، آماده ساخته ، و خداوند، به بندگان ظلم نمى کند.
و تو اى ولید، الله اکبر، در مورد ولادت از کسى که خود را به او منسوب ساخته اى ، چگونه على را ناسزا مى گوئى ، و اى کاش به خودت مشغول باشى تا نسبت به پدرت را ثابت کنى نه به کسى که خود را به او منسوب کرده اى ، و مادرت به تو گفت : اى پسرم سوگند به خدا که پدرت پست تر و خبیث تر از عقبه است .
و اما تو اى عتبه بن ابى سفیان ، سوگند به خدا تو دانا نیستى ، تا پاسخت را بیان کنم ، و عاقل نیستى تا تو را سرزنش نمایم ، و نزد تو خیرى که انتظار آن مى رود نیست ، و من نسبت به ناسزا گوئیت به على تو را ملامت نمى کنم ، زیرا نزد من تو هم شاءن برده و بنده على بن ابیطالب علیه السلام هم نیستى ، تا پاسخت را گفته و ملامت کنم ، ولکن خدا نسبت به تو و پدر و مادر و برادرت در کمینگاه است ، و تو فرزند پدرانت هستى که خداوند آنان را در قرآن یاد کرده ، و مى فرماید: کار کننده و رنج برنده O آتش سوزان ، را مى چشد، O از چشمه جوشان ، نوشانده شوند - تا آن جا که مى فرماید: از گرسنگى .
و اما تهدیدت نسبت به من که مرا مى کشى ، چرا کسى که روى بسترت همراه با همسرت دیدى را به قتل نرساندى ، در حالیکه با او نزدیکى مى کرد، و در فرزند او با تو شریک گردید، تا آنکه فرزند را به تو منسوب کرد، فرزندى که براى تو نبود، واى بر تو، و اگر به خود مشغول بودى و انتقامت را از او مى گرفتى ، شایسته تر بود، و تو براى آن سزاوارترى ، تا اینکه مرا به قتل تهدید کرده و به آن مى ترسانى .
و تو را از این که على را ناسزا مى گوئى ملامت نمى کنم ، چرا که برادرت را در مبارزه به قتل رسانید، و او و حمزه در قتل پدرت شریک بودند، تا اینکه به دست آنان در جهنم سقوط نمودند، و عذاب دردناکى را به آنان چشاندند، و عمویت به دستور پیامبر تبعید گردید.
و اما اینکه من آرزومند، خلافتم ، سوگند به خدا اگر بدان امیدوار باشم من لیاقت آن را دارم ، و من مشابه برادرت (معاویه ) نبوده و جانشین پدرت نیستم ، چرا که برادرت نسبت به خدا متمرد، و نسبت به ریختن خون مسلمانان و یافتن آنچه سزاوار آن نیست بسیار حریص است ، و مردم را مکر و فریب مى دهد، و خداوند نیز مکر مى کند و او بهترین مکر کنندگان است .
و اما سخن تو که على بدترین فرد قریش براى قبیله قریش بود، سوگند به خدا که شخص محترمى را تحقیر نکرد، و مظلومى را نکشت .
و اما تو اى مغیرة بن شعبه ، تو دشمن خدا، و رها کننده کتاب خدا و تکذیب کننده پیامبر خدا مى باشى ، و تو زناکار بوده ، و سنگسار نمودنت واجب است ، و انسانهاى عادل و پاک و و متقى بر زنایت گواهى دادند، اما سنگسار نمودنت را به تاءخیر انداخت و حق را با اباطیل و سخن را با گفتارهاى نادرست قبول نکرد، و اینها علاوه بر عذاب دردناک و پستى در دنیا که خداوند برایت مهیا ساخته است مى باشد، و عذاب آخرت خوار کننده تر مى باشد.
و تو کسى هستى که فاطمه دختر پیامبر را زدى ، تا اینکه خونریزى نمود و فرزندش را سقط کرد، و این بخاطر آن بود که پیامبر را خوار گردانى و با دستورش مخالفت نموده و احترامش را زائل سازى ، در حالیکه پیامبر فرموده بود: اى فاطمه تو برترین زن اهل بهشت هستى ، و خداوند تو را در آتش افکنده و بال گفتارت را دامنگیرت مى کند
پس به کدامیک از این سه امر على را ناسزا مى گوئى : آیا نسبش ناقص است ، یا از پیامبر دور مى باشد، یا در اسلام کار بدى انجام داده است ، یا در حکم و قضاوت ستم ورزید، یا در دنیا میل و رغبت دارد، اگر یکى از آنها را بیان نمائى دروغ گفته و مردم تو را تکذیب مى کنند.
آیا گمان مى کنى على علیه السلام عثمان را مظلومانه کشته ، سوگند به خدا که على علیه السلام متقى تر و پاکتر از سرزنش کننده اش در این زمینه مى باشد، سوگند به خدا اگر على علیه السلام عثمان را مظلومانه مى کشت به تو هیچ ارتباطى نداشت ، تو او را در زمان زندگیش یارى نکرده و بعد از مرگ نیز از او یارى ننمودى ، و همواره خانه ات در طائف زناکاران را مى پرورانید، و امر جاهلیت را زنده و اسلام را مى راندى ، تا آنکه آنچه تحقق یافت محقق شد.
و اما اعتراضت در بنى هاشم ، و بنى امیه ، آن ادعاى توست نزد معاویه ، و اما سخنت در شاءن امارت و رهبرى و سخن یارانت در خلافتى که تصاحب کرده اید، فرعون نیز چهار صد سال بر مصر حکومت کرد، در حالیکه موسى و هارون دو پیامبر بودند و آزارهاى بسیارى را تحمل کردند و این ملک خداست که به نیکو کار و بدکار مى دهد، و خداوند، مى فرماید: و نمى دانى شاید آن آزمایشى براى شما و بهره مندى اندکى براى آنان باشد و هنگامى که مى خواهیم شهرى را هلاک گردانیم ، دستور مى دهیم که سرمایه دارانشان گناه کنند تا نزول عذاب بر آنان محقق گردد، آنگاه ایشان را نابود کنیم .
آنگاه امام حسن علیه السلام برخاست و پیراهنش را تکان داد در حالیکه گفت :
زنان بد براى مردان و مردان بد براى زنان بد هستند، سوگند به خدا اى معاویه آنان تو و یاران تو هستند، و مردان نیک براى زنان نیکند آنان از آنچه مى گویند، پاکیزه اند، براى آنان بخشش و روزى کریمانه مى باشد، آنان على علیه السلام و یاران و پیروان او هستند
آنگاه امام خارج شد در حالیکه به معاویه مى گفت :
بچش پیامد آنچه خود کسب کرده و به دست آوردى ، و آن چه خداوند براى تو و آنان از خوارى در دنیا و عذاب دردناک در آخرت آماده کرده است .
معاویه به اصحابش گفت : و شما نیز پیامد عمل خود را بچشید، ولید بن عقبه گفت : سوگند به خدا تو بسیار بیشتر از ما چشیدى ، و تنها بر تو جسارت نمود.
معاویه گفت : آیا به شما نگفتم که نمى توانید، از مقام او بکاهید، چرا از آغاز فرمانم را اطاعت نکردید، و خواستید، از او یارى بخواهید، ولى شما را مسخره نمود، سوگند به خدا برنخاست ، تا آنکه خانه بر من تاریک گردید، و خواستم او را دستگیر کنم ، امروز بعد از آن براى شما خیر و نیکى وجود ندارد.
مروان بن حکم این ماجرا را شنید، نزد آنان آمد و گفت : چرا مرا حاضر نکردید، سوگند به خدا او و پدر و خاندانش را به گونه اى ناسزا مى گویم که کنیزان و بنده ها آن را در رقصهاى خود بخوانند، معاویه نزد امام حسن علیه السلام فرستاد، هنگامى که فرستاده نزد ایشان آمد، امام فرمود:
این طغیانگر از من چه مى خواهد، سوگند به خدا اگر سخنش را تکرار کند گوشهایش از مطالبى پر کنم ، که عیب و ننگ آن تا روز قیامت بر آنان باقى بماند.
هنگامى که امام حسن علیه السلام نزد آنان رسید، مروان گفت : سوگند به خدا تو و پدر و خاندانت را به گونه اى ناسزا گویم ، که کنیزان و بنده ها آن را در رقصهاى خود بخوانند.
امام فرمود:
اما تو مروان من تو پدرت را ناسزا نمى گویم ، اما خدا تو و پدر و خاندان و فرزندانت ، هر که از صلب پدرت تا روز قیامت ، خارج شود، را بر زبان پیامبر لعنت کرد، سوگند به خداى اى مروان تو و هیچکس از آنان که هنگام لعنت نمودن پیامبر حاضر بودید این امر را در مورد تو و پدرت انکار نمى کنند، در مقابل تهدید، خداوند تجاوزگرى تو زیادتر شد و خدا و پیامبرش راست مى گویند، خداوند مى فرماید: و شجره ملعونه در قرآن و آنان را مى ترسانم ، اما تنها طغیانگرى ، و تجاوزگرى آنان بیشتر مى شود، و تو اى مروان و فرزندانت درخت ملعون در قرآن مى باشید، و این امر از طرف پیامبر از جبرئیل از خداوند رسیده است .
معاویه برخاست ، و دست بر دهان امام حسن علیه السلام نهاد و گفت : ابا محمد تو ناسزا و پرخاشگر نبودى ، امام حسن علیه السلام لباسهایش را جمع کرد و برخاست و خارج شد، گروه با ناراحتى و حزن و چهره هاى سیاه در دنیا و آخرت پراکنده شوند.

(2) مناظرته علیه السلام فى تعریف نفسه و مساوى معاندیه  
روى انه الحسن بن على علیه السلام وفد على معاویة ، فحضر مجلسه ، و اذا عنده عولاء القوم ، ففخر کل رجل منهم على بنى هاشم ، و وضعوا منهم و ذکروا اشیاء ساءت الحسن بن على علیه السلام و بلغت منه فقال ، الحسن بن على علیه السلام :
انا شعبة من خیر الشعب ، و ابائى ، اکرم العرب ، لنا الفخر و النسب و السماحة عند الحسب ، و نحن من خیر شجرة انبتت فروعا نامیة ، و اثمارا زاکیة ، و ابدانا، قائمة فیها اصل الاسلام ، و علم النبوة فعلونا حین شمخ بنا الخفر و استطلنا، حین امتنع بنا العز، و نحن بحور زاخرة ، لاتنزف ، وجبال شامخة لاتقهر
فتکلم مروان بن الحکم و المغیرة بن شعبة و وضعوه و ابیه فتکلم الحسن علیه السلام فقال :
یا مروان اجبنا و خورا، و ضعفا و عجزا، زعمت ، انى مدخت نفسى و انا ابن رسول الله و شمخت بانفى و انا سید شباب اهل الجنة و انما یبذخ و یتکبر ویلک من یرید رفع نف و یتبحجح من یرید الاستطالة ، فاما نحن فاهل بیت الرحمة ، و معدن الکرامة ، و موضع الخیرة و کنزالایمان ، و رمح الاسلام ، و سیف الدین .
الا تصمت ثکلتک امک قبل ان ارمیک بالهوائل ، و اسمک بمیسم تستغنى به عن اسمک ، فاما ایابک بالنهاب و الملوک افى الیوم الذى و لیت فیه مهزوما، وانحجزت مذعورا، فکانت ، غنیمتک هزیمتک ، و غدرک بطلحة حین غدرت به فقتلته قبحا لک ما اغلظ جلدة وجهک
فنکس مروان راءسه و بقى المغیرة مبهوتا، فالتفت الیه ، الحسن علیه السلام فقال :
اعور ثقیف ما انت من قریش فافاخرک ، اجهلتنى ، یا ویحک ، انا ابن خیرة ، الاماء، وسیدة النساء، غذانا رسول الله صلى الله علیه و آله بعلم الله تبارک و تعالى فعلمنا تاءویل القرآن ، و مشکلات الاحکام ، لنا العزة العلیا و الفخر و السناء
و انت من قوم لم یبثت لهم فى الجاهلیة نسب ، ولالهم فى الاسلام ، نصیب عبدا ابق ما له و الافتخار عن مصادمة اللیوث و مجاحشة الاقران ، نحن السادة و نحن المذاوید القادة ، الذمار، و ننفى عن ساحتنا العار، و انا ابن نجیبات الابکار.
ثم اشرت ، زعمت الى وصى خیر الانبیاء، و کان هو بعجزک ابصر، و بخورک اعلم ، و کنت للرد علیک منه اهلا لوغرک ، فى صدرک و بدو الغدر، فى عینک هیهات لم یکن لیتخذ المضلین عضدا
و زعمک انک لو کنت بصفین ، بزعارة قیس و حلم ثقیف فبماذا ثکلتک امک ، ابعجزک عند المقامات و فرارک عند المجاحشات ؟ اما و الله لو التفت علیک من امیرالمؤمنین الشاجع ، لعلمت انه لایمنعه منک الموانع و لقامت علیک المرنات الهوالع
و اما زعارة قیس ، فما انت و قیسا، انما انت عبد ابق فثقف فسمى ثقیفا فاحتل لنفسک من غیرها، فلست ، من رجالها، انت معالجة الشرک ، و موالج الزرائب اعرف منک بالحروف
فاما الحلم فاى الحلم عند العبید، القیون ، ثم تمنیت ، لقاء امیرالمؤمنین فذاک من قد عرفت : اسد باسل ، و سم قاتل ، لاتقاومه الا بالسة عند الطعن ، و المخالسة فکیف ترومه الضبعان ، و تناله الجعلان ، بمشیتها، القهقرى .
و اما وصلتک فمنکورة و قرابتک ، مجهولة ، و ما رحمک منه الاکبنات الماء، من خشفان الظباء، بل انت ابعد منه نسبا
فوثب المغیرة ، و السحن یقول لمعاویة :
اعذرنا، من بنى امیة ، ان تجاوزنا بعد مناطقة القیون ، و مفاخرة العبید
فقال معاویة : ارجع یا مغیرة ، هولاء بنو عبد مناف لاتقاومهم الصنادید و لاتفاخرهم المذاوید، ثم اقسم على الحسن علیه السلام بالسکوت فکست 
(2) مناظره آن حضرت در شناسائى خود و عیوب مخالفین 
روایت شده که امام حسن علیه السلام بر معاویه وارد شد و در مجلس او حضور یافت ، در آنجا گروهى از یارانش حاضر بودند، هر یک از آنان افتخارات خود را بر بنى هاشم ، ذکر کرد و از ارزش آنان کاستند، و مطالبى را ذکر کردند که بر امام حسن علیه السلام دشوار آمد و ایشان را ناراحت کرد، آنگاه ایشان به سخن پرداخت و فرمود:
من از بهترین قبائل ، و پدرانم ، ارزشمندترین ، خاندان در عرب مى باشد، در هنگام محاسبه افتخار و نسب برتر و جوانمردى براى ماست ، و ما از بهترین درختى هستیم که شاخه هاى بارور و میوه هاى پاکیزه و بدنهاى بر جامانده اى را رویانید، در آن اصل اسلام و علم نبوت است ، آنگاه که جاى افتخار رسید برتر گردیده ، وآنگاه که از برتر شدن ما جلوگیرى شد، ما طلب برترى نمودیم ، و ما دریاهاى عمیقى هستیم که تهى از آن نگردیده ، و کوههاى محکمى هستیم که مغلوب نمى گردیم .
در این هنگام مروان بن حکم و مغیرة بن شعبه سخن گفتند و او و پدرش را کم ارزش جلوه دادند، امام حسن علیه السلام سخن گفت و فرمود: گمان کردى که خود را ستودم در حالیکه پسر پیامبر خدایم ، و مقامم را بالا بردم در حالیکه سرور جوانان اهل بهشتم واى بر کسى که فخر مى فروشد، و تکبر مى کند تا خود را برتر جلوه دهد، و کسى که خود را بزرگ مى نمایاند، و قصد گردن فرازى دارد، اما ما خاندان رحمت وجایگاه کرامت و بزرگوارى و موضع خیر و نیکى ، و معدن ایمان ، و نیزه اسلام ، و شمشیر دین هستیم .
مادرت به عزایت بنشیند، چرا سکوت نمى کنى قبل از آن که امور هولناک را به سویت برفستم و بیان دارم ، و تو را به نشانه اى بنمایانم که از نامت بى نیاز شوى ، اما بازگشتت با غارت آیا در روزى بود که نادارى را سرپرستى کرده و ترسوئى را پناه دادى ، بهره و غنیمتت فرارت بود و نیرنگت به طلحه ، در زمانى که به او مکر زده ، و او را به قتل رساندى (52) زشت باد چهره ات که چقدر کریه و ناپسند است .
مروان سر به زیر انداخت و مغیره مبهوت ایستاد، امام علیه السلام رو به مغیره کرد و فرمود:
اى کور قبیله ثقیف ، تو را چه به قریش که نسبت به تو افتخار کنم ، واى بر تو آیا مرا نمى شناسى ، من پسر بهترین زنان و سرور زنان هستم ، پیامبر ما را به علم الهى تغذیه کرده ، و، تاءویل قرآن ، و مشکلات احکام را آموخته ایم ، عزت برتر و افتخار و برترى از ماست .
و تو از گروهى هستى که در جاهلیت نسبى نداشته و در اسلام بهره اى ندارند، بنده فرارى را چه شده که با شیران برخورد کرده و مزاحم قهرمانان گردد و دم از افتخار زند، ما سروران ، و ما مدافعان برتر هستیم ، از پیمانان حمایت کرده و عیب و ننگ را از خود دور مى کنیم ، و من پسر زنان پاک هستم .
تو اشاره کردى - بر اساس گمانت - به وصى برترین پیامبران و او به ناتوانیت و به ضعفت آگاه تر بود، و تو براى رد کردن خودت نسبت به او شایسته تر هستى ، به خاطر آن که غیظى که در دل دارى ، و فریبى که از چشمهایت پیداست ، هیهات او گمراهان ، را یاور انتخاب نمى کرد(53).
و گمان تو که اگر در صفین بودى از نیرومندى قیس و مهارت ثقیف از همه سزاوارتر بودى ، مادرت به عزایت بنشیند، آیا این امور با ناتوانیت ، در میدانهاى نبرد و فرارت در زمانهاى سخت تحقق مى پذیرد، سوگند به خدا اگر امیرالمومنین پرچم شجاعان را به تو مى سپرد، مى دیدى که سختیها او را از پاى در نیاورده ، و فریادهاى هول انگیز، مى کشیدى .
و اما دلیرى قیس تو را چه کار به قیس ، تو بنده فرارى هستى که علومى را آموختى و از این رو، ثقیف نامیده شدى ، و بدین وسیله به حیله خود را از قبیله ثقیف برشمردى ، تو از مردان آن قبیله نیستى ، و، تو به تعمیر وسایل صید و داخل شدن در آغل گوسفندان داناترى از جنگ نمودن و اما مهارت چه مهارتى نزد بردگان و بندگان مى باشد.
خواستى با امیرالمؤمنین ملاقات کنى ، و او آنچنانکه تو او را شناختى : شیر بیشه و سمى کشنده بود، قهرمانان ؛ در هنگام نبرد، در برابرش قدرت ایستادگى نداشتند، تا چه رسد که گرگها او را قصد کنند، و سوسک (مرد سیاه چهره ) از عقب سر او را طلب نماید.
و اما نسبتت مجهول و نزدیکانت ناشناخته اند، خویشاوندى تو به آن قبیله مانند نسبت حیواناتى دریایى به آهوان صحرائى است بلکه خویشاوندى ، تو از این نسبت دورتر است .
مغیره برخاست و امام حسن علیه السلام به معاویه مى فرمود:
ما را از بنى امیه معذور بدار، بعد از سخن بردگان ، و افتخار نمودن بندگان .
معاویه گفت : اى مغیره باز گرد، اینان فرزند عبد منافند، قهرمانان در مقابلشان ، قدرت ایستادگى و بزرگان در مقابلشان قدرت فخر فروشى ندارند، آنگاه امام حسن علیه السلام را سوگند که ساکت شود و امام ساکت شد.
(3) مناظرته علیه السلام فى فضلهم و ان الخلافة لاتصلح الا فیهم
روى سلیم بن قیس قال : سمعت عبدالله بن جعفر ابى طالب قال : قال لى معاویة : ما اشد تعظیمک للحسن و الحسینت ، ما هما بخیر منک ولاابوهما بخیر من ابیک ، لولا ان فاطمة بنت رسول الله صلى الله علیه و آله لقلت ما امک اسماء بنت عمیس بدونها قال :
فغضبت من مقالته و اخذنى ما لا املک - ثم ذکر قول عبدالله ابن جعفر و ابن عباس ، فى فضل الحسن و الحسین علیهما السلام ، و ما همه سمعا عن النبى ، صلى الله علیه و آله فى فضلهم ، الى ان قال :
قال معاویة : ما تقول یا حسن علیه السلام قال :
یا معاویة ! قد سمعت ما قلت و قال ابن عباس ، العجب منک یا معاویة و من قلة حیائک و من جراءتک على الله حین قلت : قد قتل الله طاغیتکم و رد الامر الى معدنه ، فانت یا معاویة معدن الخلافة دوننا؟!
ویل لک یا معاویة ، و للثلاثة قبلک ، الذین اجلسوک هذا المجلس ، و سنو لک هذه السنة لاقولن کلاما ما انت اهله ، و لکنى ، اقول لتسمعه بنو ابى هولاء حولى .
ان الناس قد اجتمعوا على امور کثیرة لیس بینهم ، اختلاف فهیا و لاتنازع و لافرقة ، على شهادة ان لااله الاالله ، و ان محمدا رسول الله و عبده ، و الصلوات الخمس ، و الزکاة المفروضة ، و صوم شهر رمضان و حج البیت ، ثم اشیاء، کثیرة ، من طاعة الله التى لاتحصى و لایعدها الاالله .
و اجتمعوا على تحریم الزنا و السرقة و الکذب و القطعیة و الخیانة ، و اشیاء کثیرة من معاصى الله التى لاتحصى و لایعدها الاالله
و اختلفوا فى سنن اقتتلو فیها، و صاروا فرقا، یلعن بضعهم بعضا، و هى الولایة ، و یبراء بعضهم من بعض و یقتل بعضا ایهم احق و اولى بها الا فرقة تتبع کتاب الله و سنة نبیه صلى الله علیه و آله فمن اخذ بما علیه اهل القبلة الذى لیس فیه اختلاف و رد علم ما اختلفوا الى الله ، سلم و نجا به من النار و دخل الجنة
و من وقفه الله و من علیه و احتج علیه بان نور قبله بمعرفة ولاة الامر من ائمتهم و معدن العلم این هو، فهو عندالله سعید و الله ولى ، و قد قال ، رسول الله صلى الله علیه و آله : رحم الله امرى ء علمى حقا، فقال فغنم او سکت فسلم
نحن نقول اهل البیت : ان الائمة منا، و ان اخلافة لاتصلح الا فینا، و ان الله جعلنا اهلها فى کتاب و سنة نبیه صلى الله علیه و آله و ان العلم فینا و نحن اهله و هو عندنا مجموع کله بحذا فیره ، و انه لایحدث شى ء الى یوم القیامة حتى ارش الخدش الا وهو عندنا مکتوب باملاء رسول الله صلى الله علیه و آله و خط على علیه السلام بیده .
و زعم قوم انهم الولى بذلک منا، حتى انت یا ابن هند تدعى ذلک ، و تزعم ان عمر ارسل الى ابى انى ارید، ان اکتب القرآن ، فى مصحف فابعث الى بما کتبت من القرآن ، فاتاه فقال : تضرب و الله عنقى قبل ان یصل الیک ، قال : و لم ؟ قال : لان الله تعالى قال : و الراسخون فى العلم (54) قال : ایاى عنى و لم یعنک ولااصحابک ، فغضب عمر ثم قال : ان ابن ابى طالب یحسب ان احدا لیس عنده غیره ، من کان یقراء من القرآن شیئا فلیاءتنى ، فاذا جاء رجل فقراء شیئا معه فیه اخر کتبه و الا لم یکتبه ، ثم قالوا: قد ضاع منه قرآن کثیر بل کذبوا والله بل هو مجموع محفوظ عند اهله
ثم امر قضاته و ولاته : اجهدوا ارائکم و اقضوا بما ترون انه الحق فلا یزال هو و بعض ولاته قد وقعوا فى عظیمة فیخرجهم منها ابى ، لیحتج علیهم بها، فتجتمع القضاة عند خلیفتهم و قد حکموا فى شى ء واحد بقضایا مختلفة فاجازها لهم ، لان الله لم یؤ ته الحکمة و فصل الخطاب .
و زعم کل صنف من مخالفینا من اهل هذه القبلة ان معدن الخلافة و العلم دوننا، فنستعین بالله على من ظلمنا و جحدنا حقنا، و رکب رقابنا، و سن للناس ، علینا من یحتج به مثلک و حسبنا الله و نعم الوکیل .
انما الناس ، ثلاثة : مؤمن یعرف حقنا و یسلم لنا، و یاءتم بنا، فذلک ناج محب لله ولى ، و ناصب لنا العداوة ، و یتبراء منا و یلعننا، و یستحل دمائنا و یجحد حقنا و یدین الله بالبرائة منا، فهذا کافر مشکر فاسق و انما کفر و اشرک من حیث لایعلم ، کما سبوا الله عدوا بغیر علم کذلک یشرک بالله بغیر علم
و رجل اخذ بما لایختلف فیه و رد علم ما اشکل علیه الى الله مع ولایتنا، و لایاءتم بنا، ولایعادنیا و لا یعرف حقنا، فنحن نرجو ان یغفر الله له و یدخله الجنة فهذا مسلم ضعیف .
(3) مناظره آن حضرت در فضیلت اهل بیت و اینکه خلافت تنها شایسته آنانست .
سلیم بن قیس گوید: از عبدالله بن جعفر بن ابى طالب شنیدم که گفت : معاویه به من گفت : چرا حسن و حسین ، را زیاد احترام مى کنى ، آنان بهتر از تو وپدرشان بهتر از پدر تو نبود، و اگر مادرشان فاطمه دختر پیامبر نبود، مى گفتم اسماء بنت عیمس کمتر از او بشمار نمى رفت ، گوید: از گفتارش ‍ بسیار ناراحت شده و نمى توانستم خود را کنترل کنم - تا آن که سخن عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس را در فضیلت امام حسن و حسین علیهما السلام و آنچه از پیامبر صلى الله علیه و آله در فضیلت ایشان شنیده بودند را نقل مى کند، و تا آنجا که گوید:
معاویه گفت : اى حسن علیه السلام تو چه مى گوئى ؟ فرمود:
اى معاویه ! سخن من و گفتار ابن عباس را شنیدى ، اى معاویه تعجب از تو از کم حیائى تو و جراءتت بر خداوند است ، آنجا که گفتى : خداوند طاغوت شما را کشت و خلافت را به جایگاه ، او (معاویه ) رسانید، اى معاویه آیا تو معدن خلافتى نه ما؟
واى بر تو اى معاویه و به سه نفرى که قبل از تو بودند و تو را در این جایگاه نشاندند، و این سنت را برایت مهیا نمودند، سخنى مى گویم ، که تو شایسته آن نیستى ، اما مى گویم ، تا فرزندان پدرم که در اینجا حاضرند، بشنوند:
مردم در امور بسیارى با هم اتفاق نظر دارند، و در آن مسائل بین ایشان اختلاف وکشمکش و جدائى نیست : بر گواهى به وحدانیت خداوند و رسالت پیامبر و نمازهاى پنجگانه و زکات واجب ، و روزه ماه رمضان ، و حج خانه خدا و موارد بسیارى از واجبات الهى که قابل شمارش نیست و شماره آنها را تنها خدا مى داند.
و نیز در موارد دیگرى اجتماع کرده اند، زنا و دزدى و دروغ ، و قطع رحم ، و خیانت ، و موارد بسیارى از محرمات الهى که قابل شمارش نیست ، و شماره آنها را تنها خدا مى داند.
اما در مورد سنتهایى اختلاف کرده و با هم در آنها مى جنگند، و به گروههایى تقسیم شده اند که گروهى گروه دیگر را لعنت مى کنند، و همان ولایت و سرپرستى است ، و گروهى از گروه دیگر بیزارى مى جوید، گروهى گروه دیگر را به قتل مى رساند که کدامیک شایسته تر به آن است ، جز گروهى که از کتاب الهى ، و سنت پیامبرش صلى الله علیه و آله پیروى مى کنند، هر که آنچه مسلمانان ، در آن اختلاف دارند، را بگیرد و امور اختلافى را به خداوند واگذارد. سالم مانده و از آتش نجات مى یابد، و داخل بهشت میگردد.
و هر که خداوند او را موفق گردانده ، و بر او منت گذارده و بر او احتجاج نماید، به اینکه قلبش را به شناخت والیان ، امرش از پیشوایانش ، روشن گرداند، و بشناسد، که معدن علم کجاست ، پس او نزد، خداوند سعادتمند بوده ، و دوستدار خداست ، و پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند رحمت کند، شخصى را که حق ما را دانست و آنرا بیان کرد، پس سعادتمند گردید، یا ساکت شد پس سالم ماند.
ما اهل بیت مى گوئیم ، امامان و پیشوایان ، از ما هستند، و خلافت و پیشوائى ، تنها سزاوار و شایسته ماست ، و خداوند در کتابش و سنت پیامبرش را شایسته آن دانسته است ، علم در ما و ما اهل آنیم ، و تمامى آن با تمام جوانبش نزد من مى باشد، و تا روز قیامت امرى محقق نمى گردد، حتى زدن بر چهره کسى ، جز آن که آن به وسیله پیامبر صلى الله علیه و آله دیکته شده و على علیه السلام با دست خود نوشته و در دست ما قرار داد.
و گروهى گمان مى کنند که به خلافت از ما سزاوارترند، حتى تو اى پسر هند این ادعا را ذکر مى کنى ، و گمانى مى کنى (عمر) نزد پدرم فرستاد، که مى خواهى قرآن را در یک مجموعه اى جمع آورى کنم پس آن چه از قرآن نوشته اى را نزد من بفرست ، فرستاده آمد، امام فرمود: سوگند به خدا قبل از اینکه به تو برسد، گردنم را مى زنى ، عمر گفت : چرا؟ فرمود: چون خداوند مى فرماید: آنانکه در علم راسخند فرمود: آیه مرا قصد کرده و تو و یارانت مقصود آیه نیستید، عمر خشمگین شد، سپس گفت : پسر ابى طالب گمان مى کند، آنچه در نزد اوست پیش فرد دیگرى وجود ندارد، هر که آیه اى از قرآن ، را خوانده ، آن را نزد من بیاورد، هرگاه کسى ، آیه اى را مى آورد، و شاهدى بر آن اقامه مى کرد آن آیه را مى نوشت و اگر شاهدى نداشت آنرا نمى نوشت آنگاه گفتند: از قرآن آیات بسیارى گم شده است ، بلکه دروغ مى گویند، سوگند به خدا بلکه آن نزد اهلش جمع شده و حفظ گردیده است .
آنگاه عمر به قضات و والیان امرش دستور داد: فکر کنید، و عقایدتان را بیان دارید، که حق چیست ، او و بعضى از والیان امرش در مشکل بزرگى افتادند و پدرم آنان را از مشکل خارج ساخت ، تا به آن بر آنها احتجاج جوید، اما گاه قضات نزد خلیفه خود مى آمدند، در حالیکه در یک امر مشترک احکام متعددى را بیان مى نمودند، اما همه را امضاء مى کرد، چرا که خداوند به او حکمت و روش قضاوت نداده بود.
و هر گروه از مخالفین ما از مسلمانان گمان مى کنند، که جایگاه خلافت و علم در غیر ماست ، از خداوند بر کسانى که به ما ظلم کرده و حق ما را انکار کرده و مردم را بر ما مسلط نموده ، و براى مردم راهى بر علیه ما گشودند، که به وسیله تو بدان احتجاج و دلیل آورده شود، و خداوند ما را کافى بوده و بهترین سرپرست است .
مردم بر سه دسته اند: مؤمنى که حق ما را مى شناسد، و تسلیم ما بوده ، و از ما پیروى مى کند، او نجات یافته و دوستدار ماست و از امر خداوند تبعیت مى کند و دشمن ما که از ما بیزارى جسته و ما را لعن مى کند و ریختن خونهایمان ، را حلال مى داند، و حق ما را انکار میکند، و خداوند را با برائت و بیزارى از ما مى پرستد، این کافر و مشرک و فاسق است ، و از جائى که گمان نمى کند، کافر و مشرک گردیده ، همچنانکه خداوند را ناآگاهانه دشنام مى دهند، همچنان بدون آگاهى به خداوند شرک مى ورزند.
و شخصى آنچه امت بر آن اتفاق دارند را گرفته ، و علم آنچه بر او مشتبه شده و نیز ولایت ما را به خدا وامى گذارد، و از ما پیروى نکرده و با ما نیز دشمنى نمى کند، و حق ما را نمى شناسد، ما امیدواریم ، که خداوند او را بیامرزد، و او را داخل بهشت گرداند، این مسلمان ناتوان است .
(4) مناظرته علیه السلام مع عمر و بن عاص و مروان بن حکم و ابن زیاد
روى انه اجتمع معاویة ، مع بطانته ، فجعل بعضهم یفخر على بعض ، فاراد معاویة ان یضحک على ذقونهم فقال لهم : اکثرتم الفخر، فلو حضرکم الحسن بن على علیهماالسلام ، و عبدالله بن عباس لقصرا من اعتنکم ما طال ، فبعث الى الامام علیه السلام الى ان ذکر قولهم ، ثم قال علیه السلام :
لیس من العجز ان یصمت الرجل عند ایراد الحجة ، ولکنم من الافک ان ینطق الرجل بالخنا، و یصور البالطل بصورة الحق
یا عمرو افتخار بالکذب ، و جراءة على الافک ما زلت اعرف مثالبک الخبیثة ، ابدیها، مرة و امسک عنها اخرى ، فتاءبى الا انهماکا فى الضلالة اتذکر مصابیح ، الدجى ، و اعلام الهدى ، و فرسان ، الطراد، و حتوف الاقران ، و ابناء الطعان ، و ربیع الضیفان ، و معدن النبوة ، و مهبط العلم .
و زعمتم انکم احمى لما وراء ظهورکم ، و قدتبین ، ذلک یوم بدر، حین نکصت الابطال ، و تساورت ، الاقران و اقتحمت اللیوث ، و اعترکت المنیة ، و قمت رحاها على قطبها، و افترت عن نابها، و طار شرار الحرب ، فقتلنا، رجالکم ، و من النبى ، على ذراریکم ، فکنتم ، لعمرى ، فى ذلک الیوم غیر ما نعین لما وراء، ظهورکم من بنى عبدالمطلب .
و اما انت یا مروان ، فما نت و الاکثار، فى قریش ، و انت طلیق و ابوک طرید، یتقلب من خزیة ، الى سواءة ، و لقد جى ء بک الى امیرالمؤمنین ، فلما، راءیت الضرغام ، قد دمیت ، براثنه ، و اشتکبت انیابه ، کنت کما قال القائل :
لیث اذ سمع اللویث زئیره بصبصن ثم قذفن بالابعار
فلما من علیک بالعفو و ارخى ، خناقک بعد ما ضاق علیک ، وغصصت برقیک ، لم تقعد، معنا مقعد اهل الشکر، و لکن کیف تساوینا وتجارینا، و نحن مما لایدرکنا عار و لاتلحقنا، خزیة
و اما انت یا زیاد، و قریشا، لااعرف لک فیها ادیما، صحیحا، و لافرعا نابتا، و لاقدیما، ثابتا، ولامنبتا کریما، بل کانت ، امک بغیا، تداولها، رجال من قریش ‍ و فجار العرب ، فلما، ولدت لم تعرف لک العرب ، والدا فادعاک هذا - و اشارالى معاویة ، - بعد ممات ابیه
مالک افتخار تکفیک سمیة ، و یکفینا، رسول الله صلى الله علیه و آله و ابى على بن ابى طالب علیه السلام ، سید المؤمنین ، الذى لم یرتد على عقبیه و عمى حمزة سیدالشهداء، و جعفر الطیار، و انا و اخى سید اشباب اهل الجنة .
ثم التفت الى ابن عباس ، فقال : یا ابن العم انما هى بغاث الطیر انقض علیها اجدل 
(4) مناظره آن حضرت با عمروبن عاص و مروان ابن زیاد 
روایت شده : روزى معاویه همراه با اطرافیان ، رازدارش ، نشسته بود، و به یکدیگر، فخر مى فروختند معاویه خواست ، آنان را بخنداند، از این رو، گفت : بسیار فخر فروختید، اگر حسن بن على علیه السلام و عبدالله بن عباس در اینجا بودند، از این بالندگى ها کمتر مى نمودید، معاویه نزد، امام فرستاد - آنگاه گفتار آنان را ذکر مى کند - سپس امام در جواب ایشان فرمود:
اگر کسى در مباحثه خاموش ماند، این امر دلیل بر ناتوانى او نمى باشد، بلکه کسى که به دروغ سخن گوید، و بخواهد باطل را به صورت حق جلوه دهد، خیانتکار است .
اى عمرو به دروغ افتخار ورزیده ، و در خیانت گستاخى مى کنى ، من از تبهکاریت ، همیشه آگاه بوده و برخى از آنها را بر شمرده ، و از برخى دیگر چشم مى پوشیده ام ، زیرا در گمراهى فرو رفته اى ، درباره ما که چراغهاى روشن در تاریکى ، و پرچمهاى هدایت و راهنمایى و سواران ، دلاور، و حمله ور، به دشمنان و پرورده ، شده در دامان چنگ مى باشد، براى دوستان ، همچون نو بهاران ، خرم هستیم ، ما جایگاه ، نبوت و محل فرو آمدن علم هستیم .
و گمان مى کنیم ، که نژادتان از ما نیرومندتر است ، ولى در نبرد پدر نیرومندى ما آشکار گردید، در روزى ، که دلاوران بر زمین ، خوردند، و هماوران به سختى افتادند، و شیر مردان ، از پاى درآمدند، و مرگ معرکه دار میدان شدت بر پاشنه آن چرخید و دندان نشان داد، و آتش جنگ زبانه کشید، در چنان هنگامه اى بود که مردان ، شما را کشتیم ، و پیامبر بر فرزندانتان منت گذارد، و به جان خودم ، سوگند در آن روز شما هرگز از بنى عبدالمطلب برتر و قوى تر نبودید.
و اما تو اى مروان ، تو را چه مى شود، که از قریش زیاده گفته و به آن افتخار کنى ، تو رها شده اى ، و پدرت طرد شده پیامبر است ، و تو هر روز از پستى به بدى مى گرائى ، و در این دو گرفتارى ، آیا فراموش کردى آن روز که دست بسته ترا به حضور امیرالمومنین علیه السلام آوردند، و با چشم خود شیرى را دیدى که از چنگالش خون مى چکید، و دندانهایش را به هم مى فشرد، و مفهوم این شعر را مى نگریستى :
شیرى که چون شیران فریادش را بشنوند، سراسیمه ، فرار کنند، و سرگین اندازند.
ولى امیرالمومنین علیه السلام تو را بخشید، و از خفقان ، مرگ رها شدى ، و نفس تنگت که نمى گذاشت آب دهانت را فرو برى ، باز شد و به حال آمدى ، اما به جاى آنکه سپاس ما را بگذارى به بدگوئى ما پرداختى و جسارت ورزیدى ، در صورتى که مى دانى ، ما هرگز ننگى پر دامانمان ننشسته و خوار و خسران به سراغمان نیامده است .
و اما تو اى زیاد، به قریش چه کار دارى ، کسى براى تو نسبت درست و شاخه برومند، و پیشینه استوار، و جایگاه رشد ارزشمندى ، نمى شناسد، مادرت زنى زناکار بود که مردهاى قریش و بدکاران عرب با او رابطه داشتند، و وقتى که به دنیا آمدى پدرت معلوم نبود تا اینکه این مرد - و به معاویه اشاره کرد - پس از مرگ پدرش تو را برادر خواند.
در این صورت به چه چیزى افتخار مى کنى ، تو راهمان رسوائى مادرت بس ‍ است ، و در افتخار ما همین کافى است که جد ما رسول خداست و پدرم على بن ابیطالب علیه السلام پیشواى مسلمانان است ، که هرگز به جاهلیت ، بازنگشت ، و عموهایم ، یکى حمزه سیدالشهداء و دیگرى جعفر طیار است ، و من و برادرم هر دو پیشواى جوانان اهل بهشتیم .
آنگاه امام رو به به ابن عباس کرد و فرمود: پسر عمویم ، اینان ، مرغهاى ، ناتوانى ، هستند که مى توان ، با بحث پرهایشان ، را در هم شکست .
(5) مناظرته علیه السلام مع عبدالله بن الزبیر 
روى انه غاب علیه السلام عن دمشق ایاما، ثم رجع الیها، فدخل على معاویة ، و کان فى مجلسه ، عبدالله بن الزبیر، فلما راءى معاویة الامام ، قام الیه ، فاستقبله ، و بعد ما استقر به المجلس ، التفت الیه قائلا: یا ابا محمد؟ انى اظنک ، تعبا نصبا، فاءت المنزل فارح نفسک فیه .
و خرج الامام علیه السلام من عنده والتفت معاویة الى عبدالله ابن الزبیر: لو افتخرت على الحسن ، فانک ابن حوارى ، رسول الله صلى الله علیه و آله و ابن عمته ، لابیک ، فى الاسلام ، نصیب وافر - الى ان ذکر قول ابن الزبیر فى مجلس عندالامات علیه السلام - ثم قال - علیه السلام :
اما و الله لولا ان بنى امیة تنسبنى الى العجز عن المقال لکففت عنک تهاونا، ولکن سابین لک ذلک لتعلم انى لست بالعى ولاالکیل اللسان ، ایاى تعیر و على تفتخر ولم یکن لجدک ، بیت فى الجاهلیة و لامکرمة فزوجته جدتى صفیة بنت عبدالمطلب ، فبذخ على جمیع العرب بها وشرف مکانها، فیکف تفاخر من هو من القلادة واسطتها و من الاشراف سادتها نحن اکرم اهل الارض زندا لنا الشرف الثاقب و الکرم الغالب .
ثم تزعم انى سلمت الامر، فکیف یکون ذلک ، ویحک کذلک ، و انا ابن اشجع العرب وقد ولدتنى فاطمة سیدة نساء العالمین و خیرة الاماء، لم افعل ذلک ویحک جبنا، ولاضعفا، ولکنه ، بایعنى ، مثلک وهو یطلبنى ، بترة ، و یداجینى ، المودة و لم اثق بنصرته ، لانکم اهل بیت غدر و کیف لایکون کما اقول
و قد بایع ابوک امیرالمؤمنین ثم نکث بیعته و نکص على عقبیه و اختدع حشیة من حشایا رسول الله لیضل بها الناس ، فلما دلف نحو الاعنة و راءى بریق الاسنة قتل مضیعة لانصر له ، و اتى بک اسیرا، قد و طاءتک الکماة باظلافها، و الخیل ، بسنابکها، و اعتلاک الاشتر فغصصت بریقک و اقعیت على عقبیک ، کالکلب اذا احتوشته اللیوث .
فنحن و یحک نورالبلاد، و املاکها، و بنا تفخر الامة والینا تلقى مقالید، الازمة ، اتصول ، و انت تخدع النساء، ثم تفتخر على بنى الانبیاء، لم تزل الاقاویل منا، مقبولة ، و علیک ، و على ابیک مردودة
دخل الناس ، فى دین جدى طائعین ، و کارهین ، ثم بایعوا امیرالمؤمین علیه السلام فسار الى ابیک ، و طلحة حین نکثا البیعة ، و خدعا عرس رسول الله صلى الله علیه و آله فقتل ابوک وطلحة و اتى بک اسیرا، فبصبصت بذنبک و ناشدته الرحم ان لایتقلک فعفا عنک فانت عتاقة ابى و انا سید ابیک ، فذق وبال امرک .
و خجل ابن الزبیر، فتقدم الى الامام علیه السلام فقال : اعذر یاابا محمد فانما حملنى ، على محاورتک هذا - و اشعار الى معاویة - فهلا اذ جهلت ، امسکت عنى ، فانکم اهل بیت سجیتکم الحلم و العفو.
و التفت الامام علیه السلام الى معاویة فقال له :
انظر هل اکیع عن محاورة احد، ویحک اتدرى من اى شجرة انا، و الى من انتمى ، انته ، قبل ان اسمک ، بمیسم تتحدث به الرکبان ، فى الافاق و البلدان 
(5) مناظره آن حضرت با عبدالله بن زبیر 
روایت شده : امام چند روزى از دمشق خارج شد، آنگاه به دمشق بازگشت ، و نزد معاویه آمد، در مجلس ، معاویه عبدالله بن زبیر حضور، داشت هنگامى که معاویه امام را دید از او استقبال کرد و بعد از آنکه مجلس آماده شد به امام گفت : اى ابا محمد گمان مى کنم ، خسته اید، به منزل رفته و استراحت کنید.
امام از نزد او خارج شد، و معاویه رو به عبدالله بن زبیر کرد و گفت : بهتر است که بر حسن فخر بورزى ، چرا که تو پسر یکى از نزدیکان پیامبر و پسر عموى او مى باشى ، و پدرت در اسلام ، کارهاى بسیارى انجام داده است - تا آن جا که سخن عبدالله زبیر در حضور امام را در مجلس دیگرى نقل مى کند - آنگاه امام فرمود:
سوگند به خدا اگر بنى امیه مرا در سخن گفتن ناتوان نمى شمردند، براى پست شمردن تو زبان از گفتارت باز میداشتم ، ولى اکنون برایت آشکار مى کنم که من کم عقل و بى زبان هستم ، آیا تو بر من عیب مى گیرى ، و بر من فخر مى فروشى ، جدت در جاهلیت ، خانواده و معروفیتى نداشت ، تا اینکه با جده ام صفیه دختر عبدالمطلب ازدواج کرد و در میان عرب سرافراز شد و به شرف او افتخار ورزید، پس چگونه فخر کنى بر کسى که حلقه رابط گردنبند است ، بزرگان ، و گرامترین ، مردم روى زمین ، این مائیم که شرفى پر نفوذ و کرامتى برتر و پیروز داریم .
گمان مى کنى که من تسلیم معاویه شدم ، چگونه چنین کارى ممکن است ، واى بر تو من پسر دلاورترین مردان عربم ، و در دامان فاطمه علیها السلام ، چشم گشوده ام ، که پیشواى زنان جهان و بهترین کنیزان خداست ، واى بر تو من این کار را از روى ترس و ناتوانى انجام ندادم ، علت آن بود که طرفدارانى چون تو داشتم ، که به بیهودگى طرفدار من بودند، و به دروغ ادعاى دوستى مى کردند، و من به آن ها اعتماد نداشتم ، چون شما خاندانى فریبکارند.
و چرا چنین نباشد که پدرت امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت کرد و به زودى پیمانش را شکست و به جاهلیت بازگشت ، و على علیه السلام که پاره پیکر پیامبر بود را فریب داد، و مردم را گمراه کرد، و چون در معرکه جنگ با یورش پیشتازان لشکر روبرو شد، و دندان تیز جنگاوران پیکرش را در هم فشرد، جانش را بى جهت از دست داد؛ و بدون هیچ یاورى به خاک افتاد، و تو به اسیرى گرفتار شدى ، خسته و مجروح و کوفته ، پایمال سم ستوران و ناتوان از یورش سواران ؛ و چون مالک اشتر تو را به حضور امام آورد، آب دهانت خشکیده بود، و بر پاشنه مى چرخیدى ، همچون سگى که از شیران هراسیده و فرارى باشد.
واى بر تو، این مائیم که روشنى بخش جهانیم و امت مسلمان به ما فخر مى کند، و کلیدهاى اراده و ایمان به دست ماست ، اکنون تو به ما حمله مى کنى ؟ تو هستى که زنان را فریب میدهى بر فرزندان پیامبر فخر مى فروشى ؟ سخنان ما که مردم مى پذیرفتند، تو و پدرت رد مى کنید.
مردم با اشتیاق و اجباران دین جدم را پذیرفتند، و بعد که با امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت کردند طلحه و زبیر از بین آنها پیمان را شکستند، و همسر پیامبر را فریب دادند و به جنگ با پدرم برخاستند، و کشته شدند، و تو را به اسارت نزد على علیه السلام آوردند، و او از گناهت درگذشت ، و خویشاوندیت را رعایت کرد و تو را نکشت ، و بخشید، بنابراین تو آزاد شده پدر من هستى ، و من آقاى تو و پدرت هستم ، اکنون سنگینى گناهت را احساس کن .
عبدالله بن زبیر شرمگین شد، به حضور امام آمد و گفت : اى ابامحمد معذرت مى خواهم ، این مرد - و به معاویه اشاره کرد - مرا به جدال با تو برانگیخت ، حال مرا بر نادانیم ، ببخش ، چون شما از خاندانى هستید که گذشت و بردبارى به سرشت شما آمیخته است .
و امام به معاویه نگریست ، و فرمود:
مى بینى که از پاسخگوئى هیچکس باز نمى مانم ، واى بر تو آیا مى دانى که من از کدام درخت بارورى جوانه زده ام ، دست از این کارها بردار وگرنه داغى بر چهره ات بزنم که همه رهروان شهرها و سرزمینها از آن سخن بگویند.


(6) مناظرته علیه السلام مع مروان به حکم 
دخل الامام علیه السلام على معاویة ، فلما راه علیه السلام قال الیه و احتفى به فساء ذلک مروان و ذکر کلاما، فى تنقیصه فقال علیه السلام :
ویحک یا مروان ، لقد تقلدت مقالید، العار، فى الحروب عند مشاهدتها، و المخاذلة عند مخالطتها نحن هبلتک الهوابل ، لنا الحجج البوالغ و لنا ان شکرتم علیکم النعم السوابغ ، ندعوکم الى النجاة ، و تدعوننا الى النار، فشتان ما بین المنزلتین
تفخر ببنى امیة ، و تزعم انهم صبر فى الحروب ، اسد عند اللقاء، ثکلتک امک ، اولئک البهالیل السادة و الحماة الذادة و الکرام ، القادة بنو عبد المطلب
اما والله لقد راءیتهم و جمیع من فى هذا البیت ما هالتهم الاهوال و لم یحیدوا عن الابطال کاللیوث الضاریة ، الباسلة الحنقة فعندها، ولیت هاربا، و اخذت اسیرا فقلدت قومک العار، الانک فى الحروب خوار
ایراق دمى ، زعمت افلا ارقت دم من وثب على عثمان فى الدار، فذبحه کما یذبح الجمل ، و انت تثغو ثغاء النعجة و تنادى بالویل و الثبور، کالامة اللکعاء، الا دفعت عنه بید او ناضلت عنه بسهم ، لقد ارتعدت فرائصک و غشسى بصرک ، فاستغثت بى کما یستغیث العبد بربه ، فانجیتک من القتل و منعتک منه ، ثم تحث معاویة على قتلى ، ولو رام ، ذلک معک لذبح کما ذبح ابن عفان ، انت معه اقصر یدا، و اضیق باعا، و اجبن قلبا من ان تجسر على ذلک
ثم تزعم انى ابتلیت بحکم معاویة ، اما والله لهو اعرف بشاءنه و اشکر لما ولیناه هذا الامر فمتى بداله فلا یغضین جفنة على القذى معک فوالله لاعقبن اهل الشام بجیش یضیق عنه فضاؤ ها، و یستاءصل فرسانها، ثم لاینفعک عند ذلک الهرب والروغان ولایرد عنک الطلب تدریجک الکلام
فنحن ممن لایجهل اباؤ نا القدماء الاکابر، و فروعنا السادة الاخیار، انطق ان کنت صادقا
صاح معاویة بمروان : قد کنت نهیتک عن هذا الرجل ، و انت تاءبى الا انهماکا فیما لایعنیک ، اربع على نفسک ، فلیس ابوک کابیه و لاانت مثله ، انت ابن الطرید، الشرید، و هو ابن رسول الله صلى الله علیه و آله الکریم ، ولکن رب باحث عن حتفه ، و حافر عن مدیته 
(6) مناظره آن حضرت با مروان بن حکم 
امام بر معاویه داخل شد، هنگامى که آن حضرت را دید برخاست ، و احترام بسیار به ایشان گذاشت ، این امر بر مروان ، سخت آمد، و کلامى در بدى ایشان بیان کرد، امام فرمود:
واى بر تو اى مروان تو همیشه در میدانهاى جنگ و به هنگام رویارویى با دشمن ریسمان خوارى و ننگ به گردن داشتى ، زنان بر تو بگریند، این مائیم که برهانهاى روشن را به همراه داریم ، و اگر سپاسگزار باشید ما بر شما هدایت را باریدیم ، ما شما را به نجات مى خوانیم ، و شما ما را به آتش ‍ دعوت مى کنید، و چقدر این دو مقام از یکدیگر دور است .
تو به بنى امیه افتخار مى کنى و مى پندارى ، که آنان در جنگ پایدارند، و همچون شیر دلاور، مادرت به عزایت بنشیند، مگر نمى دانى ، که خاندان عبدالمطلب پهلوانان بزرگوار و یاران و نگهبان ، و بزرگمردانند.
بخدا قسم که تو آنان و هر کس که از این خاندان است را دیده اى که هرگز سختى ها و خطرها به هراسشان نینداخته و از میدان دلیران نگریخته اند، و آنان همچون شیران خشمگین ، و حمله ورند، و این تو بودى که از میدانشان گریختى ، و تو را به اسارت گرفتند، و به همراه خویشانت به خوارى و ننگ افتادى .
گمان مى برى که مى توانى ، خون مرا بریزى ، اگر خیلى دلاورى ، چرا نتوانستى خون آن کس که بر عثمان حمله برد را بریزى ، که عثمان را همچون شترى سر برید، و تو در آن وقت همچون گوسفندان صیحه مى زدى ، و مثل زنان فرومایه آه و ناله سر مى دادى ، چرا از او دفاع نکردى ، و تیرى به جانب قاتلش پرتاب ننمودى ، بلکه بندهاى بدنت مى لرزید، و چشمانت را از شدت وحشت ، فرو مى بستى و از ترس جانت از من پناه مى خواستى ، چون بنده اى که به دامان آقایش درآویزد، و من ترا از مرگ رهانیدم ، و اکنون معاویه را به قتل من برمى انگیزى ، و اگر آن روز معاویه با تو بود او هم با عثمان کشته مى شد، حال هم تو و معاویه کمتر و ناتوان تر از آنید که بتوانید به من گستاخى کنید.
و اکنون گمان مى برى که من بر بردبارى معاویه زنده مانده ام ، به خدا قسم که معاویه خودش را بهتر از هرکس مى شناسد، و از اینکه حکومت را به او واگذار کرده ایم ، سپاسگزارتر است ، و اکنون وجود تو همچون خارى در چشمش خلیده که نمى تواند دیده بر هم نهد، و اگر بخواهم مى توانم سپاهى بر اهل شام برانگیزم ، که جهان بر او تنگ شود و از حمله سواران به ستوه آید، و در آن وقت ، فرار کردن ، و نیرنگ و پرگوئى ترا سودى نخواهد بخشید.
و ما کسى نیستیم که پدران بزرگوار و فرزندان نیکوکارمان ناشناخته باشند، حال اگر راست مى گویى آزادى .
معاویه به مروان فریاد زد و گفت : من گفتم که به این مرد گستاخى نکن و تو نپذیرفتى ، و به چنین خوارى و تحقیر گرفتارى شد، آخر تو مانند او نیستى ، و پدرت به مقام پدر او نمى رسد تو پسر مردى رانده شده و دور افتاده اى ، اما پدر او پیامبر بزرگوار خداست ، و چه بسا کسانى که با پاى خود به قبرستان رفته و گور خود را مى کنند.
(7) مناظرته علیه السلام مع عمروبن العاص  
لقى عمروبن العاص الحسن علیه السلام فى الطواف فقال له : یا حسن زعمت ان الدین لایقوم الا بکم و باءبیک ، فقد راءیت الله اقام معاویة فجعله رسایا بعد میله و بینا، بعد خفائه ، افیرضى الله بقتل عثمان ؟ او من الحق ان تطوف بالبیت کما یدور الجمل بالطحین علیک ثیاب کغرقى ء البیض ، و انت قاتل عثمان ؟ والله انه لالم للشعث و اسهل للعوث ان یوردک معاویة ، حیاض ابیک .
فقال الحسن علیه السلام :
ان لاهل النار علامات یعرفون بها، الحادا لاولیاء الله و موالاة لاعداء الله والله انک لتعلم ان علیا لم یرتب فى الدین و لم یشک فى الله ساعة و لا طرفة عین قط و والله لتنتهین یا ابن ام عمر و او لانفذن حضنیک بنوافذ اشد من الاقضبة
فایاک والهجم على ، فانى من قد عرفت لیس بضعیف الغمزة ولاهش ‍ المشاشة ، ولامرى ء الماءکلة و انى من قریش کواسة القلادة ، یعرف حسبى و لاادعى لغیر ابى و انت من تعلم و یعلم الناس ، تحا کمت فیک رجال قریش ، فغلب علیک جزارها، الامهم حسبا و اعظمهم لوما، فایاک ، عنى ، فانک رجس ونحن اهل بیت الطهارة اذهب الله عنا الرجس و طهرنا تطهیرا
فافحم عمرو و انصرف کئیبا 
(7) مناظره آن حضرت با عمروبن عاص  
روزى عمروبن عاص امام حسن علیه السلام رادر حال طواف دید و گفت : اى حسن گمان کردى که دین تنها به تو و پدرت برپا مى ماند، دیدى خداوند معاویه را بعد از ضعف قوى ، و بعد از خفا آشکار نمود، آیا خداوند به کشتن عثمان راضى و خشنود است ؟! آیا سزاوار است که دور خانه خدا، طواف کنى ، همچنانکه شتر دور آسیاب مى چرخد، ولباس زیبا در بردارى ،در حالیکه تو قاتل عثمان هستى ؟ سوگند به خدا براى عدم پراکندگى امت و عدم اختلاف آنان شایسته است که معاویه تو را همانند پدرت به قتل رساند.
امام فرمود:
اهل آتش نشانه هایى دارند، که بدان شناخته مى شوند: انکار اولیاء الهى ، و دوستى با دشمنان خدا، سوگند به خدا تو میدانى که على علیه السلام یک لحظه و یک چشم بر هم زدن در دین شک نکرده و در خداوند تردید ننموده است ، و سوگند به خدا اى پسر ام عمرو دور مى شوى یا تو را با کلماتى تیزتر از شمشیر دور کنم .
بر حذر باش که از هجوم حمله بر من چرا که مى دانى من کیستم ، ناتوان نبوده ، کم ارزش نیستم ، و پر خور هم نبوده ام ، من در میان قریش مانند نخ وسط گردنبند هستم خاندانم شناخته شد و جز به پدرم منسوب نمى گردم ، و تو کسى هستى که که خود مى دانى و مردم نیز بدان آگاهند، مردان قریش ‍ در مورد فرزند بودن تو براى آنان اختلاف کردند، (بخاطر زنا کردن مادرش با چند نفر) و بدترین آنان ، یعنى کسى که نسبتش پست تر ملامت شونده تر از بقیه بود پیروز شد، و تو فرزند او نامیده شدى ، پس از من بر حذر باش چرا که تو پلید و ما خاندان پاک و پاکیزه اى هستیم که خداوند پلیدى را از ما دور ساخت و پاکیزه مان گردانید.
عمرو که این پاسخها را شنید قادر به پاسخگوئى نشد و ناراحت و خشمگین بازگشت .
(8) مناظرته علیه السلام مع عمروبن العاص  
روى انه لما دخل الامام علیه السلام على معاویة ، راى ابن العاص ما فى الامام من عظیم الهیبة ، و الوقار ساءه ذلک ، و تمیز من الغیظ و الحسد فقال : قد جائکم الافة العیى الذى کان بین لحییه عقله ، و کان عبدالله بن جعفر حاضرا فلذعه قوله فصاح به - الى ان قال : - و سمع الامام الحدیث قال :
یا معاویة ،! لایزال عندک عبد راتعا فى لحوم الناس ، اما والله لوشئت لیکوننت بیننا، ما تتفاقم فیه الامور و تحرج منه الصدور
ثم انشاء یقول :
اتاءمر یا معاوى عبد سهم بشتمى و الملا مناشهود
اذا اخذتا مجالسها قریش فقد علمت قریش ما ترید
اانت تطظل تشتمنى سفاها لضغن مایزول و ما یبید
فهل لک من اب کابى تسامى به من قد تسامى او تکید
ولاجد کجدى یابن حرب رسول الله ان ذکر الجدود
و لاام کامى من قریش اذ حصل الحسب التلید
فما مثلى تهکم یابن حرب ولامثلى ینهنهه الوعید
فمهلا لاتهج منا امورا یشیب لهولها الطفل الولید 
(8) مناظره آن حضرت با عمرو بن عاص  
رایت شده : هنگامى که امام علیه السلام بر معاویه وارد شد عمروبن عاص ‍ هیبت و وقار آن حضرت رادید و خشمگین شد، و از کینه و حسد لبریز گردید و گفت : نادان و ناتوانى که عقلش بین ریشهایش مى باشد نزد شما آمد، عبدالله بن جعفر حاضر بود و از این سخن برآشفت و به او فریاد زد - تا آنکه سخن عبدالله بن جعفر را نقل کرده - و امام سخن آنان را مى شنود و مى فرماید:
اى معاویه ! همواره نزد تو بندگانى هستند که دندان به گوشت مردم فرو مى برند، بخدا قسم اگر بخواهم کارى مى کنم که ناگواریهایى شدید برایت پیش آید، و نفسهایتان به تنگى گراید
سپس این اشعار را خواند:
اى معاویه آیا عبد سهم را فرمان مى دهى که مرا در حضور مردم ناسزا بگوید.
هنگامیکه قریش مجالس فراهم مى آورند، و تو مى دانى که آن ها چه منظورى دارند
تو از روى نادانى به من ناسزا مى گوئى که به آن افتخار کنى یا نیرنگ مى بازى .
آیا تو هم به مانند من پدرى دارى ، که به آن افتخار کنى یا نیرنگ مى بازى .
اى پسر حرب تو جدى مانند جد من ندارى ، که فرستاده خداست ، اگر بخواهى جدها را به یاد آورى .
مانند مادر من مادرى در قریش نیست که فرزندان با حسبى از آن زاده شود.
اى پسر حرب کیست که مثل من بسراید و فردى همچون من شایسته سرزنش نیست .
خاموش باش و دست به کارى مزن که از ترس آن کودکان پیر شوند.
(9) مناظرته علیه السلام مع عمروبن العاص  
حضر علیه السلام فى مجلس معاویة قال :
قد علمت قریش باسرها انى منها فى عز ارومتها لم اطبع على ضعف و لم اعکس على خسف ، اعرف بشبهى و ادعى لابى
و ساء ذلک ابن العاص و دکر کلاما، فى تنقیصه ثم قال علیه السلام :
اما والله لو کنت تسمو بحسبک و تعمل براءیک ما سلکت فج قصد، ولاحللت رابیة مجد و ایم الله لواطاعنى معاویة لجعلک بمنزلة العدو الکاشح فانه طال ما طویت على هذا کشحک و اخفیته فى صدرک و طمع بک الرجاء، الى الغایة القصوى التى لایورق لها غصنک و لایخضر لها مرعاک
اما والله لیوشکن یا ابن العاص ان یقع بین لحیى ضرغام من قریش قوى ممتنع فروس ذى لبد، یضغطک ضغط الرحى ، للحب ، لاینجیک منه الروغان اذا التفت حلقتا البطان .
(9) مناظره آن حضرت با عمروبن عاص  
امام در مجلس معاویه حاضر شد و فرمود:
قریش همگان ، مى دانند که من عزیز و بزگوارم ، و هرگز به ناتوانى نگرائیده ام و به تیرگى نیفتاده ام ، که شناختى روشن و پدرى بزرگوار دارم .
این سخنان عمروبن عاص ، را اندوهگین کرد و سخنانى در کم ارزش قلمداد کردن امام بیان داشت ، امام علیه السلام فرمود:
سوگند به خدا، اگر نسب خودت را به یاد آورى ، و به راءى ناصوابت عمل کنى هرگز به مقصدى نیکو نمى رسى ، و به عزت و پیروزى دست نمى یابى ، بخدا قسم اگر معاویه سخن مرا بپذیرد، تو را دشمن فریبکار خود مى شمارد، زیرا روزگار درازى است که بخل مى ورزى ، و کینه خود را پنهان مى دارى ، و طمع به آرزوى بلندى مى بندى ، که شاخه تو شایستگى چنان برگ و بارى ندارد، و چراگاه وجودت چنان سبزى و خرمى را سزاوار نیست .
اما به خدا قسم خیلى نزدیک است که در بین دندانهاى تیز شیران قریش جا بگیرى ، آنها که دلاورانى نیرومند و سوارانى توانایند، و تو را همچون دانه اى در آسیاب خرد مى کنند، و چون با تو رویاروى شوند، فریبکاریت سودى نمى بخشد.
(10) مناظرته علیه السلام مع معاویة بن ابى سفیان 
روى ان معاویة فخر یوما فقال : انا ابن بطحاؤ مکة و انا ابن اغزرها جودا، و اکرمها، جدودا، انا ابن من ساد قریشا فضلا، ناشئا، و کهلا فقال الحسن علیه السلام :
اعلى تفتخر یا معاویة ، اناابن عروق ، الثرى ، انا ابن ماءوى التقى ، انا ابن من جاء، بالهدى ، اناابن من ساد اهل الدنیا، بالفضل السابق و الحسب الفائق ، انا ابن من طاعته طاعة الله و معصیته الله ، فهل لک اب کابى تباهینى به و قدیم ، کقدیمى تسامینى به قل نعم اولا:
قال معاویة : بل اقول : لا و هى لک تصدیق ، فقال الحسن علیه السلام :
الحق ابلج ما یحیل سبیله و الحق یعرفه ذوو الالباب 
(10) مناظره آن حضرت با معاویه بن ابى سفیان 
روایت شده : روزى معاویه نسبت به امام افتخار نمود و گفت : من پسر بطحا و مکه هستم ، من پسر کسى ، هستم که از همه بخشنده تر و گرامى تر است ، من پسر کسى هستم که در جوانى و پیرى قریش را به آقایى و برترى رسانید، امام حسن علیه السلام فرمود:
اى معاویه بر من افتخار مى کنى ، من پسر کسى هستم که در ریشه هاى زمین جاى دارد، من پسر جایگاه ، تقوى هستم ، من پسر کسى هستم که هدایت آورد من پسر کسى هستم که به ویسله فضیلت بسیار و جاه و منزلت برترش ‍ مردم دنیا را به سرورى رسانید، من پسر کسى هستم که اطاعت از او اطاعت خدا و نافرمانیش اوست ، آیا پدرى چون پدر من دارى تا به آن افتخار کنى ؟ و جدى همانند، جد من دارى که بر من فخر نمائى بگو آرى ، یا نه .
معاویه گفت : بلکه مى گویم : نه ، و این تصدیق سخن توست ، امام فرمود:
حق درخشان ، است و تغییرپذیر نیست ، و حق را دانایان مى شناسند.
(11) مناظرته علیه السلام مع معاویة بن ابى سفیان 
روى ان معاویة قال للحسن بن على علیه السلام : انا خیر منک یا حسن ، قال علیه السلام : و کیف ذلک یا ابن هند؟ قال : لان الناس قد الجمعوا على و لم یجمعوا علیک قال علیه السلام :
هیهات هیهات لشر ما علوت یابن اکلة الاکباد، المجتمعون علیک رجلان ، بین مطیع و مکره فالطائع لک عاص لله ، و المکره معذور بکتاب الله و حاش ‍ لله ان اقول : انا خیر منک فلا خیر فیک ، ولکن الله براءنى ، من الرذائل ، کما براءک من الفضائل 
(11) مناظره آن حضرت با معاویة بن ابى سفیان 
روایت شده : روزى معاویه نسبت به امام افتخار نمود و گفت : اى حسن : از تو بهترم ، فرمود: اى پسر هند چگونه چنین چیزى ممکن است ؟ گفت : زیرا مردم زمامدارى ، مرا پذیرفتند، و تو را کنار زدند فرمود:
هیهات هیهات اى پسر هند جگر خوار، از بد راهى براى خود مقا و ارزش ‍ کسب کردى ،، کسانى که حکومت ترا پذیرفته اند دو گروهند، یا آزادانه یا به اجبار، آن کس که مطیع توست خدا را نافرمانى ، نموده ، و آنکه اجبار گردیده ، بنابر کتاب خداوند معذور است .
و من هرگز نمى گویم ، که من از تو بهترم چرا که در تو خیرى وجود ندارد، و لکن همچنانکه خداوند مرا از پستى ها درو ساخت ، تو راهم از فضیلتها بر کنار نمود.
(12) مناظرته علیه السلام مع ولید بن عقبة 
فقال له علیه السلام :
لاالومک ان تسب علیا، و قد جلدک فى الخمر ثمانین سوطا، و قتل اباک صبرا بامر رسول الله فى یوم بدر، و قوم سماه الله عزوجل فى غیر آیة مؤمنات و سماک فاسقا، و قد قال الشاعر فیک و فى على علیه السلام :
انزل الله فى الکتاب علینا فى على و فى الولید قرانا
فتبواءالولید منزل کفر و على تبواء الایمانا
لیس من کان مؤمنا یعبدالله کمن کان فاسقا خوانا
سوفى یدع الولید بعد قلیل و على الى الجزاء عیانا
فعلى یجزى هناک جنانا و هناک الولید، یجزى هوانا 
(12) مناطره آن حضرت با ولید بن عقبه  
امام به او فرمود:
تو را در ناسزاگوئى به على علیه السلام ملامت نمى کنم ، چرا که آن حضرت به خاطر شراب خوارى هشتاد ضربه تازیانه بر تو نواخت ، و پدرت را به جنگ بدر به دستور پیامبر به قتل رساند، و خداوند على علیه السلام را در چندین آیه مؤمن و تو را فاسق نامید، شاعر در مورد تو و در مورد على علیه السلام گفته است :
خداوند در کتاب خود در مورد على علیه السلام و ولید آیه نازل کرده است .
ولید در جایگاه کفر قرار گرفته و على علیه السلام در جایگاه ایمان به خدا قرار گرفته است .
کسى که خداوند را عبادت و بندگى مى کند ماند فاسق و دروغگو نمى باشد.
بزودى ولید و على علیه السلام در روز قیامت براى اخذ پاداش یا کیفر خوانده مى شوند.
على علیه السلام در آنجا بهشت را کسب کرده ، و ولید خوارى و پستى را به دست مى آورد.
(13) مناظرته علیه السلام مع یزید، بن معاویة  
جلس الحسن بن على علیهما السلام ، و یزید بن معاویة بن ابى سفیان یاءکلان الرطف فقال یزید: یاحسن انى قد کنت ابغضک
قال الحسن علیه السلام :
اعلم یا یزید ان ابلیس شارک اباک فى جماعه ، فاختلط الماء ان فاورثک ذلک عداوتى لان الله تعالى یقول : و شارکهم فى الاموال و الاولاد، (55) و شارک الشیطان ، حربا عند جماعه ، فولد له صخر، فلذلک کان یبغض جدى رسول الله صلى الله علیه و آله .
(13) مناظره آن حضرت با یزید بن معاویه 
امام حسن علیه السلام و یزید بن معاویه نشسته و در حال خوردن خرما بودند یزید گفت : اى حسن من تو را دشمن مى دارم .
امام علیه السلام فرمود:
اى یزید! بدان شیطان پدرت را در ایجاد نطفه ات مشارکت نمود، از این رو عداوت من در تو به وجود آمد، زیرا خداوند مى فرماید: و در اموال و اولاد با آنها مشارکت مى کند و شیطان در ایجاد نطفه صخر با جدت حرب مشارکت کرد، از این رو با جدم پیامبر صلى الله علیه و آله دشمنى کرد.
(14) مناظرته علیه السلام مع حبیب بن مسلمة الفهرى 
قال علیه السلام لحبیب بن مسلمة الفهرى : رب مسیر لک فى غیر طاعة ، قال امامسیرى الى ابیک فلا، قال علیه السلام :
بلى ، ولکنک اطعت معاویة على دنیا قلیلة فلئن کان قام بک فى دنیاک لقد قعد بک فى اخرتک فلو کنت اذا فعلت شر قلت خیرا کنت کما قال الله عزوجل : خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا (56) ولکنک کما قال : بل ران على قلوبهم ما کانوا یکسبون (57) 
(14) مناظره آن حضرت با حبیب بن مسلمه فهرى 
امام علیه السلام به حبیب بن مسلمة فهرى ، فرمود: چه بسیار حرکتهائى از تو که در غیر مسیر خداوند بوده است ، او گفت : اما حرکتم به سوى پدرت اینگونه نبوده است ، فرمود:
آرى ، ولکن معاویه را در خصوص دنیاى کم ارزش اطاعت کردى ، اگر کارهاى ، دنیایت را انجام دهد، در آخرت ، تو را رها مى کند، اگر کار زشتى ، انجام مى دهى بگویى کار خوبى نیز انجام داده ام ، همچنانکه ، خداوند مى فرماید: عمل صالح و کار ناصالح را با هم مخلوط نموده اند اما کار تو بر طبق این آیه ، است که مى فرماید: بلکه عملهاى زشت آنها بر قلبهایشان زنگار قرار داده است .
(15) کلامه علیه السلام للحسن البصرى ، فى التوحید 
کتب الحسن البصرى الى الحسن بن على علیهما السلام : اما بعد فانتم اهل بیت النبوة ، و معدن الحکمة و ان الله جعلکم الفلک الجاریة فى اللجج الغامرة ، یلجاء الیکم اللاجى ء و یعتصم بحبلکم الغالى ، من اقتدى بکم اهتدى و نجا و من تخلف عنکم هلک وغوى و انى کتبت الیک عند الحیرة ، و اختلاف الامة فى القدر، فتفضى الینا ما افضاه الله الیکم اهل البیت فناخذ به .
فکتب الیه الحسن بن على علیه السلام :
اما بعد، فانا اهل بیت کما ذکرت عندالله و عند اولیائه فاما عندک و عند اصحابک فلوکنا کما ذکرت ما تقدمتمونا، ولااستبدلتم بنا غیرنا
و لعمرى لقد ضرب الله مثلکم فى کتابه حیث یقول :اتستبدلون الذى هو ادنى بالذى هو خیر (58) هذا لاولیائک فیما ساءلوا و لکم فیما استبدلتم .
و لولا ما ارید من الاحتجاج علیک و على اصحابک ما کتبت الیک بشى ء مما نحن علیه و لئن وصل کتابى الیک لتجدن الحجة علیک و على اصحابک مؤکدة حیث یقول الله عزوجل : افمن یهدى الى الحق احق ان یتبع امن لایهدى الا ان یهدى فمالکم کیف تحکمون (59)
فاتبع ما کتبت الیک فى القدر، فانه من لم یؤ من بالقدر یخره و شره فقد کفر، و من حمل المعاصى على الله فقد فجر
ان الله عزوجل لایطاع باکراه ، ولایعصى بغلبة ولایهمل العباد من الملکة ، ولکنه المالک ، لما ملکهم والقادر على ما اقدرهم فان ائتمروا بالطاعة لن یکون عنها صدا مثبطا، و ان ائتمروا بالمعصیة فشاء ان یحول بینهم و بین ماائتمروا به فعل ، و ان لم یفعل فلیس هو حملهم علیها، و لاکلفهم ایاها جبرا، بل تمکینه ایاهم و اعذاره الیهم طرقهم و مکنهم
فجعل لهم السبیل الى اخذ ما امرهم به و ترک ما نهاهم عنه ، و وضع التکلیف عن اهل القصان و الزمانة ، و السلام 
(15) مناظره آن حضرت با حسن بصرى در توحید 
حسن بصرى به امام علیه السلام نامه نوشت : اما بعد شما خاندان نبوت و جایگاه حکمت هستید، و خداوند شما را کشتى هاى حرکت کننده در موجهاى سهمگین قرار داد، پناهنده به شما پناه گرفته و غلو کننده به ریسمان شما چنگ مى زند، هر که از شما پیروى کند هدایت یافته و نجات مى یابد، و هر که تخلف ورزد هلاک گردیده و گمراه مى شود، و در زمان سرگردانى امت در مورد قضا و قدر به تو نامه مى نویسم ، آنچه خداوند به شما اهل بیت نازل فرموده را نزد ما بفرست ، تا آنرا برگزینیم .
امام علیه السلام در جواب نوشت :
اما بعد ما همچنانکه گفتى در بین خدا و اولیائش اهل بیت هستیم ، اما نزد تو و یارانت اگر ما همچنانکه گفتى ، بودیم ، بر ما کسى را مقدم نداشته و کسى را با ما عوض نمى کردید.
سوگند به جانم مثل شما را خداوند در قرآن کریم زده ، و مى فرماید: آیا کسى که در نیکى برتر است را تبدیل مى کنید این براى یارانت مى باشد در آنچه سوال کردید، و تبدیلتان نیز براى خودتان .
و اگر به خاطر احتجاج نزد تو و یارانت نبود جواب نامه را نمى نوشتم ، و از آن چه نزد ماست تو را آگاه نمى کردم ، و اگر نوشته ام به دست تو رسید، مى یابى که دلیل بر علیه تو و یارانت مؤکد مى گردد، چرا که خداوند، مى فرماید: آیا کسى که به سوى حق دعوت مى کند، شایسته تر است براى پیروى یا کسى که هدایت نیافته جز آنکه هدایت شود، و شما را چه شده است و چگونه حکم مى کنید.
آنچه در مورد قضا و قدر برایت مى نویسم ، را پیروى کن ، چرا که هر که به خیر و شر قضا، و قدر ایمان نیاورد کافر شده است ، و هر که گناهان را به خداوند نسبت دهد به خطا رفته است .
خداوند با اجبار نشده و کسى که گناه میکند، بر او غالب نگردیده است ، و بندگانش را نیز مهمل و بیهوده رها ننموده ، بلکه او مالک آنچه به آنان داده مى باشد، و بر آنچه آنان را توانا ساخته تواناست ، اگر اطاعت او را بنمایند، مانع و جلوگیرى آنان نشده ، و اگر نافرمانى او را نمایند، اگر خواست ، مانع انجام گناه شود این کار را مى کند، و اگر چنین نکرد، او باعث انجام گناه نیست ، و آنان را به انجام آن وادار، و اجبار ننموده ، بلکه متهم کردن آنان به انجامش و بر حذر داشتنشان راه را براى انجام دادن گناه براى ایشان باز نموده است .
پس راه را براى پیروى از آنچه بدان امر فرموده و ترک آن چه از آن نهى کرده ، آماده کرده ، و تکلیف و وظیفه را از آنانکه از جهت عقلى ناقصند، یا بیمارى دارند برداشته است .
_____________________________________________________________
40- فتح : 25
41- الاسراء: آیه 60
42- القدر: 3
43- الکوثر: 3
44- السجدة : 18
45- الحجرات : 6
46- الغاشیة ،: 2 - 6
47- الانبیاء: 111.
48- الاسراء: 16.
49- النور: 26.
50- النور: 26
51- الاسراء: 60
52- ابن اثیر در اسد الغابه ، گوید که سبب قتل طلحه آن بود که مروان به سوى طلحه - که در میدان جنگ ایستاده بود - تیرى پرتاب کرد، اگر آن را مى بستند، پاهایش ورم مى کرد، و اگر باز مى گذاردند، خون جارى مى شد، مروان گفت : او را رها کنید، آن تیرى بود که خداوند فرستاد، و طلحه از ان تیر مرد، و ر به سوى ابان بن عثمان کرد و گفت : بعضى از قاتلان پدرت را کشتم
53- بعد از مرگ عثمان مغیره ، نزد امام آمد، و گفت : نصیحتى به تو دارم ، که اگر مى خواهى کارهایت سامان یابد، طلحه را بر کوفه و زبیر را بر بصره و معاویه را بر شام بگمار، و بعد از آن که خلافتت سامان یافت با آنان هرگونه که خواهى عمل کن ، که امام فرمود: من از گمراهان یاور انتخاب نمى کنم استیعاب ج 3 ص 371 حاشیه اصابه
54- آل عمران : 7
55- الاسراء،: آیه 64
56- التوبة : 102
57- المطففین : 14
58- البقرة : 61
59- یونس :
35

  • مهدی شرکایی
۱۹
خرداد

 خطبه هاى آن حضرت


(1) خطبته علیه السلام فى استنفار الناس الى الجمل 
الحمدلله العزیز الجبار الواحد القهار الکبیر المتعال ، سواء منکم من اسر القول ، و من جهر به و من هو مستخف باللیل و سارب بالنهار، احمده على حسن البلاء، و تظاهر النعماء، و على ما احببنا و کرهنا، من شدة و رخاء
و اشهدان لااله الاالله ، و حده لاشریک له ، و ان محمدا عبده و رسوله ، امتن علینا بنبوته و اختصه برسالته و انزل علیه وحیه ، و اصطفاه على جمیع خلقه ، و ارسله الى الانس و الجن ، حین عبدت الاوثان و اطیع الشیطان ، و جحد الرحمان ، فصلیث الله علیه و اله و جزاه افضل ما جزى المرسلین
اما بعد، فانى لااقول ، لکم الا ما تعرفون ان ، امیرالمؤمین على بن ابى طالب ارشد الله امره و اعز نصره ، بعثنى الیکم یدعوکم الى الصواب و الى العمل بالکتاب و الجهاد فى سبیل الله ، و ان کان فى عاجل ذاک ما تکرهون فان فى اجله ما تحبون ، ان شاء الله
و قد علمتم ان علیا صلى مع رسول الله صلى الله علیه و آله وحده ، و انه یوم صدق به لفى عاشرة من سنة ثم شهد مع رسول الله جمیع مشاهده ، و کان من اجتهاده فى مرضات الله و طاعة رسوله و اثارة الحسنة فى الاسلام ما قد بلغکم .
و لن یزل رسول الله راضیا عنه حتى غمضه بیده و غسله وحده ، والملائکة اعوانه ، و الفضل ابن عمه ینقل الیه الماء، ثم ادخله حفرته ، و اوصاه بقضاء، دینه و عداته ، و غیر ذلک من من الله علیه .
ثم و الله ما دعاهم الى نفسه ، و لقد تداک الناس علیه تداک الابل الهیم عند ورودها فبایعوه طائهین ثم نکث منهم ناکثون بلاحدث احدثه و لاخلاف اتاه ، حسدا له و بغیا علیه فعلیکم عباد الله بتقوى الله و الجد و الصبر و الاتسقامة بالله و الخوف الى مادهاکم الیه امیرالمؤمنین
عصمنا الله و ایاکم بما عصم به اولیاءه و اهل طاعته و الهمنا و ایاکم تقواه ، و اعاننا و ایاکم على جهاد اعدائه ، استغفرالله العظیم لى و لکم 
(1) خطبه آن حضرت براى تحریض مردم به جنگ جمل 
سپاس خدائى را سزاست که استوار و قدرتمند و یگانه و توانا و بزرگ و برتر است ، براى شما مساوى است که سخن را آرام گوئید یا بلند بر زبان آورید، و آنکه در تاریکى شب پنهان شده ، و در روشنائى روز حرکت مى کند، او را سپاه مى گویم ، بر آزمایش نیکو و نعمتهاى پیاپى بر آنچه دوست داشته و زشت مى شماریم ، از سختى و آسایش .
و گواهیم مى دهم که معبودى جز خداوند نبوده ، یگانه است ، و شریکى ندارد، و محمد بنده و فرستاده اوست ، خداوند به نبوت او بر ما منت نهاد، و به رسالتش مخصوص گرداند، و وحیش را بر او نازل کرد و او را بر تمامى موجودات برگزید، و در زمانیکه بتها پرستیده ، و شیطان اطاعت و خداوند انکار مى شد، او را به سوى جن و انس فرستاد، درود خدا بر او و برخاندانش باشد، و برترین پاداش پیامبران را به او عطا نماید.
اما بعد، من چیزى نمى گویم ، جز آنچه شما مى دانید، امیرالمؤمنین على بن ابیطالب که خداوند او را به امرش ارشاد و یاریش نیرومند گرداند، مرا به سوى شما فرستاده ، شما را به سوى راه نیک و عمل به کتاب و جهاد در راه خدا مى خواند، و اگر چه هم اکنون آنرا ناپسند، مى شمارید، اما بخواست خدا در آینده ، محبوب شما خواهد بود.
و مى دانید که على علیه السلام به تنهایى نماز گزارد، و در روزى که او را تصدیق کرد در سن هجده سالگى بود، آنگاه در تمامى جنگها با ایشان شرکت کرد، و از تلاشش در کسب خشنودى خدا و اطاعت پیامبر و ارزشهایش در اسلام همه آگاهى دارید.
و همواره پیامبر از او راضى بود، تا آنگاه که چشمان او را با دست خویش بر هم نهاد، و به تنهائى او را غسل داد، در حالیکه فرشتگان او را یارى کرده و پسر عمویش فضل برایش آب مى آورد، آنگاه او را داخل قبر خود نهاد، و پیامبر در قضاء دیون و وعده هایش به او وصیت کرد، و دیگر امورى که خدا بر او منت نهاده است .
و سوگند به خدا که آنان را به سوى خود نخواند، و مردم همانند شتران خشمگین هنگام وارد شدن ، بر آب بر او هجوم آوردند، و آزادانه با او بیعت کردند، آنگاه گروهى پیمانشان را شکستند، در حالیکه چیزى را بدعت نگذارد، و خلافى را مرتکب نشد، بلکه به خاطر حسادت با او و تجاوز نمودن بر او.
پس اى بندگان خدا بر شما باد به تقواى الهى و تلاش صبر و یارى گرفتن از خدا و حرکت به سمتى که امیرالمومنین شما را به آن جهت خوانده است .
خداوند ما و شما را حفاظت کند به آنچه اولیاء و فرمانبرداران خود را حفاظت کرده است و به ما و شما تقواى خود را الهام کند؛ و ما و شما را در جهاد با دشمنانش یارى گرداند، و براى خود و شما از خداوند بخشش را خواستارم .
(2) خطبته علیه السلام فى استنفار اهل الکوفة الى الجمل
روى ان علیا علیه السلام بعث الى الکوفة الحسن ابنه علیه السلام و بعض اصحابه ، و معهم کتاب الى اهل الکوفة
فلما دخل الحسن علیه السلام و عمار الکوفة اجتمع الیهما الناس فقام الحسن علیه السلام فاستقر الناس ، فحمدالله و صلى على رسوله ثم قال :
ایها الناس ! انا الى الله و الى کتابه و سنة رسوله و الى افقه من تفقه من المسلمین و اعدل من تعدلون ، و افضل من تفضلون و اوفى من تبایعون ، من لم یعیه القرآن ، و لم تجهله السنة و لم تقعد به السابقة ، الى من قربة الله الى رسوله قرابتین ، قرابة الدین ، و قرابة الرحم ، الى من سبق الناس الى کل مآثرة
الى من کفى الله به رسوله ، و الناس متخادلون ، فقرب منه و هم متباعدون ، و صلى معه وهم به مشرکون و قاتل معه و هم منهزمون ، و بارز معه و هم مجمحون و صدقه و هم مکذبون ، و الى من لم ترد له رایة و لاتکافى ، له سابقة
و هو یساءلکم النصر و یدعوکم الى الحق ، و یساءلکم بالمسیر الى ، لتوازروه ، وتنصروه على قوم نکثوا بیعته ، و قتلوا اهل الصلاح من اصحابه ، و مثلوا بعمال ، و انتهبوا بیت ماله
فاشخصوا الیه رحمکم الله فمروا بالمعروف و انهوا عن المنکر، و احضروا بما یحضر به الصالحون 
(2) خطبه آن حضرت براى تحریض اهل کوفه به جنگ جمل
روایت شده : امیرالمؤمین علیه السلام امام حسن علیه السلام و چند نفر از اصحابش را براى یارى خواستن به همراه نامه اى به سوى کوفه فرستاد.
هنگامى که اما حسن علیه السلام به همراه عمار وارد کوفه شد، مردم دور ایشان اجتماع کردند، امام در اجتماعشان حضور یافت ، و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
اى مردم ! ما آمده ایم ، تا شما را دعوت کنیم ، به خدا و کتابش ، و سنت پیامبرش ، و به فقیه ترین فقیه مسلمانان ، و عادلترین کسى که شما آنان را عادل مى شمارید، و برترین کسى که شما را برتر مى دانید، و باوفاترین کسى که با او بیعت کرده اید، آن کس که فهم قرآن او را عاجز نکند، و چیزى از سنت بر او پوشیده نیست ، و کسى بر او سبقت نگرفته است ، به سوى کسى که خداوند از دو جهت او را به پیامبرش نزدیک گرداند، نزدیکى از جهت دین و از جهت خویشاوندى ، کسى که در هر نیکى بر مردم پیشى گرفته است .
به سوى کسى که خداوند به وسیله او پیامبرش را کفایت کرد در حالیکه مردم او را خار مى کردند، به او نزدیک شد در حالیکه مردم از او دور بودند، با او نمازگزارد، درحالیکه مردم مشرک بودند، با او جنگید در حالیکه مردم فرار مى کردند، با او مبارزه کرد در حالکیه مردم اکراه داشتند او را تصدیق کرد در حالى که مردم او را تکذیب مى کردند، به سوى کسى که پرچمى را باز نگرداند، و کسى بر او سبقت نگرفته است .
و او از شما یارى مى خواهد و شما را به سوى حق مى خواند، و از شما مى خواهد که به سوى او بروید، تا او را بر گروهى که بیعتش را شکسته و نیکان اصحابش را کشتند و کارگزارانش را کنار زدند، و بیت المالش را غارت کردند، یارى کنید.
پس به سوى او بروید، خداوند شما را رحمت کند، پس امر به معروف و نهى از منکر کنید، و همانند صالحان در پیشگاهش حاضر شوید.
(3) خطبته علیه السلام فى غزوة الجمل ، لتحریض الناس الى الجهاد
یا ایها الناس ! اجیبوا دعوة امیرکم ، و سیروا الى اخوانکم ، فانه سیوجد لهذا الامر من ینفر الیه ، و الله لان یلیه اولوالنهى امثل فى العاجلة و خیر فى العاقبة فاجیبوا دعوتنا و اعینونا على ما ابتلینا به و ابتلیتم 
(3) خطبه آن حضرت در جنگ جمل براى تحریض مردم به جنگ  
اى مردم ! دعوت فرمانده خود را بشنوید، و به سوى برادرانتان بروید، بزودى کسى این حکومت را به دست مى گیرد که به سوى او کوچ مى کنید، به خدا سوگند، اگر دانایان و عاقلان سرپرستى این حکومت را به عهده گیرند، در این دنیا بهتر و در آخرت نیکوتر است ، پس دعوت ما را بپذیرید، و ما را یارى کنید، در آنچه شما و ما به آن دچار شده ایم .
(4) خطبته علیه السلام لحتریض اهل الکوفة الى الجمل
ایها الناس ! ان امیر المؤمنین یقول : انى خرجت مخرجى هذا ظالما او مظلموما، و انى اذکرالله عزوجل رجلا رعى الله حقا الا نفر فان کنت مظلوما اعاننى و ان کنت ظالما اخذ منى و الله ان طلحة و الزبیر لاول من بایعنى و اول من غدر فهل ، استاءثرت بمال او بدلت حکما فانفروا فمروا بمعروف و انهوا عن منکر 
(4) خطبه آن حضرت براى تحریض اهل کوفه به جنگ جمل
اى مردم ! امیرالمؤمنین علیه السلام مى گوید: من در این راه حرکت کرده ام ، خواه ظالمانه و خواه مظلومانه ، و من خداوند را به یاد مى آورم ، بارى مردى که حقى را بر خداوند قائل است جز آنکه کوچ کند، اگر من مظلوم هستم مرا یارى کنید، و اگر ظالم هستم حقم را از من بگیرد، و سوگند به خدا که طلحه و زبیر اولین کسانى هستند که با من بیعت کردند، و اولین کسانى نیز مى باشند، که به من مکر و حیله زدند، آیا مالى را براى خود برداشته ام ، یا حکمى را تغییر داده ام ، پس کوچ کنید، و به کار نیک امر و از کار زشت باز دارید.
(5) خطبته علیه السلام لاستنفار اهل الکوفة الى حرب الجمل
ایها الناس ، انه قد کان من امیرالمؤمنین علیه السلام ، ما تکفیکم جملته و قد اتیناکم مستنفرین لکم لانکم جبهة الامصار و رؤ ساء العرب (17)
و قد کان من نقض طلحة و الزبیر بیعتهما و خروجهما بعائشة ما قد بلغکم ، و هو ضعف السناء (18) و ضعف راءیهن و قد قال الله تعالى : الرجال قوامون على النساء (19)
و ایم الله لو لم ینصره احد لرجوت ان یکون له فیمن اقبل معه من المهاجرین و الانصار و من یعبث الله له من نجباء الناس کفایة فانصروا الله ینصرکم 
(5) خطبه آن حضرت براى تحریض اهل کوفه به جنگ جمل
اى مردم ! امیرالمومین در گذشته تمامى شما را یارى نمود، و هم اکنون آمده ایم تا شما را به سوى او بخوانیم ، چرا که شما پیشواى شهرها و رؤ سا عرب هستید.
و خبر بیعت شکستن طلحه و زبیر و خروجشان به همراه عایشه به شما رسیده است و آن ناشى از ضعف زنان و ضعف عقیده ایشان مى باشد و خداوند فرموده : مردان بر زنان تفوق دارند.
و به خدا سوگند مى خورم اگر کسى او را یارى نکند، در میان مهاجرین و انصار که براى یارى او مى آیند، و آنانکه خداوند از انسانهاى پاک که براى او مى فرستد، براى او کافى ، مى باشد، خداوند را یارى کنید، تا شما را یارى کند.
(6) خطبته علیه السلام فى تحریض الناس لنصرة على علیه السلام 
لما بلغ امیرالمؤمین علیه السلام ما کان من امر ابى موسى فى تخذیل الناس عن نصرته ، انفذ الحسن علیه السلام و الاشتر و عمار الى الکوفة
لما دخلوا المسجد صعد الحسن علیه السلام المنبر فحمدالله و اثنى علیه و ذکر جده فصلى علیه ثم قال :
ایها الناس ! ان علیا امیرالمؤمنین باب هدى ، فمن دخله اهتدى و من خالفه تردى 
(6) خطبه آن حضرت در تحریض مردم به یارى پدرش  
هنگامى که حضرت على علیه السلام خبر رسید که ابو موسى اشعرى مردم کوفه را از یارى برحذر مى دارد، امام حسن علیه السلام و مالک اشتر و عمار یاسر را به سوى او فرستاد.
هنگامى که داخل مسجد شدند امام بالاى منبر رفت ، و چنین فرمود:
اى مردم ! على علیه السلام راه هدایت است هر که داخل آن شود، هدایت یافته ، و هر که مخالفت کند هلاک مى گردد.
(7) خطبته علیه السلام فى تحریض الناس لنصرة على علیه السلام 
رویانه لما سار على علیه السلام من المدینة الى فید، بعث الحسن علیه السلام و عمار و ابن عباس الى الکوفة لما دخلوا المسجد صعد الحسن بن على علیه السلام المنبر، فحمدلله و اثنى علیه ، ثم ذکر جده فصلى علیه و ذکر فضل ابیه و سابقته و قرابته برسول الله صلى الله علیه و آله و انه اولى بالامر من غیره ثم قال :
معاشر الناس ! ان طلحة و الزبیر قد بایعا علیا طائعین غیر مکرهین ثم نفروا و نکثا بیعتهما له فطوبى لمن خف فى مجاهدة من جاهده ، فان الجهاد معه کالجهاد مع النبى صلى الله علیه و آله 
(7) خطبه آن حضرت در تحریض مردم به یارى پدرش  
روایت شده : هنگامى که على علیه السلام از مدینه حرکت کرد به نزدیک شهر کوفه رسید، امام حسن علیه السلام و عمار و ابن عباس را براى جلب حمایت مردم به کوفه فرستاد، هنگامیکه داخل مسجد شدند امام بالاى منبر رفت و حمد و ثناى الهى را گفت ، آنگاه نام پیامبر را ذکر کرد و بر او درود فرستاد، و فضیلت پدرش و سابقه او در اسلام و نزدیکى اش به پیامبر را یادآورى نمود، و اینکه او به خلافت از همه شایسته تر است آنگاه گفت :
اى مردم ! طلحه و زبیر آزادانه و بدون اجبار و اکراهى بیعت کردند، آنگاه کوچ کرده و بیعتشان را شکستند، خوشا به حال آن که در نبرد با کسانیکه به مبارزه با او آمده اند، سبکبال حرکت کند، چرا که جهاد با او جهاد با پیامبر است .
(8) خطبته علیه السلام فى تحریض الناس لنصرة على علیه السلام 
لما بلغ امیرالمؤمنین علیه السلام خطبة عبدالله بن الزبیر قال لولده الحسن علیه السلام : قم یا بنى فاخطب فحمدالله و اثنى علیه و قال :
ایها الناس ! قد بلغنا مقالة ابن الزبیر، و قد کان و الله ابوه یتجنى على عثمان الذنوب و قد ضیق علیه البلاد حتى قتل ، و ان طلحة راکز رایته على بیت ماله و هو حى
و اما قوله : ان علیا ابتز الناس امورهم ، فانه اعظم حجة لابیه ، زعم انه بایعه بیده و لم یبایعه بقلبه ، فقد اقر بالبیعة و ادعى الولیجة فلیاءت على ما ادعاه ببرهان و انى له ذلک ؟!
و اما تعجبه من تورد اهل الکوفة على اهل البصرة فما عجبه من اهل حق توردوا على اهل الباطل ؟ و لمرى و الله لیعلمن اهل البصرة ، فمیعاد ما بیننا و بینهم یوم نحاکمهم الى الله ، فیقضى الله بالحق و هو خیر الفاصلین 
(8) خطبه آن حضرت در تحریض مردم به یارى پدرش  
هنگامى که سخنان عبدالله بن زبیر (در مورد نسبت دادن قتل عثمان به امام ) به حضرت على علیه السلام رسید، به امام حسن علیه السلام فرمود: اى پسرم برخیز و خطبه اى بخوان ، امام پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
اى مردم ! سخن عبدالله بن زبیر بما رسید، و سوگند به خدا آنگاه که شهرها بر عثمان تنگ گردیده بود، پدرش گناهانى را بى دلیل به او نسبت مى داد، تا اینکه کشته شد، در حالیکه طلحه در زمان او پرچمش را در بیت المال او قرار داده بود.
اما سخن او: على امور مردم را متشتت ساخت ، این مطلب بزرگترین حجت بر پدر اوست ، مى پندارد که با دست بیعت کرده ولى با قلب بیعت ننموده ، در حالیکه به بیعت اقرار کرده و ادعاى دوستى نموده باید براى سخنش ‍ دلیل بیاورد، و چگونه قادر بر این کار خواهد شد.
و اما تعجب او از اینکه مردم کوفه بر مردم بصره غالب شوند، تعجبى ندارند، که اهل حق باطل غالب شوند و به خدا سوگند، به جانم قسم مى خورم ، که مردم بصره حق را خواهند دانست ، وعده ما و آنان روزى است که ما در پیشگاه خدا آنان را به محاکمه مى کشانیم ، و خداوند با حق حکم مى کند، و او بهترین حکم کنندگان است .
(9) خطبته علیه السلام فى فضل اهل بیت 
روى انه لما فرغ على بن ابیطالب علیه السلام من حرب الجمل ، عرض ‍ له مرض حضرت الجمعة فتاءخر عنها، و قال لابنه الحسن : انطلق یا بنى فاجمع بالناس فاقبل الحسن علیه السلام الى المسجد فما استقر على المنبر حمدالله و اثنى علیه و تشهد و صلى على رسول الله صلى الله علیه و آله ثم قال :
ایها الناس ! ان الله اختارنا لنفسه ، و ارتضانا لدینه ، و اصطفانا على خلقه ، و انزل علینا کتابه و وحیه و ایم الله لاینقصنا احد من حقنا شیئا الا انتقصه الله من حقه فى عاجل دنیاه و اخرته ، و لایکون علینا دولة الا کانت لنا العاقبة و لتعلمن نباءه بعد حین .
ثم جمع بالناس و بلغ اباه کلامه ، فلما انصرف الیه ابیه علیه السلام نظر الیه ، فما ملک عبرته انسالت على خدیه ثم استدناه الیه فقبل بین عینیه و قال : بابى انت و امى ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم
(9) خطبه آن حضرت در فضیلت اهل بیت  
روایت شده : هنگامى که امام على علیه السلام از جنگ جمل فارغ شد، بیمار گردید، روز جمعه و انجام نماز جمعه فرا رسید، از اینرو به پسرش امام حسن علیه السلام فرمود: اى پسرم نماز جمعه را همراه مردم به جاى آور، امام به مسجد رفت ، آنگاه که بر منبر قرار گرفت حمد و ثناى الهى گفت و بر پیامبر درود فرستاد، سپس فرمود:
اى مردم ! خداوند ما را براى خود اختیار کرد، و براى دینش به ما خشنود شد، و بر مخلوقاتش ما را برگزید، و کتاب و وحیش را بر ما نازل فرمود، و سوگند به خدا کسى از حق ما چیزى را نخواهد کاست ، جز آنکه خداوند در این دنیا در جهان دیگر از حقش مى کاهد، دولتى بر علیه ما حکومت نمى کند، جز آنکه سرانجام به نفع ما خواهد بود، و خبر آنرا بزودى خواهید دانست .
آنگاه نماز جمعه را خواند، سخنان ایشان به گوش پدرش هنگامى که بازگشت و چشمانش پر از اشک شد، و او را در بغل گرفت و بین چشمان آن حضرت را بوسید، و گفت : پدر و مادرم فدایت باد، فرزندانى که بعضى از بعضى دیگرند، و خداوند شنوا و دانا است .
(10) خطبته علیه السلام فى صفین لتحریض الناس الى الجهاد 
الحمد لله لا اله غیره ، وحده لاشریک له ، و اثنى علیه بما هو اهله ، ان مما عظم الله علیکم من حقه و اسبغ علیکم من نعمه ما لایحصى ذکره ، ولایؤ دى شکره ولایبلغه ، صفة و لاقول
و نحن انما غضبنا لله و لکم ، فانه من علینا بما هو اهله ان نشکر فیه الاءه و بلاءه و نعماءه قولا یصعد الى الله فیه الرضا و تنتشر فیه عارفة الصدق ، یصدق الله فیه قولنا، و نستوجب فیه المزید، من ربنا، قولا یزید، ولا یبید.
فانه لم یجتمع قوم قط على امر واحد الا اشتد امرهم و استحکمت عقدتهم ، فاحتشدوا فى قتال عدوکم معاویة وجنوده ، فانه قد حضر، و لاتخاذلوا فان الذلان یقطع نیاط القلوب و ان الاقدام على الاسنة نجدة و عصمة لانه لم یمتنع قوم قط الا رفع الله عنهم العلة و کفاهم جوانح الذلة و هداهم الى معالم الملة
و الصح تاءخذ منه ما رضیت به و الحرب یکفیک من انفاسها جرع 
(10) خطبه آن حضرت در جنگ صفین براى تحریض مردم به جنگ  
سپاس خداى را سزاست که معبودى جز او نمى باشد، یگانه بوده و شریکى ندارد، و او را ثنا مى گویم آنگونه که سزاوار آنست ، از آنچه خداوند از حقش ‍ بر شما برتر گردانید، و نعمتهایش که بر شما گسترده گرداند، آنچه نامش به شمارش در نیاید، و شکرش ادا نشود، و وصف و قولى به او نرسد.
و ما در راه خداوند براى شما غضبناک شدیم ، چرا که خداوند بر ما منت نهاد آنگونه که او سزاوار آنست ، تا نعمتها و عطاها و بخششهایش را شکر گزاریم ، سخنى که در آن رضا و خشنودى به سوى خداوند بالا رود، و صداقت و راستى در آن نمودار باشد، تا گفتارمان را، تاءیید گرداند، و سزاوار موارد افزونترى از خداوند باشیم ، سخنى که زیاد گردد و نابود نشود.
هر اجتماعى که با هدفى واحد فراهم آمدند نیرو یافته و پیمانشان استوار شد، پس آماده جنگ با معاویه و سپاهیانش شوید که به سوى شما آمده است ، و بخوارى نگرائید که ذلت و بندهاى دنیا را مى گسلد، و اقدام بر جنگ موجب بزرگوارى و بر کنارى از شکست و ذلت است ، چرا که هر گروهى از پذیرش خوارى امتناع ورزیدند، خداوند دردها و ناکامیشان را برمیدارد، و از خوارى بدورشان مى سازد، و به حقیقت رهنمونشان مى گرداند.
و آنگاه این شعر را خواند:
از صلح آنچه را مى خواهى مى توان گرفت ولى از نفسهاى جنگ بیش از یک جرعه را نتوان نوشید.
(11) خطبته علیه السلام بعد حکم ابى موسى الاشعرى فى صفین
ایها الناس ! انکم قد اکثرتم ، فى امر عبدالله بن قیس و عمربن العاص ، فانما بعثا لیحکما بکتاب الله فحکما بالهوى على الکتاب و من کان هکهذا لم یسم حکما ولکنه محکوم علیه
و قد اخطا عبدالله بن قیس فى ان اوصى بها الى عبدالله بن عمر، فاخطا فى ذلک ء ثلث خصال : فى ان اباه یرضه لها و فى انه لم یستاءمره و فى انه لم یجتمع علیه المهاجرون و الانصار الذین نفذوها لمن بعده و انما الحکومة فرض من الله
و قد حکم رسول الله صلى الله علیه و آله سعدا فى بنى قریظة فحکم فیهم بحکم الله لاشک فیه ، فنفذ رسول الله صلى الله علیه و آله حکمه و لو خالف ذلک لم یجره 
(11) خطبه آن حضرت بعد از آن که ابو موسى در صفین آنگونه حکم کرد 
اى مردم ! شما در کار عبدالله بن قیس و عمروبن عاص سخن بسیار گفتید، این دو انتخاب شدند تا مطابق با کتاب خداوند حکم دهند، اما آن دو هوى و هوسشان رابر قرآن ترجیح دادند، و هر که اینگونه عمل نماید، حکم نامیده نمى شود، بلکه محکوم علیه مى باشد.
عبدالله بن قیس در مورد انتخاب عبدالله بن عمر به خلافت خطا نمود، و در سه مورد دچار اشتباه شد: اینکه عمر پدر عبدالله او را براى خلافت شایسته تشخیص ندانست و او را خلیفه قرار نداد، نیز در اینکه او را به امارتى منصوب نکرد، و در اینکه مهاجرین و انصار براى عبدالله بن عمر ارزشى قائل نبودند، و کسانى که داورى مى کردند کارى را به او واگذار نمى کردند، و حکومت از جانب خداوند واجب شده است .
پیامبر سعد بن معاذ را در مورد بنى قریظه حکم قرار داد و او به حکم خداوند در میان آنان حکم کرد، و پیامبر حکم او را تنفیذ کرد، و اگر غیر آن حکم مى کرد، پیامبر اجرا نمى نمود.
(12) خطبته علیه السلام فى تحمیدالله وفضل ابیه
روى ان علیا علیه السلام قال للحسن علیه السلام : یا بنى ، قم فاخطب حتى اسمع کلامک فقام علیه السلام قال :
الحمدلله الواحد بغیر تشبیه الدائم بغیر تکوین ، القائم بغیر کلفة الخالق بغیر منصبة الموصوف بغیر غایة المعروف بغیر محدودیة ، العزیز لم یزل قدیما فى القدم ردعت القلوب لهیبته و ذهلت العقول لعزته و خضعت الرقاب لقدرته
فلیس یخطر على قلب بشر مبلغ جبروته ، و لایبلغ الناس کنه جلاله ، و لایفصح الواصفون منهم لکنه عظمته و لاتبلغه العلماء بالبابها و لا اهل التفکر بتدبیر امورها، اعلم خلقه به الذى بالحد لایصفه یدرک الابصار و لاتدرکه الابصار وهو الطیف الخبیر
اما بعد فان علیا باب من دخله کان مؤمنا، و من خرج منه کان کافرا، اقول قولى هذا و استغفرذ الله العظیم لى و لکم 
(12) خطبه آن حضرت در حمد الهى و فضیلت پدرش  
روایت شده : امام على علیه السلام به امام حسن علیه السلام گفت : اى پسرم برخیز و خطبه اى بخوان تا صدایت را بشنوم ، آن حضرت برخاست و چنین سخن گفت :
سپاس خدایى را سزاست که یگانه است و بدون شبیه ، جاودانه است بدون ساخته شدن ، پایدار است بدون سختى ، آفریدگار است بدون رنج و مشقت ، توصیف شده است بدون آنکه نهایتى داشته باشد، شناخته قلوب از هیبتش در شگفتى ، و عقول از عزتش حیران ، و گردنها در برابر قدرتش ‍ خاضع است .
نهایت قدرتش بر قلب خطور نکرده ، و کنه جلالت او را مردم نمى یابند، و در نهایت ، عظمتش توصیف گران عاجز مى باشند، دانش دانایان به او نرسد، و فکر متفکرین به تدبیر امور او راه ندارد، داناترین مردم به و کسى است که او را به حد و نهایتى توصیف نکند، ابصار را درک کرده و اما ابصار او را درک نمى کنند، و او دانا و آگاهست .
اما بعد على علیه السلام درگاهى است که هر که داخل آن شود مؤمن بوده و هر که از آن خارج گردد کافر است این گفتار را مى گویم و از خداى بزرگ براى خود و شما طلب بخشش دارم .
(13) خطبته علیه السلام فى تحمید الله وفضل ابیه
روى ان اباه علیا علیه السلام قال له علیه السلام : قم فاخطب لاسمع کلامک فقال علیه السلام فقال :
الحمدلله الذى من تکلم سمع کلامه ، و من سکت علم ما فى نفسه ، و من عاش فعلیه رزقه ، و من مات موعدنا و الله عارضنا، ان علیا باب من دخله کان مؤمنا و من خرج عنه کان کافرا 
(13) خطبه آن حضرت در حمد الهى و فضیلت پدرش  
روایت شده : حضرت على علیه السلام به امام حسن علیه السلام گفت : برخیز و خطبه اى بخوان تا صدایت را بشنوم آن حضرت برخاست و فرمود:
سپاس خداى را سزاست ، آنکه هر که سخن گوید صدایش را بشنود ، و هر که سکوت نماید، به آن چه در قلب دارد آگاهست ، و هر که زندگى کند، روزى اش با اوست ، و هر که بمیرد، بازگشتش به سوى اوست اما بعد، قبور جایگاه ما، و قیامت ، وعده گاهمان و خداوند محاسبه گر ماست ، على علیه السلام درى است که هر که از آن داخل شود مؤمن است و هر که از: خارج گردد کافر است .
(14) خطبته علیه السلام فى فضل اهل البیت 
روى انه طعن اقوام من اهل الکوفة فى الحسن بن على علیهماالسلام فقالوا: انه عى لایقوم بحجة فبلغ ذلک امیرالمومنین علیه السلام فدعا لحسن فقال : یاابن رسول الله ان اهل الکوفة قد قالوا فیک مقالة اکرهها، فاخبر الناس ، فقال : یا امیرالمؤمین لااستطیع الکلام و انا انظر الیک فقال امیرالمؤمین علیه السلام : انى متخلف عنک فناد الصلاة جامعه ، فاجتمع المسلمون فصعد المنبر فخطب خطبة بلیغة و جیزة ، فضج المسلمون بالبکاء، ثم قال :
ایها الناس ! اعقلوا عن ربکم ان الله عزوجل اصطفى ادم ونوحا و ال ابراهیم ا آل عمران على العالمین ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم .
بنحن الذریة من آدم ، و الاسرة من نوح ، و الصفوة من ابراهیم ، و السلالة من اسماعیل و آل من محمد صلى الله علیه و آله
نحن فکم کالسماء المرفوعة ، و الارض المدحوة و المشس الضاحیة ، و کالشجرة الزیتونة ، لاشرقیة ولاغربیة التى بورک زیتها
النبى اصلها، و على فرعها و نحن والله ثمرة تلک الشجرة فمن تعلق بغض ‍ من اغصانها نجا، و من تخلف عنها فالى النار هوى
فقام امیرالمؤمنین علیه السلام من اقصى الناس ، یسحب رداءه من خلفه ، حتى علاالمنبر مع الحسن علیه السلام فقبل بین عینیه ثم قال : یا بن رسول الله اثبت على القوم حجتک و اوجبت علیهم طاعتک فویل لمن خالفک 
(14) خطبه آن حضرت در فضیلت اهل بیت 
روایت شده : گروهى از مردم کوفه به امام حسن علیه السلام طعنه زدند، که قادر نیست کلام خود را بیان نماید، این سخن به گوش امیرالمؤمنین علیه السلام رسید، امام حسن علیه السلام را خواست و فرمود: اى پسر پیامبر مردم کوفه در مورد تو سخنى مى گویند که آن را زشت مى شمارم ، خود را به مردم بنمایان ، امام حسن علیه السلام گفت : من هنگامى که چشمانم به شما مى افتد قادر به سخن گفتن نیستم ، آن حضرت فرمود: من به کنارى مى روم ، ندا داده شد و مردم جمع شدند، امام بالاى منبر رفت و خطبه اى بسیار کوتاه و بلیغ خواند، که مردم گریستند، آنگاه فرمود:
اى مردم ! در سخن پروردگاراتان بیندیشید، که فرموده : خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید، که بعضى از آنها فرزندان یکدیگرند، و خدا شنوا و دانا است .
پس ما فرزندان آدم ، و از تیره نوح و از برگزیدگان ابراهیم ، و سلاله اسماعیل و خاندان محمدیم صلى الله علیه و آله
ما در میان شما مانند آسمان برافراشته ، و زمین گسترده ، و خورشید، درخشان ، و همانند درخت زیتونى هستیم که به شرق و غرب متمایل نبوده و زیتونش برکت داده شده است .
پیامبر ریشه آن ، و على ساقه آن و سوگند به خدا که ما میوه آن درختیم ، هر که به شاخه اى از شاخه هاى آن چنگ زند نجات یافته ، و هر که از آن تخلف ورزد در آتش سقوط مى کند.
آنگاه حضرت على علیه السلام از آخر جمعیت برخاست ، در حالیکه رداء ایشان از پشت سرش کشیده مى شد، تا اینکه بالاى منبر کنار امام حسن علیه السلام قرار گرفت و بین چشمهاى ایشان را بوسید، و فرمود: اى پسر پیامبر حجتت را بر مردم ثابت کرده ، و اطاعتت را واجب ساختى پس واى بر کسى که تو را مخالفت نماید.
(15) خطبته علیه السلام فى فضلهم بعد شهادة ابیه علیه السلام 
روى انه ما قتل امیرالمومنین علیه السلام رقى الحسن بن على علیهماالسلام ، فاراد الکلام ، فخنقته العبرة فقعد ساعة ثم قام فقال :
الحمدلله الذى کان فى اولیته وحدانیا و فى ابتدا ما ابتدع و انشاءما خلق ، على غیر مثال کان سبق مما خلق
ربنا اللطیف بلطف ربوبیة و بعلم خبره فتق و باحکام قدرته خلق جمیع ما خلق ، فلا مبدل لخلقه ولامغیر لصنعه و لامعقب لحکمه و لاراد لامره و لامستزاح عن دعوته
خلق جمیع ما خلقه و لازوال لملکه و لاانقطاع لمدته ، فوق کل شى ء علا، من کل شى ء دنا، فتجلى ، لخلقه من غیر ان یکون یرى ، و هو بالمنظر الا على
احتجب بنوره ، و سما فى علوه ، فاستتر عن خلقه و بعث الیهم شهیدا علیهم و بعث فیهم النبیین مبشرین و منذرین ، لیهلک من هلک عن بینة ، و یحیى من حى عن بینة ، و لیعقل العباد عن ربهم ما جهلوه فیعرفوه بربوبیة بعد ما انکروه
و الحمدلله الذى احسن الخلافة علینا اهل البیت و عنده نحتسب عزانا فى خیر الاباء رسول الله صلى الله علیه و آله و عند الله نحتسب عزانا فى امیرالمؤمنین علیه السلام و لقد اصیب به الشرق و الغرب و الله ما خلف درهماو لادینارا الا اربعمائة درهم اراد انیبتاع لاهله خادما
و لقد حدثنى حبیبى جدى رسول الله صلى الله علیه و آله ان الامر یملکه اثنا عشر اماما من اهل بیته و صوفته ما منا الا مقتول او مسموم
ثم عزل عن منبره فدعا بابن ملجم لعنة الله ، فاتى له قال : یابن رسول الله استبقنى اکن ،لک و اکفیک امر عدوک بالشام ، فعلاه الحسن علیه السلام بسیفه ، فاستقبل اسیف بیده ، فقطع خنصره ثم ضربة على یا فوخه ، فقتله لعنة الله علیه 
(15) خطبه آن حضرت در فضیلت اهل بیت بعد از شهادت پدرش 
روایت شده : هنگامى که امیرالمؤمین علیه السلام به شهادت رسید، امام حسنم علیه السلام بالاى منبر رفت و خواست سخنى بگوید اما گریه ایشان را امان نداد، لحظاتى نشست آنگاه ایستاد و فرمود:
سپاس خدائى را سزاست ، که در آغاز یگانه بود، و در ازل به خداوندى برترى یافت ، به بزرگى و توانایى برتر گردید، آغاز نمود، آن چه را ایجاد کرد، و پدید آورد آن چه را که خلق نمود، در حالیکه نمونه اى در گذشته از آنها وجود نداشت .
پروردگار مهربان به علم الهى خود و به دانش بسیارش موجودات را پدید آورد و به سبب قدرت بسیارش مخلوقات را ایجاد نمود از اینرو کسى را یاراى تبدیل خلقش ، و تغییر دادن موجوداتش و مواخذه کردن در برابر حکمش نمى باشد، امرش را رد کننده ، و خوانده اش را مانعى نمى باشد.
تمامى موجودات را خلق کرد، در حالیکه حکومتش را زوالى نبوده ، و مدت آن را پایانى نمى باشد، برتر از هرچیز گشته ، و به هر چیز نزدیک است ، براى خلق تجلى کرده بدون آنکه دیده شود و او در جایگاه برترى است .
به نورش پوشیده شده ، و در برتریش اوج گرفته است از اینرو از مخلوقاتش ‍ پوشیده گردیده است ، به سوى ایشان شاهدى را فرستاد، و بین ایشان پیامبرانى را فرستاد، که بشارت دهنده و ترساننده هستند، تا هر که به هلاکت مى رسد، و هر که هدایت یابد با دلیل و برهان و تواءم باشد و تا اینکه مردم بدانند آنچه نسبت به پروردگارشان در مورد آن جاهلند و بعد از انکار او را بشناسند.
و سپاس خدائى را سزاست که خلافت را براى ما اهل بیت گرامى داشت و مصیبت خود را در حق پیامبر بهترین پدر، نزد خداوند به حساب مى آوریم ، و نیز مصیبت خود در حق امیرالمؤمین علیه السلام را نزد خداوند محاسبه مى کنیم ، شرق و غرب جهان به شهادت او دچار مصیبت گردید، سوگند به خداوند که او درهم و دینارى از خود به جاى نگذاشت ، جز چهار صد درهم که مى خواست ، براى خانواده اش از آن کنیزى را بخرد.
دوستم و جدم پیامبر به من خبر داد که خلافت را دوازده امام از خاندان و برگزیدگان از آن حضرت به دست خواهند گرفت ، تمامى ما یا به قتل مى رسیم ، یا مسموم مى گردیم .
آنگاه از منبر پائین آمد، و ابن ملجم را فرا خواند، او را نزد حضرتش آوردند، او گفت : اى پسر رسول خدا مرا باقى گذار براى تو کار خواهم کرد، و در مورد دشمنت ، در شام تو را یارى مى نمایم ، امام شمشیرى بر او زد، او دست خود را جلو برد، انگشت او قطع گردید، آنگاه ضربت دیگرى بر او نواخت و او را به قتل رساند، - لعنت الهى بر او باد.
(16) خطبته علیه السلام فى فضل ابیه و نفسه علیه السلام 
روى انه علیه السلام خطب بعد وفاة ابیه وذکره فقال :
خاتم الوصیین و وصى خاتم الانبیاء و امیر الصدیقین و الشهداء والصالحین
ثم قال : ایها الناس ! فقد فارقکم رجل ما سبقه الاولون ولایدرکه الاخرون لقد کان رسول الله صلى الله علیه و آله یعطیه الرایة فیقاتل جبرئیل عن یمینه ، و میکائیل عن یساره ، فما یرجع حتى یفتح الله علیه ما ترک ذهبا و لافضة الا شیئا على صبى له و ما ترک فى بیت المال الا سبعمائة درهم فضلت من عطائه اراد ان یشترى بها خادما لام کلثوم
ثم قال :
من عرفنى فقد عرفنى ، و من لم یعرفنى فانا الحسن بن محمد النبى صلى الله علیه و آله
ثم تلا هذا لایة قول یوسف : و اتبعت ملة ابائى ابراهیم و اسحاق و یعقوب (20)
ان ابن البشیر، و انا ابن النذیر، و انا ابن الداعى الى الله و انا بن السراج المنیر، و انا ابن الذى ارسل رحمة للعالمین ، و انا من اهل بیت الذین اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا و انا من اهل البیت الذین کان جبرئیل ینزل علیهم ومنهم کان یعرج
و انا من اهل البیت الذین افترض الله مودتهم و ولایتهم فقال فیما انزل على محمد صلى الله علیه و آله : قل لااساءلکم علیه اجرا الا المودة فى القربى و من یقترف حسنة (21) و اقتراف الحسنة مودتنا اهل البیت
و فى روایة :
ایها الناس ! فى هذه اللیلة نزل القرآن ، و فى هذه اللیلة رفع عیسى بن مریم ، و فى هذه اللیلة قتل یوشع ابن نون و فى هذه اللیة مات ابى امیرالمؤمنین و الله لایسبق ابى احد کان قبله من الاوصیاء الى الجنة ولامن یکون بعده
و ان کان رسول الله صلى الله علیه و آله و اله لیبعثه فى السریة فیقاتل جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن یساره ، و ما ترک صفراء و لابیضاء الا سبعمائة درهم فضلت من عطائه ، کان یجمعها لیشترى بها خادما لاهله 
(16) خطبه آن حضرت در فضیلت خودش و پدرش  
روایت شده : آن حضرت بعد از شهادت پدرش در مین مسلمانان آمده و پدرش را به یاد آورد و فرمود:
او آخرین اوصیاى الهى و وصى آخرین پیامبر خداوند و پیشواى راستگویان و شهداء و صالحان بود.
آنگاه فرمود: اى مردم ! دیشب مردى از میان شما رفت که نه از پیشینیان و نه از آیندگان کسانى بر او پیشى نمى گیرد، پیامبر همیشه پرچم جهاد را به او مى سپرد، جبرئیل از سمت راست ، و میکائیل از سمت چپ او مى جنگیدند، و جز با پیروزى باز نمى گشت ، و خداوند پیروزى مسلمانان را به دست او تحقق مى بخشد، او در زمان شهادت چیزى از طلا و نقره از خود باقى نگذارده ، جز چیزى که یکى از کودکانش داشت ، و در بیت المال پولى را باقى نگذارد، جز هفتصد درهمى که از عطایش باقى مانده بود و مى خواست براى ام کلثوم کنیزى بخرد.
آنگاه فرمود:
اى مردم ! هر کس مرا مى شناسد، که مرا مى شناسد، و آنکه نمى شناسد، بداند که من حسن پسر على علیه السلام هستم .
آنگاه این آیه که حکایت قول حضرت یوسف است را خواند: دین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب را پیروى کردم .
من پسر را انذار کننده ، و من پسر خواننده به سوى خدا، و من پسر کسى هستم که به عنوان رحمت براى جهانیان فرستاده شده است ، و من از خاندانى هستم که خداوند پلیدى را از آنان دور ساخت و ایشان را پاک و پاکیزه گرداند، و من از خاندانى هستم که جبرئیل بر آنان نازل مى شد، واز خانه ایشان به سوى آسمان عروج مى کرد.
و من از خاندانى هستم که خداوند دوستیشان و ولایتشان را واجب گردانید، و در آنچه بر پیامبر نازل کرد فرموده است : بگو در برابر آنچه انجام داده ام اجر و پاداشى نمى خواهم ، جز محبت به خاندانم را، و هر که کار نیکى انجام دهد (ما هم بر پاداش نیکى او مى افزائیم ) و نیکى کردن همانا دوستى ما خاندان است .
و در روایتى اینگونه آمده است :
اى مردم ! در اینشب قرآن نازل شد، و در این شب عیسى بن مریم به آسمان عروج کرد، و در این شب یوشع بن نون به شهادت رسید، و در این شب پدرم امیرالمؤمین علیه السلام رحلت کرد، سوگند به خدا کسى از اوصیاء الهى بر پدرم در رفتن به بهشت سبقت نمیگیرد، و بعد از او نیز کسى به پایه او نرسد.
و اگر پیامبر او را به جنگى مى فرستاد، جبرئیل در سمت راست و میکائیل در سمت چپ او مى جنگید، و از پولهاى زرد و سفید چیزى را باقى نگذارد، جز هفتصد درهمى که از قسمتش باقى مانده بود، و آن را جمع آورى کرده ، تا براى خانواده اش خادمى بخرد.
(17) خطبته علیه السلام لما مات ابوه علیه السلام  
ایها الناس ! اتقوا الله فانا امراؤ کم و اولیاؤ کم ، و انا اهل البیت الذین قال الله فینا: نما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا (22)
(17) خطبه آن حضرت هنگامى که پدرش وفات یافت  
اى مردم ! تقواى الهى پیشه سازید، ما امیران و اولیاى شما هستیم ، و ما خاندانى هستیم که خداوند درباره ما فرموده : خداوند اراده کرده است که از شما خاندان رجس و پلیدى را دور گرداند، و شما را پاک و پاکیزه گرداند.
(18) خطبته علیه السلام لما مات ابوه علیه السلام  
ایها الناس ! ان الدنیا دار بلاء و فتنة و کل ما فیها فالى زوال و اضمحلال
فلما بلغ الى قوله :
و انى ابایعکم على ان تحاربوا من حاربت و تسالموا من سالمت
فقال الناس : سمعنا و اطعنا فمرنا باءمرک یا امیرالمؤمنین 
(18) خطبه آن حضرت هنگامیکه پدرش وفات یافت  
اى مردم ! دنیا خانه بلاء و آشوب است ، و آنچه در آن است زائل و نابود مى گردد.
تا آن جا که فرمود:
و من با شما بیعت مى کنم به این که با هر که جنگیدیم بجنگید، و با هر که صلح کردم صلح کنید.
مردم گفتند: شنیده و اطاعت مى کنیم ، اى امیرالمومنین امرت را بیان نما.
(19) خطبته علیه السلام بعد البیعة له  
نحن حزب الله الغالبون ، و عترة رسوله الاقربون و اهل بیته الطیبون الطاهرون ، و احد الثقلین اللذین خلفهما رسول الله صلى الله علیه و آله فى امته و التالى کتاب لله فیه تفصیل کل شى ء لایاءتیه الباطل من بین یدیه و لامن خلفه
فالمعمول علینا فى تفسیره ، لانتظنى تاءویله بل نتیقن حقائقه ، فاطیعونا، فان طاعتنا مفروضة اذ کانت بطاعة الله عزوجل و رسوله مقرونة
قال الله عزوجل : یا ایها الذین امنو اطعیوا لله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم فان تنازعتم فى شى ء فردوه الى الله و الرسول (23) و لو ردوه الى الرسول و الى اولى الامر منهم لعلمه الذین یستنبطونه منهم (24)
و احذرکم الاصغاء لهتاف الشیطان ، فانه لکم عدو مبین ، فتکونوا اولیاءه الذین قال لهم : لاغالب لکم الیوم من الناس و انى جار لکم فلما تراءت الفئتان نکص على عقبیه ، و قال انى برى ء منکم این ارى ما لاترون (25)
فتلقون الى الرماح وزرا، و الى السیوف ، جزرا، و للعمد حطما، وللسهام غرضا، ثم لاینفع نفسا ایمانها لم تکن امنت من قبل او کسبت فى ایمانها خیرا 
(19) خطبه آن حضرت بعد از بیعت با او  
ما از حزبل خدائیم که پیروز مى باشیم ، و از خاندان و نزدیکان پیامبر هستیم ، مائیم اهل بیت پاک و پاکیزه رسول خدا صلى الله علیه و آله و یکى از دو یادگار گرانبهائى که او از خود به جاى گذاشت ، ما یادگار رسول خدا صلى الله علیه و آله بعد از کتاب خدائیم ، که بیان هر چیز در آن است ، و باطل از پیش و پس در آن داخل نشده و همه چیز به آن باز مى گردد.
پس تفسیر قرآن در اختیار ماست ، ما هرگز در بیان مفاهیم قرآن اشتباه نمى کنیم ، بلکه حقائق آن را آشکار مى سازیم ، پس از ما فرمان برید، که فرمانبرى از ما بر شما واجب است ، زیرا به اطاعت خدا و پیامبرش مقرون مى باشد.
و خداوند مى فرماید: اى ایمان آورندگان از خدا و رسول او و صاحبان امر از بیان خود پیروى کنید و اگر در چیزى اختلاف نمودید، آن را به خدا و رسولش بازگردانید و اگر به پیامبر خدا و صاحبان امر از بیان خودشان رجوع دهند کسانى که حقایق را از قرآن استنباط مى کنند شما را آگاه خواهند ساخت .
و شما را بر حذر مى دارم از اینکه فریاد شیطان را بشنوید، که دشمن آشکار شماست ، و از دوستان شیطان نباشید، که خداوند درباره آنان فرموده : شیطان رفتار آنان را بر ایشان ، زینت داد و گفت : امروز هیچ کس بر شما پیروز نخواهد شد و من شما را پناه مى دهم ، ولى چون آن گروهها نمودار شدند، شیطان به پیروان خود پشت کرد و گفت : من از شما بیزارم ، و من چیزى را مى بینیم که شما نمى بینید.
آنگاه است که پشت ها را آماج نیزه ها، و پیکرها را در معرض شمشیرها و تیرها و بنیانها را عرصه شکستها مى سازید، پس کسى که از پیش ایمان نیاورده ایمانش به او سودى نمى بخشد، و از کردارش خیرى نمى بیند، و خدا داناتر است .
(20) خطبته علیه السلام فى تحریض اصحابه للقتال 
روى انه لما سار معاویة الى العراق ، و بلغ جسر منبج ، نادى المنادى : الصلاة جامعة ، فلما اجتمعوا، خرج الحسن علیه السلام فصعد المنبر، فحمدلله و اثنى علیه ، ثم قال :
اما بعد فان الله کتب الجهاد على خلقه و سماه کرها ثم قال لاهل الجهاد من المؤمنین : اصبروا ان الله مع الصابرین (26)فلستم ایها الناس نائلین ما تحبون الا بالصبر على ما تکرهون
انه بلغنى ان معاویة بلغه انا کنا از معنا على المسیر الیه ، فتحرک لذاته ، فاخرجوا رحمکم الله الى معسکرکم بالنخلیة حتى ننظر و تنظرون و نرى و ترون
قال : و انه فى کلامه لیتخوف خذلان الناس له
(20) خطبه آن حضرت در تحریض اصحابش به جنگ  
روایت شده : هنگامیکه معاویه به سوى عراق آمد و به پل منبج رسید، منادى ندا کرد و همه را دعوت به اجتماع نمود، هنگامى که مجتمع شدند امام بالاى منبر رفت ، و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
اما بعد، خداوند فرمان جهاد را بر بندگانش نگاشت ، اگر چه آنان را ناخوشایند باشد، و به مجاهدین ، مؤمن فرمود: صبر کنید که خداوند با صابران است اى مردم به خواست ، و آرمانتان نمى رسید مگر آنکه بر آن چه ناخوشایند، مى شمارید، صبر کنید.
به من خبر رسیده که معاویه دانسته است که به سوى او حرکت کرده ایم ، او هم به جانب ما آمده است خدا شما را ببخشاید، همگى به سوى نخلیه قرارگاه ارتش است حرکت کنید، تا بنگرید، چه مى شود.
راوى گوید: امام در بیان این کلمات بود، در حالیکه از نقض پیمان مردم در هراس بود.
(21) خطبته علیه السلام فى ذم اصحابه لتثاقلهم عن الجهاد 
اما والله ما ثنانا عن قتال اهل الشام ذلة و لاقلة و لکن کنا نقاتلهم بالسلامة و الصبر فشیبت السلامة بالعداوة و الصبر بالجزع و کنتم تتوجهون معنا و دینکم امام دنیاکم ، و قد اصبحتم لان و دنیاکم امام دینکم و کنالکم و کنتم لنا و قد صرتم الیوم علینا
ثم اصبحتم تعدون قتیلین : قتیلا بصفین تبکون علیهم و قتیلا بالنهر تطلبون بثارهم ، فاما الباکلى فخاذل و اما الطالب فثائر
و ان معاویة قد دعا الى امر لیس فیه عز و لانصفة فان اردتم الحیاة قبلناه منه و اغضضنا على القذى و ان اردتم الموت بذلناه فى ذات الله و حاکمناه الى الله
فنادى القوم باجمعهم : بل البقیة و الحیاة 
(21) خطبه آن حضرت در مذمت احصابش به خاطر عدم اهتمامشان به جهاد
به خدا سوگند ما هرگز در مبارزه با مردم شام پشیمانى و تردیدى نداریم ، ما اکنون با دشمن با سلامت و صبر مى جنگیم ، پس سلامت با دشمنى و صبر با ناراحتى مخلوط شده است ، و شما آن روز که (در جنگ صفین ) همراه ما بودید، دینتان ، پیشاپیش دنیایتان بود، ولى امروز دنیایتان دین شما را به پشت سر افکنده است و ما براى شما و شما براى ما بودید، اما اکنون دشمن ما شده اید.
و در برابر دو گروه از کشته شدگان قرار دارید: کشته هائى که در صفین بودند و برآنها مى گریید، و کشته هایى که در نهروان خواستار انتقام آنهائید، گریه کننده خوار، و انتقامجو خواستار انتقام است .
و معاویه ما را به کارى مى خواند که در آن عزتى نیست ، اکنون اگر براى مرگ آماده اید، بر او حمله مى بریم ، و با ضربه هاى شمشیر بر او فرمان مى رانیم ، و اگر خواهان زندگى هستید دعوتش را مى پذیریم و به درخواستش رضایت مى دهیم .
هنوز سخنان امام پایان نیافته بود، که از همه سوى لشکر فریاد برآمد: زنده مى مانیم ، زنده مى مانیم .
(22) خطبته علیه السلام فى غدر اصحابه به  
روى انه لما مات على علیه السلام جاء الناس الى الحسن علیه السلام و قالوا: انت خلیفة ابیک و وصیه و نحن السامعون المطیعون لک ، فمرنا بامرک فقال علیه السلام :
کذبتم و الله ما وفیتم لمن کان خیرا منى فکیف تفون لى و کیف اطمئن الیکم و لااثق بکم ان کنتم صادقین فموعد ما بنى و بینکم معسکر المدائین فوافوا الى هناک
فرکب و رکب معه من اراد الخروج ، و تخلف عنه کثیر فماوفوا بما قالوه ، و بما وعده و غروه کما غروا امیراالمؤمنین علیه السلام من قبله ، فقال خطیبا و قال : غررتمونى کما غررتم من کان من قبلى ، معن اى امام تقاتلون بعدى مع الکافر، الظالم الذى لم یؤ من بالله و لابرسوله قط، و لااظهر الاسلام ، هو و بنى امیة الا فرقا من السیف و لو لم یبق لبنى امیة الا عجوز درداء، بغت دین الله عوجا، و هکذا قال رسول الله صلى الله علیه و آله .
ثم وجه الیه قائدا فى اربعة الاف و کان من کندة ، و امره ان یعسکر بالانبار و لایحدث شیئا حتى یاءتیه امره - ثم ذکر صیرورة الرجل الى معاویة بسبب تطمیعه ، الى ان قال : - فبلغ ذلک الحسن علیه السلام فقام خطیبا و قال :
هذا الکندى توجه الى معاویة و غدر بى و بکم ، و قد اخبرتکم مرة بعد مرة ، انه لاوفاء لکم ، انتم عبید الدنیا، و انا موجه رجلا اخر محله ، و انى اعلم انه سیفعل بى و بکم ما فعل صاحبه و لایراقب الله فى ولا فیکم
فبعث الیه رجلا من مراد فى اربعة الاف ، و تقدم الیه بمشهد من الناس و توکد علیه ، و اخبره انه سیغدر کما غدر الکندى ، فحلف له بالایمان التى لاتقوم لها الجبال انه لایفعل فقال الحسن علیه السلام : انه سیغدر - ثم ذکر غدره بالامام علیه السلام . 
(22) خطبه آن حضرت در حیله اصحابش به آن حضرت  
روایت شده : هنگامى که امیرالمؤمنین علیه السلام رحلت فرمود مردم نزد امام حسن علیه السلام آمده و گفتند: تو خلیفه و جانشینى پدرت مى باشى ، و ما پیرو تو و شنونده فرامین تو هستیم ، ما را به امرت آشنا نما، امام فرمود:
به خدا سوگند دروغ گفتید، و به کسى که از من بهتر بود وفا نکردید چگونه به من وفا مى کنید، و چگونه به شما مطمئن باشم ، در حالیکه به شما اعتمادى ندارم ، اگر راست مى گوئید موعد من و شما پادگان مدائن است ، به آنجا بیائید.
امام سوار شد و هر که قصد داشت ، با ایشان سوار شد، و بسیارى ماندند، و به گفتار خود وفا نکردند، و همچنانکه به امیرالمؤمنین علیه السلام مکر زدند به ایشان نیز حیله نمودند، امام برخاست و فرمود:
به من حیله زدید، همچنانکه با کسى که قبل از من بود نیز حیله زدند، با کدام پیشوائى بعد از من مى خواهید بجنگید، با کافر ستمکارى که به خدا و رسولش یک لحظه ایمان نیاورده ، اسلام را نه او و نه بنى امیه ظاهر نساختند مگر از ترس شمشیر، و اگر از بنى امیه تنها یک پیرزن فرتوتى باقى نماند، دین خدا را به انحراف مى کشاند، و اینگونه پیامبر خبر داده است .
آنگاه شخصى که از کنده بود را همراه چهار هزار سرباز به سوى معاویه فرستاد و فرمود تا در انبار چادر بزنند، و تا دستور او نیامده کارى نکنند - آنگاه ذکر مى کند که معاویه او را تطمیع کرد و به سوى خود خواند، تا آنجا که گوید: این خبر که به امام رسید برخاست و فرمود:
این کندى به سوى معاویه رفته و به من خیانت نموده است ، همواره به شما خبر داده ام که وفا در شما نیست ، و بنده دنیائید، من مرد دیگرى را جاى او قرار میدهم و مى دانم که همانند او عمل مى کند، و خداوند را در مورد من و شما مراقبت نمى کند.
پس امام مردى از قبیله مراد را همراه چهار هزار نفر به سوى معاویه فرستاد و پیشاپیش مردم آمد و از او تاءکیدات محکمى گرفت ولى خبر داد که همانند فرد گذشته خیانت مى کند، اما او سوگندهاى محکمى خورد که پایدار مى ماند، امام فرمود: او خیانت مى کند - سپس خیانت او به امام را ذکر مى کند.
(23)خطبته علیه السلام لما اتى اصحابه الى معاویة 
خالفتم ابى حتى حکم و هو کاره ، ثم دعاکم الى قتال اهل الشام بعد التحکیم ، فاءبیتم حتى صار الى کرامة الله ، ثم بایعتمونى على ان تسالموا من سالمنى ، و تحاربوا من حاربنى ، و قد اتانى ان اهل الشرف منکم قد اتوا معاویة ، و بایعوه بحسبى منکم ، لاتغرونى من دینى و نفسى 
(23) خطبه آن حضرت هنگامیکه اصحابش به معاویه پیوستند 
با پدرم مخالفت کردید تا اینکه تحکیم را پذیرفت ، در حالیکه خواستار آن نبود، آنگاه بعد از واقعه تحکیم شما را به نبرد با شامیان برانگیخت باز امتناع ورزیدید، تا اینکه به سراى دیگر شتافت ، آنگاه شما با من بیعت کردید که با هر که سازش کنم سازش کنید، و با هر که بجنگم بجنگید، اما به من خبر رسیده که بزرگان شما به معاویه پیوسته و با او بیعت کرده اند، شما را شناختم ، پس مرا در دین و جانم فریب ندهید.
(24) خطبته علیه السلام فى الکوفة قبل الصلح
یا ایها الناس ! فان الله قد هداکم باولنا، و حقن دمائکم باخرنا، و ان لهذا الامر مدة ، و الدنیا دول ، و ان الله تعالى قال لنبیة : و ان ادرى لعله فتنة لکم و متاع الى حین 
(24) خطبه آن حضرت در کوفه قبل از صلح 
اى مردم ! خداوند شما را به پیشینیان ما هدایت کرد، و خونهاى شما را به گروه دیگرى از ما حفاظت نمود، و براى این امر زمان چندى است ، و دنیا در اختیار افرادى قرار مى گیرد، و خداوند به پیامبرش فرمود: و نمى دانید، شاید این امر آزمایشى و بهره مندى اندکى براى شما باشد.
(25) خطبته علیه السلام لم عزم الصلح 
روى انه لما صار معاویة نحوالعراق ، و تحرک الحسن علیه السلام و استنفر الناس للجهاد فتثاقلوا عنه ، صار علیه السلام حتى نزل ساباط و بات هناک ، فلما اصبح اراد علیه السلام ان یمتحن اصحابه ، و یستبرى ء احوالهم فى طاعته ، لیمیز، اولیاءه من اعدائه ، و یکون على بصیرة من لقاء معاویة ، فاءمر ان ینادى فى الناس بالصلاة جامعة فاجتمعوا فصعد المنبر فخطبهم فقال :
الحمد لله کلما حمده حامد، و اشهد ان لااله اله الله کلما شهد له شاهد، و اشهد ان محمدا عبده و رسوله ، ارسله بالحق و ائتمنه على الوحى .
اما بعد، فوالله انى لارجو ان اکون قد اصبحت بحمدالله و منه و انا انصح خلق الله لخلقه و ما اصبحت محتملا على امرى مسلم ضغینة ، و لامرید، له بسوء و لاغائلة ، و ان ما تکرهون فى الجماعة خیرلکم مما تحبون فى الفرقة و انى ناظر لکم خیرا من ناظر لکم خیرا من نظرکم لانفسکم فلاتخالفوا، امرى و لاتردوا على راءیى ، غفر الله لى و لکم ، و ارشدنى ، و ایاکم ، لما فیه ، المحبة ، و الرضا
قال : فنظر الناس ، بعضهم الى بعض ، و قالوا: ما ترونه یرید بما قال : قالوا: نظن انه یرید ان یصالح ، معاویة و یسلم الامر الیه ، فقالوا: کفر والله الرجل و شدوا على فسطاطه ، فانتهبوه ، حتى اخذوا مصلاه من تحته - الخ 
(25) خطبه آن حضرت هنگامى که قصد صلح کردن را نمود 
روایت شده : هنگامى که معاویه به سوى عراق رفت ، امام آماده نبرد شد و مردم را دعوت به جهاد کرد، آنان ار آن خوددارى کردند، امام حرکت کرد تا با ساباط رسید و در آنجا شب را گذراند، بامداد روز بعد خواست اصحاب خود را امتحان نماید و اطاعتشان را نسبت به خود بداند، تا دوستانش از دشمنانش شناخته شوند و با آگاهى به نبرد با معاویه برخیزد، دستور داد که مردم را فرا خوانند، هنگامیکه مردم اجتماع کردند بر فراز منبر رفت و چنین گفت :
سپاس خداى را سزاست هرگاه ستایشگرى او را سپاس گوید، و شهادت مى دهم که معبودى جز خداوند نمى باشد، هرگاه شاهدى بر آن گواهى دهد، و گواهى مى دهم که محمد بنده و رسول اوست ، او را به حق ارسال کرد و بر وحیش امین شمرد.
اما بعد، سوگند به خداوند امید دارم ، که به لطف و منت پروردگار بهترین اندرزگوى بندگانش باشم ، و هرگز کینه اى از هیچ مسلمانى به دل نمى گیرم ، و نسبت به کسى اراده بد و نیت ناروائى ندارم و شما آنچه را که در هماهنگى و یگانگى ناخوش دارید، بهتر است از پراکندگى و تفرقه اى که دوست مى دارید، آنچه من درباره شما مى دانم ، و مى خواهم ، از خواست ، خود شما بهتر است پس نافرمانى مرا نکنید، و راءى مرا ناچیز نشمارید، خداوند من و شما را ببخشاید، و ما را به آن چه خواست و خشنودى اوست ، هدایت فرماید.
راوى گوید: مردم به یکدیگر نگاه کردند، و گفتند: قصدش از این گفتار چیست ؟ بعضى گفتند: گمان مى کنیم که مى خواهد با معاویه صلح کند و حکومت را به او بسپارد، گفتند: سوگند به خدا که او کافر شده و به خیمه اش ‍ هجوم آوردند، و آن را غارت کردند، حتى سجاده اش را از زیر پایش کشیدند - تا آخر حدیث .
(26) خطبته علیه السلام لمابرى من جراحته  
یا اهل الکوفة : اتقواالله فى جیرانکم و ضیفانکم و فى اهل بیت نبیکم ، لذین اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا 
(26) خطبه آن حضرت هنگامیکه از جراحت سلامتىحاصل شد
اى اهل کوفه ! خداوند را در همسایگان و میهمانتان به یاد آورید، و نیز در خاندان پیامبران که خداوند زشتى و پلیدى را از ایشان دور اندیشه و پاک و پاکیزه شان گردانید.
(27) خطبته علیه السلام حین صالح معاویه 
عن على بن الحین السجاد علیهماالسلام قال : لما اجمع الحسن ابن على علیهماالسلام على صلح معاویة خرج حتى لقیه ، فلما اجتمعا قام معاویة خطیبا فصعد المنبر و امر الحسن علیه السلام ان یقوم اسفل منه بدرجة
ثم تکلم معاویة فقال : ایها الناس هذا الحسن بن على و ابن فاطمة ، رآنا للخلافة اهلا، و لم یرنفسه ، لها اهلا، و قد اتانا لیبایع طوعا، ثم قال : قم یا حسن .
فقام الحسن علیه السلام فخطب فقال :
الحمدلله المسصتحمد بالالاء و تتابع النعماء، و صارف الشدائد، و البلاء، عند الفهماء، و غیر الفهماء، المذعنین من عباده ، لامتناعه بجلاله و کبریائه ، و علوه عن لحوق الاوهام ، ببقائه ، المرتفع عن کنه طیبات المخلوقین ، من ان تحیط بمکنون غیبه روایت عقول الرائین
و اشهد ان لااله الاالله و حده ، فى ربوبته و وجوده و وحدانیة صمدا لاشریک له ، فرد لاظهیر له .
و اشهد ان محمد عبده و رسوله اصطفاه و انتجبه و ارتضاه ، و بعثه داعیا الى الحق سراجا منیرا، و للعباد مما یخافون نذیرا و لما یاءملون بشیرا، فنصح للاءمة و صدع بالرسالة ، و ابان لهم درجات العمالة شهادة علیها امات و احشر، و بها فى الاجلة اقرب و احبر و اقول :
یا معشر الخلائق ! فاسمعوا، و لکم افئده ، و اسماع فعوا، انا اهل بیت اکرمنا الله بالاسلام و اختارنا و اصطفانا، و اجتبانا، فاذهب ، عناالرجس و طهرنا تطهیرا، الرجس هو الشک ، فلانشک ، فى الله الحق و دینه ابدا، و طهرنا و من کل افن و غیة مخلصین الى ادم نعمة منه ، لم یفترق الناس قط فرقتین الا جعلنا اله فى خیرهما.
فادت الامور و افضت الدهور الى ان بعث الله محمد صلى الله علیه و آله للنبوة ، و اختاره للرسالة ، و انزل علیه کتابا ثم امره ، بالدعاء، الى الله عزوجل فکان ابى علیه السلام اول من استجاب لله تعالى و لرسوله صلى الله علیه و آله و اول من امن و صدق الله ورسوله .
و قد قال الله تعالى فى کتابه المنزل على نبیة المرسل : افمن کان على بینة من ربه و یتلوه شاهد منه (27) فرسوله الله الذى على بینة من ربه ، و ابى الذى یتلوه و هو شاهد منه
و قد قال له رسوله حین امره ان یسیر الى مکة و الموسم ببرائة سربها یاعلى فانى امرت ان لایسیر بها الا انا او رجل منى و انت هو، فعلى ، من رسول الله و رسول الله منه
و قال له النبى صلى الله علیه و آله حین قضى بینه و بین اخیه جعفر بن ابى طالب و مولاه زید بن حارثه فى ابنه حمرة : اما انت یا على فمنى و انا منک و انت ولى کل مؤمن من بعدى ، فصدق ابى رسول الله صلى الله علیه و آله سابقا و وقاه بنفسه
ثم لم یزل رسول الله فى کل مؤمن یقدمه و لکل شدید یراسله ثقة منه به و طماءنینه الیه ، لعلمه بنصیحته لله و رسوله ، و انه اقرب المقربین من الله و رسوله
و قدقال الله عزوجل : السابقون O اولئک المقربون (28) فکان ابى سابق السابقین الى الله ، تعالى و الى رسوله صلى الله علیه و اله و اقرب الاقربین .
و قد قال الله تعالى : لایستوى منکم من انفق من قبل الفتح و قاتل اوئلک اعظم درجة (29)فابى کان اولهم اسلاما و ایمانا، و اولهم الى الله و رسوله هجرة ، اسلاما و امیانا، و اولهم الى و رسوله هجرة و لحوقا، و اولهم على وجده ، و وسعه نفقة .
قال سبحانه : و الذین جاؤ وا من بعدهم یقولون ربنا اغفرلنا و لاخواننا الذین سبقونا بالایمان و لاتجعل فى قلوبنا غلا للذین امنو ربنا انک رؤ وف رحیم (30)
فالناس من جمیع الامم یستغفرون له بسبقه ایاهم الى الایمان بنبیه ، وذلک انه لم یسبقه ، الى الایمان به احد، و قد قال : الله تعالى : و السابقون الاولون من المهاجرین و الانصار و الذین اتبعواهم باحسان (31) فهو سابق جمیع السابقین ، فکما ان الله عزوجل فضل السابقین على المتخلفین و المتاءخرین فکذلک فضل سابق السابقین على السابقین
و قد قال الله تعالى : اجعلتم سقایة ، الحاج و عمارة المسجد الحرام کم امن بالله و الیوم الاخر و جاهد فى سبیل الله (32) فهو المجاهد فى سبیل الله حقا، و فیه نزلت هذه الایة
و کان ممن استجاب لرسول الله صلى الله علیه و آله عمه حمزه و جعفر ابن عمه فقتلا شهیدین رضى الله عنهما فى قتلى کثیرة معهما من اصحاب رسول الله صلى الله علیه و آله .
فجعل الله تعالى حمزة سید الشهدا من بینهم ، و جعل لجعفر جناحین ، یطیر بهما مع الملائکة کیف یشاء من بینهم و ذلک لمکانهم من رسول الله صلى الله علیه و آله الله علیه و اله و منزلتهما وقرابتهما منه ، و صلى الله علیه و آله على حمزه سبعین صلاة من بین الشهداء الذین استشهدوا معه
و کذلک جعل الله تعالى لسناء النبى صلى الله علیه و آله للمحسنة منهن اجرهن و للمسیئة منهن وزرین صعفین لمکانهن من رسول الله صلى الله علیه و آله
جعل الصلاة فى مسجد رسول الله بالف صلاة فى سائر المساجد، الا مسجد الحرام ، مسجد خلیله ابراهیم علیه السلام بمکة ، و ذلک لمکان رسول الله صلى الله علیه و آله من ربه
و فرض الله عزوجل و جل الصلاة على نبیه على کافة المؤمنین فقالوا: یا رسول الله کیف الصلاة علیک ؟ قال : قالوا اللهم صل على محمد و آل محمد فحق على کل مسلم ان یصلى علینا مع الصلاة على النبى صلى الله علیه و آله فریضة واجبة و احل الله تعالى خمس الغنیمة لرسوله و اوجبها له فى کتابه ، و اوجب لنا من ذلک ما اوجب له ، و حرم علیه الصدقة و حرمها علینا معه ، فادخلنا - و له الحمد - فیما ادخل فیه نبیه صلى الله علیه و آله و اخرجنا و نزهنا مما اخرجه منه و نزهه عنه ، کرامة اکرمنا الله عزوجل بها، و فضیلة فضلنا على سائر العباد.
فقال الله تعالى لمحمد صلى الله علیه و آله حین جحده کفرة اهل الکتاب و حاجوه : فقل تعالوا ندع ابناءنا و انبائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الکاذبین (33) فاخرج رسول الله صلى الله علیه و آله من الانفس معه ابى و من البنى انا و اخى و من النساء، امى فامطة من الناس جمیعا، فنحن الله و لحمه ، و دمه و نفسه ، و نحن منه و هو منا.
و قد قال الله تعالى : انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا (34) فلما نزلت ایة التطهیر جمعنا رسول الله صلى الله علیه و آله انا و اخى و امى و ابى ، فجللنا و نفسه فى کساء لام سلمة خیبرى و ذلک فى حجرتها و فى یومها، فقال : اللهم هولاء اهل بیتى و هولاء اهلى و عترتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا
فقالت ام سلمة رضى الله عنها: ادخل معهم یا رسول الله ؟ قال لها رسول الله صلى الله علیه و آله : یرحمک الله انت على خیر و الى و ما ارضانى عنهک ، ولکنها خاصة لى و لهم
ثم مکث رسول الله بعد ذلک بقیة عمره حتى قبضه الله الیه ، یاءتینا فى کل یوم عند طلوع الفجر فیقول : الصلاة یرحمکم الله ، انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا
و امر رسول الله صلى الله علیه و آله بسد الابواب الشارعة فى مسجده غیر بابنا فکلموه فى ذلک فقال : اما انى لم اسد ابوابکم و لم افتح باب على من تلقاء نفس ولکنى اتبع ما یوحى الى ، و ان الله امر بسدها، و فتح بابه ، فلم یکن من بعد ذلک احد تصیبة جنابة فى مسجد رسول الله و یولد فیه الاولاد غیر رسول الله صلى الله علیه و آله و ابى على بن ابى طالب علیه السلام تکرمة من الله تبارک و تعالى لنا و فضلا اختصنا به على جمیع الناس .
و هذا باب ابى قرین باب رسول الله فى مسجده ، و منزلنا، بین منازل رسول الله صلى الله علیه و آله
و ذلک ان الله امر نبیه ان یبنى مسجده ، فبنى فیه عشرة ابیات تسعة لبنیه و ازواجه ، و عاشرها و هو متوسطها لابى ، وها هو بسبیل مقیم ، و البیت هو المسجد المطهر، و هو الذى قال الله تعالى : اهل البیت فنحن اهل البیت و نحن الذى اذهب الله عنا الرجس و طهرنا تطهیرا
ایها الناس ! انى لو قمت حولا اذکرالذى اعطانا الله عزوجل و خصنا به من الفضل فى کتابه و على لسان نبیه صلى الله علیه و آله لم احصه ، و انا ابن النبى النذیر البشیر و السراج ، المنیر، الذى جعله الله رحمة للعالمین و ابى على علیه السلام ولى المؤمنین وشبیه هارون
و ان معاویة بن صخر زغم انى راءیته للخلافة اهلا، و لم ارنفسى لها اهلا، فکذب معاویة ، و ایم الله لانا اولى للناس بالناس فى کتاب الله و على لسان رسول الله صلى الله علیه و آله غیر انا لم نزل اهل البیت مخیفین مظلومین مضطهدین منذ قبض رسول الله .
فالله بیننا و بین من ظلمنا حقنا، و نزل على رقابنا، و حمل الناس ، على اکتافنا و منعنا سهمنا فى کتاب الله من الفى ء و الغنائم و منع امنا فاطمة علیها السلام ارثها من ابیها.
انا لانسمى احدا و لکن اقسم بالله قسما تاءلیا لو ان الناس سمعوا قول الله و رسوله لاعطتهم السماء قطرها، و الارض برکتها، و لما اختلف فى هذه الامة سیفان ، و لاکلوها خضراء خضرة الى یوم القیامة ، و اذا ما طمعت یامعاویة فیها.
ولکنها لما اخرجت سالفا من معدنها، و زحزحت عن قواعدها تنازعتها قریش بینها و ترامتها کترامى الکرة حتى طمعت فیها انت یا معاویه و اصحابکم من بعدک
و قد قال رسول الله صلى الله علیه و آله : ما ولت امة امرها رجلا قط، و فیهم من هو اعلم منه الا لم یزل امرهم یذهب سفالا حتى یرجعوا الى ماترکوا
و قد ترکت بنوا اسرائیل ، و کانوا اصحاب موسى علیه السلام هارون اخاه ، و خلیفته و وزیره ، و عکفوا على العجل و اطاعوا فیه سامریهم و هم یعلمون انه خلیفة موسى علیه السلام
و قد سمعت هذه الامة رسول الله صلى الله علیه و آله یقول ذلک لابى : انه منى بمنزلة هارون من موسى ، الا انه لابنى بعدى
و قد راءوا رسول الله صلى الله علیه و آله حین نصبه لهم بغدیر خم و سمعوه و نادى له بالولایة ثم امرهم ان یبلغ الشاهد منهم الغائب و قد خرج رسول الله صلى الله علیه و آله حذرا من قومه الى الغار لما، اجمعوا على ان یمکروا به ، وهو یدعوهم لما لم یجد علیهم اعوانا، و لو وجد اعوانا لجاهدهم
و قد کف ابى یده ، و ناشدهم و استغاث اصحابه فلم یغث و لم ینصر و لو وجد علیهم اعوانا ما اجابهم ، و قد جعل فى سعة کما جعل النبى صلى الله علیه و آله فى سعة
و قد خذلتنى الامة و بایعتک یابن حرب و لو وجدت علیک اعوانا یخلصون ما بایعتک و قد جعل الله عزوجل هارون فى سعة حین استضعفوه قومه و عادوه کذلک انا و ابى فى سعة من الله حین ترکتنا الامة و بایعت غیرنا، و لم نجد علیه اعوانا، و انما هى السنن و الامثال یتبع بعضها بعضا
ایها الناس ! انکم لو التمستم بین المشرق و المغرب رجلا جده رسول الله صلى الله علیه و آله و ابوه وصى الله رسول الله لم تجدوا غیرى و غیر اخى فاتقوا الله و لاتضلو بعدالبیان ، و کیف بکم و انى ذلک منکم الا و انى قد بایعت هذا - و اشار بیده الى معاویة - و ان ادرى لعله فتنة لکم و متاع الى حین
ایها الناس ! انه لایعاب احد بترک حقه و انما یعاب ان یاءخذ ما لیس له ، و کل صواب نافع ، و کل خطاء ضار لاهله ، و قد کانت القضیة فهمها سلیمان فنفعت سلیمان و لم تضر داود.
فاما القرابة فقد نفعت المشرک ، و هى والله للمؤمنین انفع قال رسول الله صلى الله علیه و آله لعمه ابى طالب و هو فى الموت : قل لااله الاالله ، اشفع لک بها یوم القیامة و لم یکن رسو ل الله صلى الله علیه و آله یقول له و یعد الا ما یکون منه على یقین ، و لیس ذلک لاحد من الناس کلهم غیر شیخنا - اعنى اباطالب - یقول الله عزوجل و لیست التوبة للذین یعلمون السیئات حتى اذا حضر احدهم الموت قال انى تبت الان و لاالذین یموتون و هم کفار اولئک اعتدنا لهم عذابا الیما (35)
ایها الناس ! اسمعوا و عوا، و اتقوا لله و راجعوا، و هیهات منکم الرجعة الى الحق ، و قد صارعکم النکوص ، و خامرکم الطغیان ، الحجود، انلزمکموها و انت لها کارهون و السلام على من اتبع الهدى 
(27) خطبه آن حضرت هنگامیکه با معاویه صلح کرد 
از امام سجاد علیه السلام نقل شده : هنگامیکه امام حسن علیه السلام تصمیم گرفت با معاویه صلح کند، از خانه خارج شد تا اینکه او رادید، هنگامیکه با یکدیگر اجتماع کردند، معاویه بالاى منبر رفت و بر دستور داد امام روى منبر یک پله پائین تر از او بایستد.
آنگاه معاویه اینگونه سخن گفت : اى مردم این حسن پسر على و پسر فاطمه است ، ما را شایسته خلافت دانسته و خود را سزاوار آن نمى داند، و آمده است تا با اختیار صلح کند، آنگاه گفت : اى حسن بایست .
امام برخاست و اینگونه سخن گفت :
سپاس خداى را سزاست که به سبب نعمت ها و پیاپى بودن آنها و برطرف ساختن شدائد و بلاءها نزد دانایان و غیر آن ها شایسته حمد و ستایش ‍ است ، بندگانى که به وجودش اعتراف دارند، به سبب آنکه به خاطر جلالت و بزرگیش از تو هم به دور مانده و از آنکه اوهام به او راه یابد، برتر مى باشد و از آنکه در افکار مخلوقاتش قرار گیرد، و عقول اندیشمندان او را احاطه نماید اوج گرفته است .
و گواهى مى دهم که معبودى جز او نمى باشد، در پروردگارى و وجود و یگانگى اش یکتاست و بى نیاز بوده و شریکى ندارد، یکتائى است که پشتیبان ندارد.
و گواهى مى دهم که محمد بنده و رسول اوست ، او را برگزید، و انتخاب کرد، از او خشنود شد، و او را برانگیخت ، تا به سوى حق دعوت کند و چراغى فروزان است و از آنچه بندگان مى ترسند بیم دهنده و به آنچه بدان امید دارند، بشارت دهنده است ، پس براى امت پند داد و رسالتش را به انجام رسانید، و درجات عمل را به ایشان نمایاند، شهادتى که بر آن عقیده و محشور شوم ، و با آن در روز قیامت نزدیک شده و مسرور گردم ، و مى گویم :
اى بندگان خدا بشنوید، و شما قلبها و گوشهائى دارید، پس بیندیشید، ما خاندانى هستیم که خداوند ما را به اسلام گرامى داشت ، و ما را برگزید، و انتخاب کرد، و از ما پلیدى را برطرف کرد و پاک و پاکیزه نمود، و پلیدى همان شک و تردید است ، هرگز در خداوند و دینش شک نمى کنیم ، و از هر پلیدى و گمراهى ما را پاک گرداند، در حالیکه از حضرت آدم تا ما مخلصانه براى او بوده ایم ، در حالیکه آن نعمتى از جانب اوست ، در هر دو گروهى که در میان مردم وجود پیدا مى کند، خداوند ما را در بهترین آنها قرار داده است .
قرون و اعصار در گذر بود، تا اینکه خداوند محمد صلى الله علیه و آله را به پیامبرى برانگیخت و براى رسالت او را برگزید، و کتاب بر او نازل فرمود، آنگاه او را امر کرد، که به سوى خداوند بخواند، پدرم اولین کسى بود که سخن خداوند و پیامبرش را پذیرفت ، و اولین کسى است که به او ایمان آورد، و خداوند و پیامبرش را تصدیق کرد.
و خداوند در کتابى که بر پیامبرش فرستاد چنین مى فرماید: آیا کسى که نشانه اى از خداوند همراه او باشد، و شاهدى از جانب خداوند او را همراهى نماید پس پیامبر خدا کسى است که نشانه اى از جانب خداوند دارد، و پدرم کسى است که همراهى او نموده و بر او گواه است .
و پیامبر در هنگامیکه به او دستور داد به مکه رفته و سوره برائت را در مراسم حج بخواند، فرمود: اى على حرکت کن من ماءمور شده ام که این نوشته را کسى جز من یا شخصى از من نبرد، و تو آن شخص هستى ، پس ‍ على از رسول خدا و رسول خدا از اوست .
و پیامبر در زمانى که بین او و برادرش جعفر بن ابى طالب و مولاى او زید بن حارثه دختر حمزه حکم کرد، چنین فرمود: اى على اما تو از من و من از توام ، و تو بعد از من سرپرست هر مؤمنى هستى پس پدرم اولین تصدیق کننده پیامبر بوده و با جانش او را حفاظت کرد.
آنگاه پیامبر در هر جایگاهى او را مقدم مى داشت ، و براى هر امر مشکلى او را مى فرستاد، چرا که به او اعتماد و اطمینان داشت ، و این بخاطر آن بود که نسبت به خداوند و رسولش خیر خواه بود، واز نزدیکترین فرد به خدا و رسول اوست .
و خداوند مى فرماید: پیشى گیران پیشى گرفته اند O آنان مقرب درگاه الهى اند پس پدرم پیشى گیرنده ترین فرد به خدا و رسول او بود، و او نزدیکترین نزدیکان است .
و خداوند مى فرماید: مساوى نیستند آنان که قبل از فتح مکه انفاق کرده و جنگیده اند بلکه آنان درجات برترى را دارا هستند پس پدرم اولین کسى بود که اسلام آورد، و مؤمن شد، و اولین فردى بود که به سوى خدا و رسولش هجرت کرد، و به رسول خدا صلى الله علیه و آله ملحق گردید، و اولین فردى بود که از سرمایه خود انفاق نمود.
خداوند مى فرماید: و آنان که بعد از ایشان آمدند گویند، پروردگارا ما و برادرانى که پیش از ما ایمان آورده اند را ببخشاى ، و در قلوب ما از کسانى که ایمان آورده اند، کینه اى قرار مده ، پروردگارا! تو با راءفت و مهربانى .
پس مردم از تمامى امتها به جهت آنکه پیش از او ایمان نیاورده است ، و خداوند مى فرماید: و پیشى گیرندگان از مهاجرین و انصار و کسانى که با نیکى آنان را پیروى کردند پس او پیشى گیرنده ترین پیشى گیرندگان است ، پس همچنانکه خداوند پیشى گیرندگان را بر بازماندگان و عقب ماندگان برترى داد، همینگونه پیشى گیرنده ترین پیشى گیرندگان را بر پیشى گیرندگان برترى داد.
و خداوند مى فرماید: آیا آب دادن به حجاج و ساختن مسجد الحرام را همپایه ایمان به خدا و روز قیامت و جهاد در راه خدا قرار مى دهید، پس ‍ او به تحقیق مجاهد راه خدا بود، و این آیه در حق او نازل گشت .
از کسانى که گفتار پیامبر را اجابت کردند عمویش حمزه و پسر عمویش ‍ جعفر مى باشند، که هر دوى آنها در میان بسیارى از اصحاب پیامبر به شهادت رسیدند، خداوند از آن دو خشنود باد.
خداوند از بین آن شهدا حمزه را سیدالشهدا قرار داد، و براى جعفر دو بال قرار داد که با آن به همراه فرشتگان هر گونه که بخواهد پرواز مى کند، و این بخاطر جایگاه و منزلت و ارزش ایشان و نزدیکى آنان به پیامبر خدا است ، و پیامبر صلى الله علیه و آله در بین شهدائى که همراه حمزه به شهادت رسیدند، تنها بر حمزه هفتاد نماز گزارد.
و همینگونه خداوند براى زنان پیامبر براى نیکوکارانشان دو پایش و براى بدکارانشان دو عذاب را قرار داد، و این افزایش پاداش و عذاب بخاطر نزدیکى ایشان به پیامبر است .
و نماز در مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله را همانند هزار نماز در سائر مساجد قرار داد، غیر از مسجد الحرام در مکه ، که مسجد خلیلش حضرت ابراهیم علیه السلام مى باشد، و این اهمیت بخاطر آنستکه پیامبر نزد خداوند بسیار ارزش دارد.
و خداوند درود بر پیامبرش را بر تمام مؤمنان واجب ساخت گفتند: اى رسول خدا درود بر تو چگونه است ؟ فرمود: بگوئید: خداوندا بر محمد و خاندانش درود فرست ، پس بر هر مسلمان واجب است که به همراه درود بر پیامبر بر ما نیز درود فرستد.
و خداوند خمس غنائم را براى پیامبرش حلال کرد و در کتابش آنرا براى او واجب ساخت ، و آن چه براى او واجب ساخته براى ما نیز واجب گرداند و صدقه را براى او حرام گرداند و براى ما نیز حرام نمود، پس ستایش او را سزاست که ما در هر چه پیامبرش را در آن داخل ساخت ، داخل گرداند، و از آن چه پیامبرش را از آن منزه دانست ما را نیز منزه نمود، و این کرامتى است که خداوند ما را به آن گرامى داشت ، و فضیلتى است که ما را بر سائر مردم برترى داد.
خداوند هنگامیکه اهل کتاب پیامبر صلى الله علیه و آله را انکار کرده و طلب محاجه نمودند فرمود: بگو بیائید تا پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و جانهایمان و جانهایتان را خوانده آنگاه قسم یاد کرده و مباهله انجام دهیم ، و لعنت الهى را بر دروغگویان قرار دهیم و پیامبر به همراه خود از میان مردم از جانها پدرم ، و از پسران من و برادرم ، و از زنان مادرم فاطمه علیها السلام را برد، پس ما خاندان و از گوش و خون و جان او هستیم ، و ما از او و او از ماست .
و خداوند مى فرماید: خداوند اراده کرده است تا از شما خاندان رجس و پلیدى را درو گرداند و شما را پاک و پاکیزه نماید، هنگامیکه این آیه نازل شد پیامبر من و برادرم و مادر و پدرم را جمع نمود، و خود و ما را زیر عبائى که از ام سلمه بود جمع کرد، و این کار در حجره او و در روزى که مختص به او بود انجام گرفت ، پیامبر فرمود: خداوندا ایشان خاندان من مى باشند، و اینان اهل بیت من هستند، پس از ایشان رجس و پلیدى را دور دار، و پاک و پاکیزه شان گردان .
ام سلمه - که خداوند از او خشنود باد - گفت : اى رسول خدا آیا با ایشان داخل شوم ؟ پیامبر به ایشان فرمود: خداوند، تو را رحمت کند، تو در ره نیکى بوده و به سوى خیر پیش مى روى از تو راضى هستم ولکن این موضوع مخصوص من وایشان است .
سپس پیامبر بعد از این جریان ، تا مدتى که زندگى کرد و قبل از رحلتشان هر روز هنگام طلوع فجر نزد ما مى آمد، و مى فرمود: خداوند شما را رحمت کند وقت نماز است خداوند اراده کرده که از شما خاندان رجس و پلیدى را دور دارد، و شما را پاکیزه گرداند.
و پیامبر دستور داد دربهائى که به مسجد باز مى شد را ببندند، جز درب خانه ما، به ایشان اشکال گرفته شد، فرمودند: من دربها را نبستم ، و درب خانه على را از پیش خود باز نگذاردم ، بلکه پیرو وحى الهى هستم و خداوند مرا امر به بستن دربها و بازگذاشتن درب خانه او نمود، بعد از این جریان کسى با حالت جنابت داخل مسجد پیامبر نشد، و فرزندى در آن متولد نگردید، جز براى پیامبر صلى الله علیه و آله و پدرم على علیه السلام و این بخاطر کرمت و فضلى است که خداوند نسبت به ما ابراز فرموده ، و ما را در میان مردم بدان اختصاص داده است .
و این درگاه خانه پدرم مى باشد که نزدیک درب خانه پیامبر در مسجد اوست منزل ماست که بین منازل پیامبر قرار گرفته است .
و این بدین خطر است که خداوند پیامبرش را امر فرمود که مسجد را بسازد، پیامبر در کنار آن ده خانه ساخت ، نه خانه براى فرزندان و همسرانش ، و دهمین خانه که در وسط آن ها قرار داشت براى پدرم بود، و آن هم اکنون نیز وجود دارد، و خانه همان مسجدى است که پاکیزه قرار داده شد، و او کسى است که خداوند، فرموده : اهل بیت پس ما اهل بیت هستیم ، و ما کسانى هستیم که خداوند زشتى را از ما دور گردانید، پاک و پاکیزه مان نمود.
اى مردم ! اگر سالها در اینجا بایستم ، و آن چه خداوند به ما داده است در کتابش ما را به آن اختصاص داده ، و بر زبان پیامبرش جارى ساخته است را بشمارم ، تمام نمى شود، و من پسر پیامبر بشارت دهنده و بیم دهنده و چراغ فروزان هستم کسى ، که خداوند او را به عنوان رحمت براى جهانیان فرستاد، و پدرم على علیه السلام سرپرست مؤمنان و شبیه هارون است .
و معاویه بن صخر مى پندارد که من او را شایسته خلافت دانسته ، و خود را سزاوار آن نمى دانم ، اما معاویه دروغ مى گوید، سوگند به خدا که ما در کتاب خدا و زبان پیامبر خدا نسبت به مردم از خود آنان سزاوارتریم ، جز آن که ما خاندان از آنگاه که پیامبر رحلت فرمود همواره در حال ترس بوده ، مظلوم واقع شده ، حقمان ضایع گردیده است .
و خداوند حکم مى کند بین ما و آنانکه حقمان را ضایع ساخته و بر ما مسلط شدند، و مردم را بر علیه ما شوراندند، و سهممان را از غنائم و فى ء که در کتاب خداوند به ما تعلق گرفته بازداشتند، و ارث مادرمان فاطمه علیهاالسلام از پدرش را گرفتند.
ما نام کسى را نمى بریم ، ولیکن سوگند محکمى مى خورم ، که اگر مردم سخن خداوند و پیامبرش را مى شنیدند، آسمان بارانها و زمین برکتهایش را به آنان عطا مى کرد، و هرگز در این امت دو شمشیر به یکدیگر برخورد نمى کردند، و تا روز قیامت با شادى و آرامش زندگى مى نمودند، و در این حالت اى معاویه تو در آن طمع نمى کردى .
ولکن هنگامیکه او را از جایگاهش دور ساختند و بنیان آنرا دگرگون نمودند، قریش در آن نزاع پرداختند، و آنرا همچونم توپى براى یکدیگر پرتاب کردند، تا اینکه تو اى معاویه و اصحابت بعد از تو در آن طمع کردند.
و پیامبر فرموده : گروهى رهبرى ، خود را به دست کسى نسپرند، در حالیکه در بینشان داناتر از او نیز بود، جز آنکه همواره کارشان به تباهى کشیده مى شود، تا اینکه به آن چه ترک کرده بودند بازگردند.
بنى اسرائیل که اصحاب حضرت موسى علیه السلام بودند، هارون برادر آن حضرت و خلیفه و جانشینن را رها کردند، و به گوساله پرستى مشغول شدند! و از سامرى پیروى نمودند، در حالیکه آنان مى دانستند، او خلیفه حضرت موسى علیه السلام است .
و این امت شنید که پیامبر به پدرم ، مى فرمود: او نسبت به من به منزله هارون به موسى است جز آنکه بعد از من پیامبرى نمى آید.
و پیامبر خدا را دیدند، درحالیکه او را در غدیر خم به امامت منصوب کرد، و گفتارش را شنیدند که براى او به ولایت سخن گفت ، آنگاه امر فرمود که شاهدین به غائبین این خبر را برسانند، پیامبر از ترس قومش (از شهر خارج شد و) به سوى غار رفت ، آنگاه که تصمیم گرفتند به او مکر و حیله بزنند، و این در حالى بود که آنان را به راه حق مى خواند ولى یارانى نداشت که از او دفاع کنند، و اگر یارانى داشت با آنان مى جنگید.
و پدرم نیز دست از جنگ برداشت و اصحابش را سوگند داد و از آنان یارى خواست ، ولى کسى او را یارى نکرد، و به فریادش نرسیدند، و اگر یارانى داشت دست از جنگ نمى کشید، و خداوند او را در گشایشى قرار داد، همچنانکه پیامبر در گشایش بود.
و مردم مرا خوار کردند، و در این حال اى پسر حرب با تو بیعت کردم ، و اگر یارانى داشتم که مرا از تو رهائى مى دادند، با تو بیعت نمى کردم ، و خداوند هارون را در زمانیکه مردم او را ناتوان کرد و به دشمنى اش پرداختند در حال گشایش قرار داد.
همچنانکه من و پدرم در حال گشایش از جانب خداوند هستیم ، در زمانیکه مردم ما را رها کرده و با دیگرى بیعت نمودند و ما یارانى را نیافتیم ، و این روشها و نمونه ها پى در پى یکدیگر مى آیند.
اى مردم ! اگر در بین مشرق و مغرب برگردید، تا مردى را بیابید که جدش ‍ پیامبر و پدرش جانشین پیامبر با شد، جز من و برادرم را نخواهید، یافت ، پس تقواى الهى پیشه سازید، و بعد از بیان مطلب گمراه نگردید، و چگونه چنین کرد، و از شما چنین انتظارى نمى رفت ، آگاه باشید من با این شخص - و به معاویه اشاره کرد - بیعت کرده ام ، و شاید این فتنه و آزمایشى براى شما باشدت و بهره مندى تا زمان اندک .
اى مردم ! کسى را به خاطر واگذاردن حقش مؤاخذه نمى کنند، و اگر حق دیگرى را ظالمانه بگیرد مورد مؤاخذه قرار مى گیرد، و هر کار خوبى سود دهنده است ، و هر کار خطایى به اهل آن ضرر مى رساند، امرى اتفاق افتاد و سلیمان آن را دانست و او را بهره مند کرد ولى به داود ضرر نرسانید.
اما نزدیکى و خویشاوندى به مشرک بهره مى رساند، در حالیکه سوگند به خدا که براى مؤمن بهره مندى اش بیشتر است پیامبر به عمویش ابوطالب که در حال مرگ بود فرمود: بگو معبودى جز خداوند نیست ، تا در روز قیامت شفاعت تو را بنمایم ، و این کلام را پیامبر به او نمى گفت و به او وعده نمى داد، جز در زمانیکه از طرف او اطمینان داشت ، و براى کسى این مطلب را نفرمود جز شیخ ما یعنى ابوطالب خداوند مى فرمود: توبه براى کسانى نیست که کارهاى زشت انجام مى دهند و هنگامیکه مرگ دامنگیرشان شد گویند هم اکنون توبه کردیم ، و نه براى کسانى که با حالت کفر مى میرند، براى آنان عذابى دردناک آماده کرده ایم .
اى مردم ! بشنوید، و به آن توجه کنید، و تقواى الهى پیشه سازید، و به خود مراجعه کنید، و بسیار دور است که شما به سوى حق باز گردید، در حالیکه گمراهى شما را بر زمین زده و طغیان و سرکشى و انکار شما را فرا گرفته است ، آیا شما را به آن مجبور کنیم ، در حالیکه آنرا ناپسند مى شمرید، و سلام بر آنانکه از راه هدایت پیروى کنند.


(28) خطبته علیه السلام لما وقع الصلح  
یا اهل العراق ! انه سخى بنفسى عنکم ثلاث : قتلکم ابى و طعنکم ایاى و انتها بکم متاعى 
(28) خطبه آن حضرت بعد از انجام صلح 
اى اهل عراق ! من سه چیز را از شما خرده مى گیرم : کشتن پدرم ، و ضربه زدن به من ، و غارت اموالم را.
(29) خطبته علیه السلام فى علة صلحه لمعاویة 
روى انه لما تم الصلح و انبرم الامر التمس معاویة بن الحسن علیه السلام ان یتکلم بمجمع من الناس ، و یعلمهم انه قد بایع معاویة ، و یسلم الامر الیه
فاجابه الى ذلک ، فخطب - و قد حشد الناس - خطبة حمد، الله تعالى و صلى على نبیه صلى الله علیه و آله فیها، وهى من کلامه المنقول ، عنه علیه السلام وقال :
ایها الناس ! ان اکیس الکیس التقى ، واحمق الحمق الفجور، و انکم لو طلبتم بین جابلق و جابرس رجلا جده ، رسول الله صلى الله علیه و آله ما وجدتموهم غیرى و غیر اخى الحسین ، و قد علمتم ان الله هداکم بجدى محمد، فانقذکم به من الضلالة ، و رفعکم به من الجهالة و اعزکم بعد الذلة ، و کثرکم بعد القلة و ان معاویة نازعنى حقا هو لى دونه ، فنظرت لصلاح الامة و قطع الفتنة و قد کنتم بایعتمونى على ان تسالموا من سالمت و تحاربوا من حاربت فراءیت ان اسالم معاویة ، و اضع الحرب بینى و بینه ، و قد بایعته و راءیت ان حقن الدماء، خیر من سفکها، و لم ارد بذلک الا صلاحکم و بقائکم ، و ان ادرى لعله فتنة لکم و متاع الى حین 
(29) خطبه آن حضرت در علت صلح ایشان با معاویه 
روایت شده : هنگامى که صلح انجام پذیرفت ، و کار پایان یافت معاویه از امام خواست که در میان گروهى از مردم سخن بگوید و ایشان را آگاهى دهد که با معاویه بیعت نموده و حکومت را به او تفویض کرده است
امام پذیرفت و در حالیکه مردم جمع شده بودند خطبه خواند، ابتدا حمد و ثناى الهى گفته و بر پیامبرش درود فرستاد، و این از گفتار ایشان است که فرمود:
اى مردم ! زیرکترین زیرکى تقوى ، و حماقت ترین بى خردى فجور و گناه است ، و اگر شما بین شرق و غرب جهان بگردید، تا مردى را بیابید، که جد او پیامبر باشد، جز من و برادرم حسین کسى را نمى یابید، و مى دانید، که خداوند شما را به جدم ، پیامبر هدایت کرد و شما را از ضلالت و گمراهى نجات داد، و از جهالت نادانى رهائى بخشید، و بعد از ذلت و عزت ، و بعد از کمى افراد بسیارتان گردانید.
و معاویه با من در مورد حقى منازعه مى کند که آن براى من است و براى صلاح امت و قطع فتنه و آشوب آن را رها کردم ، و شما با من بیعت کرده بودید که با هر که صلح کنم صلح و با هر که بجنگم بجنگید، به این عقیده رسیده ام که با معاویه سازش کنم ، و خط جنگ بین خود و او را پایان دهم ، وبا او بیعت نمودم و دیدم که جلوگیرى از خونریزى بهتر از ریختن آن است ، و قصدم از این کار صلاح و بقاى شماست و شاید این امر آزمایشى براى ما بوده و تا زمان اندکى آنان را بهره مند سازد.
(30) خطبته علیه السلام فى فضل ابیه
روى ان معاویة ساءل الحسن بن على علیه السلام بعد الصلح ان یخطب الناس ، فامتنع فناشده ان یفعل ، فوضع له کرسى فجلس علیه ثم قال :
الحمدلله الذى توحد فى ملکه ، و تفرد فى ربوبیة یؤ تى الملک من یشاء، و ینزعه عمن یشاء، و الحمدلله الذى اکرم بنا مؤمنکم و اخرج من الشرک اولکم و حقن دماء اخرکم فبلاؤ نا عندکم قدیما و حدیثا احسن البلاء ان شکرتم او کفرتم
ایهاالناس ! ان رب على کان اعلم بعلى حین قبضه الیه ، و لقد اختصه ، بفضل لن تعهدوا بمثله ، و لن تجدوا مثل سابقته .
فهیهات هیهات طالما قلبتم له الامور حتى اعلاه الله علیکم و هو صاحبکم غزاکم فى بدر و اخواتها، جرعکم رنقا و سقاکم علقا، و اذل رقابکم و شرقکم بریقکم ، فلستم بملومین على بغضه
و ایم الله لاترى امة محمد خفضا ما کانت سادتهم و قادتهم فى بنى امیة و لقد وجه الله الیکم فتنة لن تصدوا عنها حتى تهلکوا لطاعتکم طواغیتکم و انضوائکم الى شیاطینکم فعندالله احتسب ما مضى و ما ینتظر من سوء رغبتکم و حیف حلمکم
ثم قال :
یا اهل الکوفة ! لقد فارقکم بالامس سهم من مرامى الله ، صائب على اعداء الله نکال على فجار قریش لم یزل اخذا بحناجرها، جاثما على انفسها لیس  بالملومة ، فى امر الله ولابالسروقة ، لمال الله ، و لابالفروقة فى حرب اعداء الله ، اعطى الکتاب خواتیمه و عزائمه ، دعاه فاجابه ، وقاده فاتبه ، لاتاءخذه فى الله لومة لائم ، فصلوات الله علیه و رحمته 
(30) خطبه آن حضرت در فضیلت پدرش بعد از آن که صلح کرد 
روایت شده : بعد از آنکه امام صلح کرد معاویه از ایشان خواست که خطبه اى بخواند، امام امتناع کرد، او را سوگند داد که عمل نماید، براى امام جایگاهى ترتیب دادند، امام بر آن قرار گرفت و فرمود:
سپاس خدائى را سزاست که در فرمانروائیش یگانه ،و در پروردگاریش ‍ تنهاست ، پادشاهى ، را به هر که خواهد بدهد، و از هر که بخواهد مى گیرد، و سپاس خدائى را سزاست که مؤمنتان را به ما گرامى داشت ، و گذشتگان را از شرک رهایى بخشید، و خون گروه دیگرى از شما را از ریختن حفاظت کرد، پس آزمایش ما در گذشته و حال نزد شما بهترین آزمون بوده است ، چه شکر گزارید، و چه ناسپاس باشید.
اى مردم ! پروردگار على علیه السلام به او داناتر بود، در زمانیکه او را به سوى خود فراخواند، و او را به فضیلتى مخصوص گردانید، که همانند آن را سراغ ندارید، و مانند آنرا نمى یابید.
بسیار دور است ، بسیار دور است چه بسیار کارها را براى او دشوار گردانیدند، تا اینکه خداوند او را بر شما پیروز گرداند، درحالیکه از همنشین شما بود، در جنگ بدر و غیر آن با شما جنگید، آب گل آلودى را به شما خورانید، و آب تلخى را به شما نوشانید، و شما را ذلیل گردانده و شما را اندوهناک ساخت ، شما نسبت به بغض او ملامت نمى شوید.
و به خدا سوگند امت پیامبر به جایگاهى نخواهد رسید تا آنگاه که رهبر و پیشوایشان در بنى امیه ، باشد، و خداوند به سوى شما فتنه اى گسیل داشته که از آن بازداشته نمى شوید، تا اینکه بخاطر اطاعتشان از ستمگران و پناه بردن به شیاطین هلاک گردید، آنچه در گذشته ها انجام گرفته ، و آنچه از آینده از رغبتهاى زشت و افکار پستى که در انتظار آنم را به حساب خداوند مى گذارم .
آنگاه فرمود: اى اهل کوفه دیروز کسى از شما جدا شد که تیرى بود از تیرهاى الهى ، کوبنده دشمنان او درهم کوبنده بدکاران ، قریش بود، همواره آنان را تحت اختیار داشته و از او در وحشت بودند، در مورد اوامر الهى مورد ملامت قرار نگرفته و از مال خدا چیزى را به سرقت نمى برد، و از جنگ با دشمنان خدا فرار نمى کرد، تمامى قرآن به او داده ، شده ، او را خوانده اجابت نمود، او را رهبرى کرد تبعیت نمود، در کارهاى الهى از ملامت ملامت گران نمى هراسید، پس درود و رحمت الهى بر او باد.
(31) خطبته علیه السلام فى فضل نفسه 
روى ان معاویة لما نزل الکوفة اقام بها ایاما، فلما استتمت بیعته صعد المنبر، فخطب الناس و ذکر امیرالمؤمنین و الحسن علیهما السلام فنال منهما، و کان الحسین علیه السلام حاضرا، فارااد ان یقوم و یجیبه ، فاخذ الحسن علیه السلام بیده و اجلسه و قام ، و قال :
ایها الذاکر علیا، انا الحسن ، و ابى على و انت معاویة ، و ابوک صخر، و امى فاطمة و امک هند، جدى رسول الله و جدک حرب ، و جدتى خدیجة ، وجدتک نثیلة فلعن الله اخملنا ذکرا، و الامنا حسبا، و شرنا قدما، و اقدامنا کفرا و نفاقا 
خطبه آن حضرت در شناخت خودش  
روایت شده : هنگامیکه معاویه به کوفه آمد، چند روز در آنجا ماند، هنگامیکه مراسم بیعتش ، تمام شد، بالاى منبر رفت و براى مردم خطبه خواند و امیرالمؤمنین و امام حسن علیهما را نام برده و آنان را دشنام داد، و امام حسین علیه السلام حاضر بود، خواست برخیزد، و پاسخ گوید، امام حسن علیه السلام دست ایشان را گرفت و آن حضرت را نشانید، و خود برخاست و فرمود:
اى آنکه نام على را مى برى ، من حسن هستم ، و پسر او مى باشم ، و تو معاویه اى و پدرت صخر است ، و مادرم فاطمه و مادرت هند، و جدم پیامبر و جدت حرب ، و جده ام خدیجه و جده ات نثیله است ، خداوند لعنت کند، از میان من و تو کسى را شهرتش کمتر حسبش پست تر، شرش با سابقه تر، و کفر و نفاقش قدیمى تر است .
(32) خطبته علیه السلام فى فضل نفسه و ابیه 
روى انه لما قدم معاویة بالکوفة قیل له : ان الحسن بن على مرتفع فى انفس الناس ، فلوا امرته ان یقوم دون مقامک على المنبر، فتدرکه الحداثة و العى ، فیسیط من انفس الناس و اعینهم فابى علیهم ، و ابوا علیه الا ان یاءمره بذلک فامره ، فقام دونه مقامه فى المنبر فحمدالله اثنى علیه ، ثم قال :
اما بعد، ایها الناس ، فانکم لو طلبتم ما بین کذا و کذا لتجدوا رجلا جده بنى لم ، جد وا غیرى ، و غیر اخى ، و انا اعطینا صفقتنا هذه الطاغیة - و اشار بیده الى اعلى المنبر الى معاویة ، و هو فى مقام رسول الله صلى الله علیه و آله - و راءینا حقن دماء، المسلمین ، افضل من اهراقها، و ان ادرى ، لعله فتنة لکم و متاع الى حین - و اشاره بیده الى معاویة .
فقال له معاویة : ما اردت بقولک هذا؟ فقال : ما اردت به الا ما ارادالله عزجل ، فقام معاویة فخطب خطبة عطبة فاحشة ، فسب فیها امیرالمؤمنین علیه السلام فقام الیه ، الحسن بن على علیه السلام فقال له - و هو على المنبر:
ویلک یابن اکلة الاکباد، او انت ، تسب امیر المؤمنین علیه السلام و قد قال رسول الله صلى الله علیه و آله : من سبنى فقد سب الله و من سب الله ادخله الله نار جهنم خالدا فیها مخلدا و له عذاب مقیم
ثم انحدر الحسن علیه السلام عن المنبر، و دخل داره و لم یصل هناکم بعد ذلک ابدا 
(32) خطبه آن حضرت در فضیلت خود و پدرش  
روایت شده : هنگامیکه معاویه وارد کوفه ، شد به او گفتند: امام حسن علیه السلام نزد مردم جایگاه بلندى یافته است ، اگر به او دستورى دهى که روى منبر در پله پائین تر از تو قرار گیرد، جوانى و ناتوانى در سخن گفتن او باعث مى شود که مقامش در قلب و دید مردم کاهش یابد، معاویه نپذیرفت ، امام اصرار کردند، معاویه این عمل را انجام داد، امام در پله پائین تر از او ایستاد، و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
اما بعد، اى مردم اگر بین شرق و غرب جهان را بگردید، تا مردى را بیابید که جدش پیامبر باشد، جز من و برادرم را نخواهید، یافت ، و ما با این طاغى و ستمگر بیعت کرده ایم - و با دست به بالاى منبر که معاویه ایستاده بود اشاره کرد - که در جایگاه پیامبر قرار گرفته است ، و دانستیم ، که حفظ خونهاى مسلمانان بهتر از ریختن خونهاى آنان است ، آنگاه به این آیه ، استشهاد کردند: شاید این امر آزمایشى براى شما بوده و تا زمان اندکى آنان را بهره مند سازد و با دست به معاویه اشاره کرد.
معاویه گفت : قصدت از این سخن چه بود، فرمود: قصدم همان چیزى است که خداوند اراده آنرا نموده است ، آنگاه معاویه برخاست و خطبه اى خواند که در آن به على علیه السلام دشنام داد و بسیار مسخره و استهزاء نمود، امام حسن علیه السلام برخاست و به او که هنوز بالاى منبر بود گفت :
واى بر تو اى پسر خورنده جگرها، آیا تو امیرالمؤمنین علیه السلام را سب و لعن مى کنى ، در حالى که پیامبر فرموده است : هر که على را سب و دشنام دهد مرا دشنام داده است ، و هر که مرا دشمن دهد خداوند را دشنام داده است ، و هر که خدا را دشنام دهد، خداوند او را در آتش دوزخ وارد سازد در حالیکه در آن جاودانه خواهد بود، و عذابى پایدار براى اوست .
آنگاه امام از منبر پائین آمد و به خانه اش رفت و در آنجا دیگر نماز نگزارد.
(33) خطبته علیه السلام فى تعریف نفسه و صفات الخلیفة  
روى ان عمروبن العاص قال لمعاویة : ابعث الى الحسن ابن على ، فمره ان یصعد المنبر، و یخطب الناست ، فلعله ان یحصر، فیکون ذلک مما نعیره ، به فى کل محفل ، فبعث الیه معاویة فاصعده ، المنبر، وقد جمع له الناس و رؤ ساء اهل الشام ، فحمدالله الحسن علیه السلام و اثنى علیه ثم قال :
ایها الناس ! من عرفنى فانا الذى یعرف ، و من لم یعرفنى فانا الحسن بن على بن ابى طالب ، ابن عم نبى الله اول المسلمین ، اسلاما، و امى فاطمة بنت رسول الله صلى الله علیه و آله و جدى ، محمدبن عبدالله نبى الرحمة ، انا ابن البشیر، انا ابن النذیر، انا ابن السراج المنیر، انا ابن من بعث رحمة للعالمین انا ابن من بعث الى الجن و الانس اجمعین .
فقطع علیه معاویة فقال : یا ابا محمد خلنا من هذا و حدثنا فى نعت الرطب - اراد بذلک تخجیله ، - فقال الحسن علیه السلام : نعم التمر، اریح ، تنفخه ، و الحر ینضجه ، و اللیل یبرده ، و یطیبه ، ثم اقبل الحسن ، علیه السلام فرجع فى کلامه الاول ، فقال : انا ابن مستجاب الدعوة ، انا ابن الشفعى المطاع ، انا ابن اول من ینفض عن راءسه التراب ، انا ابن من یقرع باب الجنة ، فیفتح له فیدخلها، انا ابن من قاتل معه الملائکة ، و احل له المغنم ، و نصر بالرعب من مسیرة ، شهر.
فاکثر فى هذا النوع من الکلام ، و لم یزل به حتى اظلمت الدنیا على معاویة ، و عرف الحسن علیه السلام من لم یکن عرفه من اهل الشام ، و غیر هم ، ثم نزل .
فقال له معاویة : اما انک یا حسن ، قد کنت ترجوا ان تکون خلیفة و لست هناک فقال الحسن علیه السلام :
اما الخلیفة فمن سار بسیرة رسول الله صلى الله علیه و آله و عمل بطاعة الله عزوجل ، و لیس الخلیفة ، من سار بالجود، و عطل السنن ، و اتخذ الدنیا اما و ابا، و عبادالله خولا، و ماله دولا، ولکن ذلک امر ملک اصاب ملکا فتمتع منه قلیلا و کان قد انقطع عنه فاتخم لذته و بقیت ، علیه تبعته ، و کان کما قال الله تبارک و تعالى : و ان ادرى لعله فتنة لکم و متاع الى حین (36) متعناهم سنین ثم جاءهم ماکانونا یوعدون (37) و ما اغنى عنهم ما کانوا یمتعون (38)
و اما بیده الى معاویة ، ثم قام فانصرف
و فى روایة :
فقال معاویة : ما فى قریش رجل الا و لنا عنده نعم مجللة و ید جمیلة قال :
بلى ، من تعززت به بعد الذلة ، و تکثرت ، به بعد القلة
فقال معاویة : من اولئک یا حسن ؟ قال :
من یلهیک عن معرفته
ثم قال الحسن علیه السلام :
انا ابن من ساد قریشا شابا و کهلا، انا ابن من ساد الورى کرما و نبلا، انا ابن من ساد اهل الدنیا بالجود، الصادق و الفرع الباسق و الفصل السابق ، انا ابن من رضاه رضى الله و سخطه سخط الله ، فهلک لک ان تسامیه یا معاویة ؟
فقال : اقول لا تصدیقا لقولک ، فقال الحسن علیه السلام :
الحق ابلج ، و الباطل لجلج ، و لن یندم ، من رکب الحق ، و قد خاب من رکب الباطل ، الحق یعرفه ، ذو و الالباب
ثم نزل معاویة و اخذ بید الحسن و قال : لامرحبا بمن ساءک 
(33) خطبه آن حضرت در شناسائى ، خود و صفات زمامدار 
روایت شده : روزى عمروبن عاص به معاویه گفت : نزد حسن بن على علیهماالسلام بفرست ، و بگو بالاى منبر رفته ، و خطبه خواند، شاید در سخن گفتن عاجز شود، و بدین وسیله ، او را در هر محفلى از این جهت مسخره خواهیم کرد، معاویه نزد، ایشان فرستاد، امام بالاى منبر رفت در حالیکه مردم و رؤ ساى اهل شام ، جمع شده ، بودند، امام حمد و ثناى الهى گفت ، آنگاه فرمود:
اى مردم ! هر که مرا مى شناسد که مرا مى شناسد، و آن کس که مرا نمى شناسد، بداند من حسن پسر على بن ابى طالب هستم ، من پسر پیامبر خدایم ، پسر آن کس که خداوند، زمین را برایش پاک و سجده گاه ، قرار داد، من پسر چراغ فروزان ، و فرزند پیامبر بشارت دهنده و بیم دهنده ، و بیم رسان ، پسر آخرین ، پیامبران ، و پیشواى فرستادگان ، و رهبر پرهیزگاران ، و برگزیده ، پروردگار جهانیان ، من پسر کسى هستم که بعنوان رحمت به سوى جهانیان فرستاده شده ، و من پسر کسى هستم که بر جن و انس برانگیخته شد.
معاویه که از سخن امام به سختى افتاده ، بود سخن ایشان را قطع کرد و گفت : اى با محمد، از این سخنان ما را واگذار، و از ویژگیهاى خرما براى ما سخن بگو - قصد او آن بود که امام خجالت کشیده و سخن نگوید - امام فرمود: آرى ، خرما، به وسیله باد بارور مى شود، و حرارت خورشید آن را مى پزد، و خنکى شب آن را خوشبو و تازه اش مى کند آنگاه امام به سخن اول خود بازگشت و فرمود: من پسر کسى هستم که خواستنش به درگاه خدا پذیرفته مى شد، من پسر کسى هستم که شفاعتش مقبول قرار مى گیرد، من پسر کسى هستم که نخستین فردى است که از زمین مبعوث مى گردد، من پسر کسى هستم که در بهشت را مى کوبد، و در برایش گشوده مى شود، و داخل آن مى شود من پسر کسى هستم که فرشتگان در جنگ به یاریش ‍ مى شتافتند، و غنائم برایش حلال گشت ، به وسیله ترس از فاصله یک ماه یا بیشتر یارى شد.
امام در این سخنان بود، تا اینکه دنیا بر معاویه تیره و تار شد، و از اهل شام و غیر آن ها هر که امام را نمى شناخت او را شناخت .
معاویه گفت : اى حسن ، آرزو داشتى که خلیفه شوى اما خلیفه نیستى امام فرمود:
خلیفه کسى است که به روش پیامبر عمل کند، و به اطاعت الهى گردن نهد، و کسى که ستم مى کند و سنتهاى الهى را تعطیل گذارده ، و به دنیا همچون پدر و مادر خود دلبستگى دارد، و بندگان الهى را بردگان و مال خدا را غارت مى کند خلیفه نمى باشد، ولکن او کسى است که به زور حکومتى را به چنگ آورده ، و از آن به مدت کوتاهى بهره مى برد، و به زودى ؛ دورانش پایان مى یابد، لذتش تمام شده ، و تبعات آن بر عهده اش باقى مى ماند، و اینگونه مى باشد که خداوند فرموده : و نمى دانى شاید آن آزمایشى براى شما باشد و بهره مندى تا مدتى کم ، آنان را چند سال بهره مند ساختیم آن گاه آنچه به ایشان وعده داده شده بود (عذاب الهى ) فرا رسید و آنچه از آن بهره مندند، ایشان را بى نیاز نمى کند.
و آن گاه با دست به معاویه اشاره کرد، و از منبر پائین آمد.
و در روایتى اینگونه آمده است :
معاویه گفت : حتى یک نفر در قریش نیست که از نعمت ها و بخشندگیهاى ما بهره مند نباشد، امام فرمود:
آرى ، کسى که پس از خوارى به وسیله او عزت یافتى ، و کمى خود را به فراوانى رسانیدى .
معاویه گفت : اى حسن آنان کیانند، فرمود:
کسانى که نمى خواهى آنان را بشناسى .
و امام ادامه داد: من فرزند کسى هستم که بر پیر و جوان قریش پیشوا بود، من فرزند کسى هستم که در کرامت ، بر همه مردمان آقائى داشت ، من فرزند کسى هستم که بر مردم ، جهان در راستى ، و بخشندگى برترى داشت ، شاخه اى بارور بود، و در برتریها پیشگام ، من فرزند کسى هستم که خشنودى ، او خشنودى خداوند، و خشمش خشم او مى باشد، پس اى معاویه آیا حق دارى به چنین کسى جسارت کنى .
معاویه گفت : نه گفتارت را درست مى دانم ، امام فرمود:
حقیقت روشن است و باطل تاریک ، آنکس که به حق گرائید، پشیمان نشد، و کسى که کار باطل نمود زیانکار گردید، و حقیقت را درست اندیشان مى شناسند.
معاویه از منبر پایین آمد و دست امام را گرفت و گفت : هر که به تو بدى کند از آفرین دور باد.
(34) خطبته علیه السلام فى توصیف نفسه و معاویة :  
روى ان معاویة قدم المدینة ، فقام خطیبا فقال : این على ابن ابیطالب ، فقام الحسن بن على علیه السلام فخطب ، و حمدالله و اثنى علیه ، ثم قال :
انه له یبعث نبى الاجعل له وصى من اهل بیته و لم یکن نبى الاوله عدو من المجرمین ، و ان علیا علیه السلام کان وصى رسول الله من بعده ، و انا ابن على و انت ابن صخر، و جدک حرب و جدى ، رسول الله و امک هند و امى فاطمة و جدتى خدیجة و جدتک نثیلة ، فلعن الله الامنا حسبا، و اقدمنا کفرا و اخملنا ذکرا، و اشدنا نفاقا
فقال عامة اهل المجلس : آمین ، فنزل معاویة فقطع خطبته 
(34) خطبه آن حضرت در شناسائى خود و معاویه 
روایت شده : هنگامى که معاویه به مدینه آمده خطبه خواند و گفت : على بن ابیطالب کجاست ، امام حسن علیه السلام برخاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت : پیامبر مبعوث نشده مگر آنکه از خاندانش براى او جانشینى مقرر شده است ، و پیامبر نبوده جز آن که از ستمگران دشمنى براى او وجود داشته است ، و على علیه السلام وصى پیامبر خدا بعد از او است ، و من پسر على و تو پسر صخر هستى ، جد تو حرب و جد من پیامبر خداست و مادرت هند و مادرم فاطمه است ، و جده ام خدیجه و جده ات نثیله است ، خداوند از رحمتش دور دارد، آنکه از میان من و تو از جهت نسب پست تر از جهت کفر با سابقه تر، و نامش کمتر، و نفاقش بیشتر است .
تمامى مردمى که حاضر بودند گفتند: خدایا اجابت کن ، معاویه از منبر پائین آمد، و خطبه اش را قطع کرد.
(35) خطبته علیه السلام فى توصیف نفسه 
روى ان معاویة ساءل الحسن علیه السلام ان یصعد المنبر و ینتسب فصعد فحمدالله و اثنى علیه ثم قال :
ایهاالناس ! من عروفنى فقد عرفنى ، و من لم یعرفنى فسابین له نفسى بلدى مکة و منى و انا ابن المروة و الصفا انا ابن النبى المصطفى ، و انا ابن من علا الجبال الرواسى ، و انا ابن من کسا محاسن وجهه الحیاء، و انا ابن فاطمة سیدة السناء، و انا ابن قلیلات العیوب ، نقیات ، الجیوب
و اذن المؤذن ، فقال : اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمدا رسول الله ، فقال :
یا معاویة ، محمد ابى ام ابوک ؟ فان قلت ، لیس بابى فقد کفرت ،، و ان قلت ، نعم : فقد اقررت .
ثم قال : اصبحت قریش تفتخر على العرب بان محمدا منها، و اصبحت العرب تفتخر على العجم بان محمدا منها، و اصبحت العجم تعرف حق العرب بان محمدا منها، یطلبون ، حقنا و لایردون الینا حقنا 
(35) خطبه آن حضرت در توصیف خودش  
روایت شده که معاویه از امام حسن علیه السلام خواست که بر بالاى مبر رفته و نسب خود را بیان دارد، امام بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
اى مردم ! هر که مرا مى شناسد، که مرا مى شناسد، و هر که مرا نمى شناسد، بزودى خود را براى او توصیف مى کنم ، شهرم مکه و منى و فرزند مروه و صفا هستم ، و من پسر پیامبر برانگیخته شده هستم و من فرزند کسى هستم که بر بالاى کوههاى استوار رفته ، و من پسر کسى هستم ، که زیبائیهاى چهره اش را از حیا پوشانید، و من پسر فاطمه برترین زنان هستم ، و من پسر کسانى هستم که عیوبشان اندک و دامنهایشان پاک است .
در اینحالت مؤذن اذان گفت و بیان داشت : گواهى مى دهم که معبودى جز خداوند نیست و گواهى مى دهم که حمد و فرستاده خداست امام فرمود:
اى معاویه ! محمد پدر توست با پدر من ، اگر بگوئى پدر من نیست ، حق را پوشانده اى ، و اگر بگوئى : آرى ، اقرار نموده اى .
سپس فرمود:
قریش بر عرب افتخار مى کند که محمد از آنانست ، و عرب و عجم افتخار مى کند که محمد از آنان مى باشد، و عجم به عرب احترام مى گذارد، چون محمد از آنانست ، حق ما را طلب مى کنند، اما حقمان را به ما باز نمى گردانند.
(36) خطبته علیه السلام فى تحریض الناس لاتباعهم 
معاشر الناس ! عفیت الدیار، و محیت الاثار و قل الاصطبار، فلا قرار على همزات الشیاطین ، و حکم الخائننى ، الساعة ، و الله صحت البراهین ، و فصلت الایات و بانت المشکلات ، و لقد کنا نتوقع تمام هذه الایة و تاءویلها قال الله تعالى : و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل ، افان مات او قتل انقلبتم على اعقابکم و من ینقلب على عقبیه فلن یضر الله شیئا و سیجزى الله الشاکرین (39)
فقد مات و الله جدى رسول الله صلى الله علیه و آله قتل ابى علیه السلام و صاح الوسواس الخناس ، و دخل الشک فى قلوب الناس ، و نعق ناعق الفتنة و خالفتم السنة فیالها من فتنة صماء بکماء عمیاء، لایسمع لداعیها، و لایجاب منادیها، ولایخاف والیها، ظهرت کلمة النفاق ، و سیرت رایات اهل الشقاق تکالبت جیوش اهل المراق من الشام و العراق هلموا رحمکم الله الى الایضاح و النور الوضاح ، و العلم الجحجاح ، والافتتاح الى النور الذى لایطفى و الحق الذى لایخفى
یا ایهاالناس ! تیطقظوا من رقدة الغفلة ، و من نهزة الوسعة ، و من تکاثف الظلمة و من نقصان مخلصة فوالذى فلق الحبة و براءالنسمة و تردى بالعظمة لئن قام الى منکم عصمة بقلوب صافیة ، و نیات مخلصة لایکون فیها شوب نفاق ، و لانیة افتراق ، لاجاهدان بالسیف قدما قدما، و لاضعن من السیوف جوانبها و من الرماح اطرافها، و من الخیل سنابکها 
(36) خطبه آن حضرت در ترغیب مردم به پیروى از آنان 
اى مردم ! شهرها نابود، و آثار از بین رفت ، صبر و شکیبائى اندک گردید پس ‍ بر وسوسه هاى شیطانى و حکم خیانتکاران قدرت تحمل نیست ، به خدا سوگند که هم اکنون دلایل اثبات ، و آیات الهى برتر و مشکلات آشکار شد، و ما در انتظار تحقق این آیات و تاءویل آنها بودیم . خداوند مى فرماید: محمد تنها رسول الهى است که قبل از او نیز پیامبرانى بوده اند اگر بمیرد، یا کشته شود، آیا شما به گذشته خود رجوع مى کنید، و هر که به گذشته خود رجوع کند به خداوند ضرر نمى رساند، و خداوند شاکران را پاداش ‍ مى دهد.
سوگند به خدا که جدم پیامبر خدا مرد و پدرم و کشته شد، و وسوسه گر ناپیدا صیحه و فریاد زد،، و شک در قلوب مردم وارد شد، و نداى فتنه جو و آشوب گر ظاهر گردید، و با سنت پیامبر مخالفت گردید، پس اى واى از فتنه کور و کر و لال ، که سخن خواننده و شنیده نشده و منادى آن جواب داده نمى شود، و با رهبر آن مخالفت نمى گردد، و نفاق آشکار و پرچمهاى تفرقه افکنان به حرکت در آمد، و لشکریان ، خارج شوندگان از دین از شام و عراق مجتمع شدند، خداوند شما را رحمت کند بشتابید به روشنى نور، درخشان و پرچم مرد نیرومند، و به نورى که هرگز خاموش نگردد، و حقى که مخفى نشود.
اى مردم ! از خواب غفلت برخاسته ، و از فرصت ، گسترده و از تاریکى بسیار، و از کم بودن راه هایى برخیزید، سوگند به آن که دانه را شکافت ، و انسان را خلق کرد، و عظمت را بر خود پوشانید، اگر از میان شما گروهى با من باشند، که قلبهاى صاف و نیاتى صادق داشته باشند، که در آن نفاق نبوده و قصد، تفرقه افکنى نداشته باشند، قدم قدم با شمشیر با آنان مى جنگم ، و شمشیرها و نیزها را در اطراف آنان قرار داده ، و اسبها را در اطراف ایشان حرکت درآورم .
(37) خطبته علیه السلام فى علة صلحه 
روى انه لما ضرب علیه السلام بخنجر مسموم عدال الى موضع مسمى ببطن جریح ، و علیها عم المختار، و قال المختار لعمه : تعالى حتى ناخذ الحسن ونسلمه الى معاویة ، و بعد ان علموا الشیعة به هموا بقتل المختار، فتلطف عمه بالعفوا عنه ففعلوا
فقال الحسن علیه السلام :
ویلکم والله ان معاویة لایفى لاحد، منکم بما ضمنه فى قتلى و انى اظن ان وضعت یدى فى یده فاسالمه لم یترکنى ادین لدین جدى صلى الله علیه و آله
و انى اقدر ان اعبدالله عزوجل وحدى ، ولکنى کانى انظر الى ابنائکم واقفین على ابواب ابنائهم یستسقونهم و یستطعمونهم بما جعل الله لهم ، فلایسقون و لایطعمون ، فبعدا و سحقا لما کسبته ایدیهم ، و سیعلم الذین ظلموا اى منقلب ینقلبون 
(37) خطبه آن حضرت در علت صلح ایشان 
روایت شده : هنگامى که امام با خنجر مسموم مورد حمله قرار گرفت به مکانى بنام بطن جریح که عموى مختار بر آن حکومت مى کرد، رفت ، مختار به عمویش گفت : بیا تا حسن بن على را گرفته و به معاویه تسلیم نمائیم ، هنگامى که شیعیان قصد او را دانستند، قصد کشتن مختار را کردند، عمویش از آنان خواست که از او درگذرند، آنان نیز درگذشتند.
امام علیه السلام فرمود:
واى بر شما، سوگند، بر خود معاویه به آن چه در مورد قتل من با شما پیمان بست وفا نمى کند و مى دانم که اگر دست به دست او دهم و تسلیم او گردم ، نمى گذارد که به دین جدم باشم .
و من مى توانم ، که به تنهائى عبادت پروردگارم ، را بنمایم ، اما من به فرزندان شما مى نگرم ، که در کنار درهاى خانه هاى فرزندان ایشان قرار گرفته و در مقابل آنچه خداوند به آنان داده است ، از آنان درخواست آب و غذا مى کنند، اما به آنان آب و غذا نمى دهند، پس دور باد بر آن به سبب آنچه انجام داده اند، و ستمکاران بزودى مى دانند که در چه جایگاهى قرار خواهند گرفت .
(38) خطبته علیه السلام لما لامه بعض الناس على بیعته 
و یحکم ما تدرون ما عملت ، و الله الذى عملت خیر لشیعتى مما طلعت علیه الشمس او غربتت لاتعلمون انى امامکم و مفترض الطاعة علیکم ، و احد، سیدى شباب اهل الجنة بنص من رسول الله صلى الله علیه و آله على ؟
قالوا: بلى ، قال :
اما علمتم ان الخضر لما خرق السفینة ، و اقام الجدار، و قتل الغلام ، کان ذلک ساخطا لموسى بن عمران علیه السلام اذ خفى علیه وجه الحکمة فى ذلک و کان ذلک عندالله تعالى ذکره حکمة و صوابا
اما علمتم انه ما منا احد الا و یقع فى عنقه بیعته لطاغیة زمانه ، الاالقائم الذى یصلى خلفه روح الله عیسى بن مریم علیه السلام ، فان الله عزوجل یخفى ولادته و یغیب شخصه ، لئلا یکون لاحد فى عنقه بیعته اذا خرج .
ذاک التاسع من ولد اخى الحسین ، ابن سیدة النساء، یطیل الله عمره فى غیبته ، ثم یظهره بقدرته ، فى صورة شاب دون الاربعین سنة ، ذلک لیعلم ان الله على کل شى ء قدیر 
(38) خطبه آن حضرت هنگامیکه ایشان را بر بیعت با معاویه مورد سرزنش قراردادند
واى بر شما نمى دانید که من چه عملى را انجام دادم ، سوگند به خدا آن چه انجام دادم براى شیعیانم بهتر از چیزهائى است که خورشید بر آنها تابیده یا غروب کرده است ، آیا نمى دانید، به تنصیص پیامبر که من امام شما و اطاعتم بر شما واجب است و یکى از دو آقاى جوانان اهل بهشتم ؟
گفتند: آرى فرمود:
آیا نمى دانید هنگامى که خضر کشتى را سوراخ و دیوار را تعمیر کرد، و آن جوان را کشت ، این اعمال موسى را خشمگین ساخت ، زیرا دلیل این امور بر او پوشیده بود، اما حکمت و صحت آن نزد خداوند مشخص بود.
آیا نمى دانید که هیچیک از ما اهل بیت نیست جز آن که بیعت طاغوت زمانش بر گردن اوست ، جز قائمى که روح الله عیسى بن مریم پشت سر او نماز مى گزارد، خداوند، ولادتش را مخفى و او را پنهان مى نماید، تا هنگام خروج بیعت کسى بر گردن او نباشد.
او نهمین فرزند برادرم حسین است ، پسر برترین زنان است ، خداوند عمرش را در غیبتش طولانى مى گرداند، آنگاه به قدرتش او را به صورت جوانى کمتر از چهل سال ظاهر مى سازد، آن به خاطر اینست که بدانند، خداوند بر هر کار قادر است .
(39) خطبته علیه السلام فى علة صلحه  
انما هادنت حقنا للدماء و صیانتها، و اشفاقا على نفسى و اهلى والمخلصین من اصحابى 
(39) خطبه آن حضرت در مورد علت صلح خود  
بخاطر حفاظت کردن و ریخته نشدن خونها، و بخاطر محبتم به خودم و خاندانم و یاران مخلصم صلح کردم .
(40) خطبته علیه السلام بعد ان طلب اصحابه نقض بیعته 
انتم شیعتنا و اهل مودتنا، فلو کنت بالحزم فى امر الدنیا اعمل و لسلطانها ارکض و انصب ما کان معاویة باباس منى باسا، و لااشد شکیمة ، ولاامضى عزیمة ، ولکنى ، ارى غیر ما راءیتم ، و ما اردت بما فعلت الاحقن الدماء
فارضوا، بقضاء، الله و سلموا لامره والزموا بیوتکم ، و امسکوا - او قال : کفوا ا یدکم حتى یستریح برو او یستراح من فاجر  
(40) خطبه آن حضرت بعد از آن که اصحابش از او خواستند که نقض بیعت کند
شما شیعیان و دوستان ما هستید، اگر مى خواستم ، تلاشم در امور دنیایى باشد، و به قدرت دنیایى مى اندیشیدم ، معاویه در این زمینه از من قویتر و نیرومندتر، و عزمش بیشتر از من نبود، اما نیتم غیر آن چیزى است که شما مى اندیشید، و عملى که انجام داده ام ، بخاطر جلوگیرى ، از ریختن خونها بوده .
پس به قضاء، الهى راضى باشند، و به امر او تسلیم باشید، در خانه هایتان مانده و سکوت اختیار کنید - یا فرمود: عملى انجام دهید، عملى انجام ندهید، تا نیکوکار در راحتى قرار داشته باشد، یا از دست فاجر در راحتى باشد.
__________________________________________
17- جبهة الانصار، و سنام العرب (خ ل )
18- و هى من النساء (خ ل )
19- النساء: 34
20- یوسف : 38
21- الشورى : 22
22- الاحزاب : 33
23- النساء: 58
24- النساء،: 83
25- الانفال : 48
26- الانفال : 46
27- هود: 17
28- الواقعة : 10-11
29- الحدید: 10
30- الحشر: 10
31- التوبة : 100
32- التوبة : 19
33- آل عمران : 61
34- الاحزاب : 33
35- النساء: 18
36- الانبیاء: 111
37- الشعراء: 205
38- الشعراء،: 207
39- آل عمران :
144


  • مهدی شرکایی
۱۹
خرداد

رفتار دو گونه امام حسن و امام حسین (علیهما السلام ) در برابر بنى امیه


از بحثهاى پیشین فلسفه صلح امام با معاویه دانسته شد، اما ممکن است این سوال در ذهن بیاید که چرا دو امام دو گونه عمل نمودند، این پاسخ را باید در شرائط زمانهاى آنان دانست که عبارتند از:
1 - معاویه در دوران زمامدارى خود با حیله گرى سعى مى کرد به حکومتش رنگ شرعى و اسلامى دهد و ظواهر اسلام را حفظ کند، به علاوه او در حل و فصل امور و مقابله با مشکلات سیاست فوق العاده ماهرانه اى داشت ، که فرزندش یزید فاقد آن بود، همین دو موضوع پیروزى قیام و شهادت در زمان حکومت وى را مورد تردید قرار مى داد، و از اینرو مردم جنگ آن حضرت را با معاویه بیشتر یک اختلاف سیاسى و کشمکش بر سر خلافت و حکومت به شمار مى آوردند، تا قیام حق در برابر باطل .
2 - از گفتار امام حسن علیه السلام دریافتیم ، که جنگ امام حسن علیه السلام باعث شهادت ایشان نمى گردید، بلکه او را اسیر کرده و زنده زنده تحویل معاویه مى دادند یا به دست خود ایشان را به قتل مى رساندند، و در صورت شکست امام ، معاویه داراى قدرت مطلق مى گردید، و تمام شهرها را از وجود شیعیان خالى مى کرد.
3 - یزید جوانى ناپخته و شهوت پرست ، بى خبرند و خوشگذران بود، علنا مقدسات اسلامى را ریز پا گذارده و علنا شراب مى خورد از لحاظ سیاسى آن قدر ناپخته بود که قیافه اصلى حکومت بنى امیه که دشمنى آشتى ناپذیر با اسلام و بازگشت به دوران جاهلیت و احیاى رژیم اشرافى آن زمان بود، را کاملا به مردم نشان داد، این امور عدم لیاقت او را براى احراز مقام خلافت و رهبرى جامعه اسلامى روشن ساخت و مجوز خوبى براى انقلاب و واژگون ساختن چنین حکومتى را به دست داد.
4 - عامل مهم براى انقلاب امام حسین علیه السلام را باید بیدارى افکار عمومى و افزایش نفوذ دعوت شیعیان پس از صلح امام حسن علیه السلام دانست ، تجاوز، مکرر معاویه به حقوق مسلمانان ، نقض پیمان صلح و بالاخره مسموم ساختن امام مجتبى علیه السلام مسائلى بود که وجهه عمومى حکومت بنى امیه را بیش از پیش لکه دار ساخت و موقعیت آن را تضعیف نمود.
5 - یکى از مسائل مهم در این بحث تفاوت یاران دو امام است ، یاران امام حسن علیه السلام قصد داشتند ایشان را زنده تحویل معاویه دهند، یا به فرمان او امام را به قتل رسانند و یاران امام در شب عاشورا به امام خود عرضه داشتند: به خدا سوگند، اگر بدانیم ، که کشته مى شویم ، آنگاه ما را زنده مى کنند سپس مى کشند، و خاکسترمان را بر باد مى دهند، و این کار را هفتاد بار تکرار مى کنند از تو جدا نخواهیم شد تا در حضورت جان بسپاریم .
در حقیقت این دو برادر در دو رویه یک رسالت بودند، که وظیفه و کار هر یک ، در جاى ، خود و در اوضاع و احوال خاص خود از نظر ایفاى رسالت و تحمل مشکلات ، و نیز از نظر فداکارى و از خودگذشتگى معادل و هموزن دیگرى بود.
شهادت آن حضرت  
به گفته بسیارى از مورخین آن حضرت با زهرى که معاویه براى جعده همسر آن حضرت فرستاده بود به شهادت رسید، معاویه به جعده وعده ازدواج با یزید و دادن صدهزار درهم را داد، ولى پس از شهادت امام و درخواست جعده براى ازدواج با یزید گفت : ما دوست داریم ، یزید زنده بماند، و اگر او را دوست نمى داشتیم ، بنا به وعده هاى که داده بودیم او را به عقدش در مى آوردیم .
امام حسین علیه السلام پیکر برادرش را به همراه دیگر نزدیکان ، تجهیز کرد، مردم براى تشییع سبط اکبر پیامبر به مدینه آمدند، پیکر امام را براى برگزارى ، نماز به مسجد بردند و امام حسین علیه السلام بر آن نمازگزارد، آنگاه جنازه حضرت را نزدیک قبر پیامبر بردند تا با جدش تجدید عهد کرده و در جوار آن حضرت او را دفن کنند آتش حسد و کینه در دل بنى امیه برخاست چرا که عثمان در حاشیه گورستان یهودیان به خاک سپرده شده بود از اینرو مروان بن حکم و سعید بن عاص نزد عایشه رفته تا از او یارى بگیرند، عایشه نیز که قبلش از کینه به این خاندان پر بود از مروان پرسید: چه کنم ، او گفت : نزد حسین برو و او را از این کار منع نما، از اینرو به مسجد آمد و فریاد زد: کسى را که دوست نمى دارم وارد خانه ام نکنید و بدانید اینکار انجام نمى یابد مگر اینکه گیسوانم پریشان شود و اشاره به پیشانیش ‍ نمود.
امام حسین علیه السلام بنا به وصیت برادر بزرگش براى جلوگیرى از خونریزى ، آن حضرت را به بقیع برد، و در کنار قبر مادر بزرگش فاطمه بنت اسد دفن نمود.
رحمت خدا بر او باد آنگاه که به دنیا آمد، و آن هنگام که شهید شد، و آنگاه که براى انتقام از دشمنانش در پیشگاه عدل الهى حاضر مى گردد.
مى توان پرسید:
1 - از کجا خانه پیامبر از آن عایشه بوده مگر پدرش در مقابل محبوبه خدا نگفت : پیامبران از خود ارثى بجا نمى گذارند، و شاید دختران از بردن ارث محرومند؟!
2 - اگر ارث هم صحیح باشد، او یک نهم از یک هشتم خانه ، یعنى یک هفتاد و دوم خانه پیامبر را به ارث مى برد، زیرا پیامبر نه زن داشت ، و هر زن یک هشتم ارث را مالک است و قبر پدرش بیشتر از حد او بود.
3 - علاوه بر این ، زن از زمین ارث نبرده و از قیمت عمارت ارث مى برد.
4 - عایشه کنیه بسیارى از خاندان على و زهرا علیهما السلام داشت ، تا آنجا که با وجود محرم بودن ، با امام حسن و حسین علیهما از آنان رو گرفته و از پشت پرده با ایشان سخن مى گفت ، و بعد از مرگ عبدالرحمن بن عوف که (در شورى بر ضد على علیه السلام راى داد) اجازه داد که او را در کنار قبر پیامبر دفن نمایند، این اقدام عایشه تا آنجا زشت و کریه بود که ابوهریره فریاد زد: به من بگوئید اگر پسر موسى بن عمران از دنیا مى رفت آیا در کنار پدرش دفن نمى شد من خودم از پیامبر شنیدم که مى فرمود: حسن و حسین پیشواى جوانان اهل بهشتند! (8)
جواد قیومى اصفهانى 1/2/1374 
فصل اول : نیایشها و ادعیه آن حضرت 
بخش اول : 
1- ادعیه آن حضرت در ثناء الهى و درخواست حوائج از او 
(1)دعاؤه علیه السلام فى االتسبیح لله سبحانه فى الیوم الرابع من الشهر
سبحان من هو مطلع على خوازن القلوب ، سبحان من هو محصى عدد الذنوب سبحان من لایخفى علیه خافیة فى السماوات و الارض ، سبحان المطلع على السرائر عالم الخفیات .
سبحان من لایعزب عنه مثقال ذرة فى الارض و لافى السماء سبحان من السرائر عنده علانیة والبواطن عنده ظواهر سبحان الله و بحمده 
(1) دعاى آن حضرت در تنزیه خداى بزرگ در روز چهارم ماه :  
پاک و منزه است خدائى که که بر اسرار قلبها آگاه است ، پاک و منزه است کسى که شمارش گناهان را مى داند، پاک و منزه است ، آنکه چیزى در آسمانها و زمین از دید او پنهان نیست ، پاک و منزه است آگاه بر ارزها و داناى بر پنهانیها.
پاک و منزه است آنکه اندک چیز در زمین و آسمان از او پنهان نمى باشد، پاک و منزه ، است آنکه رازها برایش آشکار و اسرار برایش هویدا است ، پاک و منزه است خداوند و ستایش مخصوص اوست .
(2) دعاؤه علیه السلام فى المناجات  
اللهم انک الخلف من جمیع خلقک ، ولیس فى خلقک خلف منک ، الهى من احسن فبرحمتک ، و من اساء فبخطیئة فلا الذى احسن استغنى عن رفدک و معونتک و لاالذى اساء استبدل بک و خرج من قدرتک .
الهى بک عرفتک و بک اهتدیت الى امرک ، و لولا انت لم ادر ما انت ، فیا من هو هکذا و لاهکذا غیره ، صل على محمد و آل محمد و ارزقنى ، الاخلاص ‍ فى عملى ، و السعة فى رزقى ، اللهم اجعل خیر عمرى ، اخره ، و خیر عملى خواتمه ، و خیر ایامى ، یوم القاک .
الهى اطعتک و لک المنة على فى احب الاشیاء، الیک ، الایمان ، بک ، و التصدیق برسولک ، و لم اعصک فى ابغض الاشیاء الیک ، الشرک بک و التکذیب برسولک ، فاغفرلى ما بینهما، یا ارحم الراحمین 
(2) دعاى آن حضرت در مناجات  
پروردگارا! تو بعد از تمامى مخلوقات ، باقى مانده ، و هیچ موجودى بعد از تو وجود نخواهد داشت ، پروردگارا کار نیک هر کس از تو منشاء گرفته ، و کارهاى زشت هر فرد از خطا و اشتباه خود اوست ، پس نیکوکار از یارى و عنایت ، تو بى نیاز نیست و آنچه کار زشت انجام داد، غیر تو فرد دیگرى را پیدا نکرده ، و از تحت قدرت و حکومت تو خارج نشده است .
بارالها! عنایت تو را شناخته و به وسیله تو به سوى دینت ، هدایت شوم ، و اگر یاریت ، نبود تو را نمى شناختم ، پس اى کسى که اینگونه مى باشد و کسى که چون او نیست بر محمد و خاندانش درود فرست و اخلاص در عمل و وسعت در روزى به من عطا فرما، خدایا بهترین ساعات عمرم را آخرین ساعات زندگیم قرار ده ، و بهترین اعمالم را آخرین کارهایم قدر فرما، و بهترین لحظاتم را زمانى قرار ده ، که تو را ملاقات مى کنم .
خدایا! بر من منت نهادى تا در محبوبترین چیزها نزد تو، یعنى ایمان ، به تو و شهادت به رسالت پیامبرت ، فرمانبردارى ، تو را بنمایم ، و در مبغوض ترین چیزها نزد تو، یعنى شرک و دوگانه پرستى و تکذیب پیامبرت ، تو را معصیت نکنم ، پس آنچه در میان این دو است را بر من ببخشاى ، اى بهترین رحم کنندگان .
(3) دعاؤه علیه السلام لطلب المغفرة  
الهم انى اتقرب الیک بجودک و کرمک ، و اتقرب الیک به محمد عبدک و رسولک و اتقرب الیک بملائکتک المقربین و انبیاءک و رسلک ، ان تصلى على محمد عبدک و رسولک و علیا ال محمد، و ان تقیلنى عثرتى ، و تستر على ذنوبى ، و تغفرها لى ، و تقضى لى حوائجى ولاتعذبنى بقبیح کان منى ، فان عفوک و جودک یسعنى انک على کل شى ء قدیر 
(3) دعاى آن حضرت در طلب مغفرت  
پروردگارا! به تو نزدیکى مى جویم ، با جود و بخششت ، و با بنده و فرستاده ات محمد، که درود تو بر او و خاندانش باد، و با فرشتگان مقرب و پیامبران و رسولانت ، تا اینکه بر محمد بنده و فرستاده ات ، و بر خاندان او درود فرستى ، و از لغزشم ، درگذرى ، و گناهانم را پوشانده و آنها را بیامرزى ، و حاجاتم را برآورده و به سبب کارهاى زشتم مرا عذاب نکنى ، به درستیکه عفو و بخشش تو مرا شامل مى شود، و تو بر هر کار قادر و توانایى .
(4) دعاؤه علیه السلام لطلب المغفرة و انجاح المطالب  
یاعدتى عند کربتى ، یا غیاثى (9)عند شدتى ، یا ولیى فى نعمتى ، یا منجحى فى حاجتى ، یا مغزعى فى ورطتى ، یا منقذى من هلکتى ، یا کالئى فى وحدتى
اغفرلبى خطیئتى ، و یسرلى امرى ، و اجمع لى شملى ، و انجح لى طلبتى ، و صلح لى شاءنى ، و اکفین ما اهمنى ، و اجعل لى من امرى فرجا و مخرجا، ولاتفرق بینى و بین العافیة ابدا ما ابقیتنى ، و فى الاخرة اذا توفیتنى ، برحمتک یا ارحم الراحمین 
(4) دعاى آن حضرت در طلب مغفرت و برآورده شدن حاجات  
اى توشه ام ، در هنگام سختى ، اى فرید رسم ، در زمان گرفتارى ، اى سرپرستم در نعمتها، اى برآورنده حاجتها، اى پناهم ، در لغزشگاهها، اى رهاننده ام از هلاکت و بدبختى ، اى همراه و یاورم در تنهایى .
خطا و لغزشم را ببخش ، و کارم را آسان فرما، به اجتماعمان گرمى بخش ، و حاجتم را برآور، و کارم را اصلاح گردان ، آنچه که بدان اهتمام دارم را کفایت کن ، و در کارم ، گشایش ، عطا فرما، و تا آنگاه که زنده ام ، و بعد از مرگ بین و من و سلامتى و عافیت هرگز جدائى مینداز، به رحمتت اى بهترین رحم کنندگان .
(5) دعاؤه علیه السلام لطلب مکارم الاخلاق 
یا من الیه یفر الهاربون ، و به یستاءنس المستوحشون ، صل على محمد و اله و اجعل انسى بک ، فقد ضاقت ، عنى بلادک و اجعل توکلى علیک ، فقد مال على اعداؤ ک
اللهم صل على محمد و آل محمد و اجعلنى بک اصول و بک اجول و علیک اتوکل و الیک انیب
اللهم و ما وصفتک من صفة او دعوتک من دعاء، یوافق ذلک محبتک و روضانک و مرضاتک فاحینى على ذلک و امتنى علیه ، ما کرهت من ذلک ، فخذ بناصیتى الى ما تحب و ترضى
بؤ ت الیک ربى من ذنوبى ، و استغفرک من جرمى ، و لاحول و لاقوة الا بالله ، لااله الا هو الحلیم الکریم ، و صلى الله على محمد واله ، و اکفنا مهم الدنیا و الاخرة عافیة ، یا رب العالمین 
(5) دعاى آن حضرت در طلب اخلاقهاى نیکو 
اى کسى که فرار کنندگان به سوى او مى گریزند، و کسانى که در هراسند به او انس و الفت گرفته و دلگرم مى شوند،بر محمد و خاندانش درود فرست و دلگرمیم را به خودت قرار ده ، که شهرهایت برایم تنگ شده است ، و توکل و اعتمادم را بر خودت مقدر فرما، که دشمنانت به سوى من چشم دوخته اند.
پروردگارا بر محمد، و خاندانش درود فرست ، و مرا آنگونه قرار ده که به سوى ، توجه کرده و با یاریت ، تلاش کنم ، و بر تو توکل کرده و به سوى تو تضرع و زارى نمایم .
خداوندا! هر صفتى که با آن تو را ستودم ، و هر دعائى که تو را بدان ، خواندم ، و رضایت ، و محبت ، و خشنودى تو را در برداشت ، مرا بر آنها زنده بدار و بمیران ، و آنچه را که از آن ناخشنود بودى ، مرا از آن به سوى آنچه موجبات خشنودى تو را فراهم مى سازد، متوجه ساز.
از گناهانم ، به سوى تو روى آورده ، و از خطایم ، استغفار مى کنم ، و نیرو و توانایى جز با قدرت تو میسر نیست ، معبودى جز تو نبوده ، و او بردبار و بزرگوار است ، و بر محمد و خاندانش درود فرست ، و کارهاى مهم ما را در دنیا و آخرت ، در سلامتى و عافیت ، کفایت فرما.
(6) دعاؤه علیه السلام لطلب النصر و الیقین من الله 
اللهم انى اساءلک من کل امر ضعفت عنه حیلتى ، ان تعطینى ، منه ما لم تنته الیه رغبتى ، و لم یخطر ببالى ، و لم یجر على لسانى ، و ان تعطینى ، من الیقین ما یحجزنى ان اسال احدا من العالمین ، انک على کل شى ء قدیر 
(6) دعاى آن حضرت براى طلب یارى و یقین از خدا 
پروردگارا! از تو مى خواهم در مقابل هر کار که توان رویارویى با آن را ندارم ، توانى به من ارزانى دارى که امید آن را نداشته ، و فکرم بدان خطور نکرده ، و بر زبانم ، جارى نشده باشد، و یقینى به من عطا فرمائى که مرا از حاجت خواستن از غیر تو باز دارد، به درستیکه تو بر هر کار قادر و توانائى .
بخش دوم : 2- ادعیه آن حضرت در مورد نیاز و آنچه به آن ارتباط دارد
(7) دعاؤه علیه السلام فى قنوت الوتر 
اللهم اهدنى فیمن هدیت و عافنى ، فیم عافیت ، و تولنى فیمن تولیت ، و بارک لى فیما اعطیت و قنى شر ما قضیت ، انک تقضى و لایقضى علیک ، انه لایذل من والیت ، تبارکت ربنا و تعالیت 
(7) دعاى آن حضرت در قنوت نماز وتر 
پروردگارا! مرا در زمره کسانى قرار ده که ایشان را هدایت کرده اى ، و سلامت دار به همراه کسانى که به آنان سلامتى عطا فرموده اى ، و مرا سرپرستى کن در میان افرادى که ایشان را سرپرستى ، نموده اى ، و در آنچه به من عطا کرده اى برکت ، عنایت نما، و شر و بدى ، آنچه که مقدر کرده اى را از من دو دار، تو حاکم بوده و کسى بر تو حکم نمى کند، به درستیکه تو هر که را سرپرستى کنى ذلیل نمى گردد.
(8) دعاؤه علیه السلام فى القنوت  
یا من بسلطانه ینتصر المظلوم و بعونه یعتصم المکلوم سبقت مشیتک و تمت کلمتک و انت على کل شى ء قدیر و بما تمضیه خبیر
یا حاضر کل غیب ، و یا عالم کل سر، و ملجاء کل مضطر، ضلت فیک الفهوم ، و تقطعت دونک العلوم ، انت الله الحى القیوم ، الدائم الدیموم .
قدترى ما انت به علیم ، و فیه حکیم ، و عنه حلیم ، و انت بالتناصر على کشفه و العون على کفه غیر ضائق ، و الیک مرجع کل امر کما عن مشیتک مصدره .
و قد ابنت عن عقود کل قوم ، و اخفیت سرائر اخرین ، و امضیت ، ما قضیت ، و اخرت ما لافوت علیک فیه ، و حملت العقول ما تحملت فى غیبک لیهلک من هلک عن بینة و یحیى من حى عن بینة و انک انت السمیع العلیم ، الاحد البصیر
و انت اللهم المستعان و علیک التوکل ، و انت ولى ما تولیت لک الامر کله ، تشهد الانفعال و تعلم الاختلال وترى تخاذل اهل الخبال و جنوحهم الى ما جنحو الیه ، من عاجل فان و حطام عقباه حمیم ان و قعود من قعد، و ارتداد من ارتد و خلوى من النصار، (10) و انفرادى من الظهار، و بک اعتصم و بحبلک استمسک و علیک اتوکل
اللهم قد تعلم انى ما ذخرت جهدى ، و لامنعت و جدى حتى انفل حدى و بقیت وحدى فاتبعت طریق من تدقمنى فى کف العادیة و تسکین الطاغیة عن دماء اهل المشایعة (11) و حرست ما حرسه اولیائى من امر اخرتى و دنیاى .
فکنت لغیظهم اکظم و بنظامهم انتظم ، و لطریقتهم اتسنم ، و بمیسمهم اتسم ، حتى یاءتى نصرک و انت ناصر الحق و عونه و ان بعد المدى من المرتاد و ناءى الوقت عن افناء الاضداد.
اللهم صل على محمد و ال محمد و آله و اخرجهم مع النصاب فى سرمد العذاب ، و اعم عن الرشد و ابصارهم و سکعهم فى غمرات لذاتهم ، حتى تاءخدهم بغتة و هم غافلون و سحرة و هم نائمون بالحق الذى تظهره ، و الید التى تبطش بها، و العلم الذى تبدیه ، انک کریم علیم 
(8) دعاى آن حضرت در قنوت  
اى آنکه با قدرت او مظلوم یارى شده ، و با کمک او مجروح التیام مى یابد، فرمانت ، پیشى گرفته ، و امرت ، پایان پذیرفته ، و تو بر هر کار توانا، و بر آنچه مى گذرد دانائى
اى آنکه در هر پنهانى حاضر و بر هر راز و نهانى آگاهى ، و پناه هر مضطر و درمانده اى ، اوهام در یافتن تو گم گشته ، و علوم از رسیدن به کنه تو درمانده اند، و تو خدائى هستى که پایدار و دائمى و جاودانى .
آنچه بدان دانا و در آن حکیم بوده و از آن شکیبا و بردبارى ، را مى بینى ، و تو بر یارى کردن براى برطرف ساختن آن و بر بازداشتن از آن قادرى ، و بازگشت هر کار به سوى توست ، همچنانکه آغاز آن از فرمان تو بوده است .
از تصمیمات ، هر گروهى جدا بوده و راز و نهان دیگران را مخفى مى دارى ، آن چه حکم کرده اى را اجرا نموده ، و آن چه از دسترس تو دور نمى باشد، را تاءخیر مى اندازى ، آنچه عقول در مشیت تو بدان قادر بوده اند، را به آنها داده اى ، تا هر که هلاک مى گردد یا به راه راست هدایت مى شود با دلیل و برهان توام بوده ، و نزد خداوند عذرى نداشته باشند و به درستیکه تو شنوا و دانا، یگانه و بینائى .
پروردگارا! تو یارى کننده بوده و توکل و اعتماد بر توست ، و تو شایستگى سرپرستى ، مخلوقاتت را دارى ، و تمام جهان ، در اختیار توست ، هر تاءثیرى تاءثرى در جهان را شاهد بوده و به هر تغییرى آگاهى ، اعراض و روى گرداندن مکاران ، و تمایل آنان به دنیاى فانى و زینتهاى زودگذر آن - که عقاب الهى را به دنبال خود دارد - و نیز مبارزه نکردن آنان و بازگشتشان از دین ، و بدون یاور شدنم ، و نداشتن پشتیبانى براى خود، را دیده اى ، از تو یارى خواسته و به ریسمان محکم تو چنگ زده و بر تو توکل مى نمایم .
پروردگارا! تو مى دانى که از هیچ کوششى فروگذار نکرده ، و از هیچ عملى دریغ ننموده ام ، تا آنگاه که قدرتم کاسته شدم ، و تنها ماندم ، از اینرو راهى را انتخاب کردم که پیشینیان من براى رفع دشمنى و ساکن نمودن طغیان و آشوب در جهت جلوگیرى از خونریزى شیعیان برگزیده بودند، و آنچه اولیائم از امور دنیا و آخرت حراست کرده اند، را، پاسدارى نمودم .
از اینرو خشمشان ، را تحمل کرده ، و روششان را متابعت نموده ، و راهشان را پذیرفته ، و با نشانه آنان شناخته شده ام ، تا آنگاه که یارى تو فرا رسد، و تو یارى کننده حق مى باشى ، اگر چه مطلوبمان از ما دور باشد، و زمان براى نابودى دشمنان گذشته باشد.
خداوندا! بر محمد و خاندانش درود فرست ، و آنان را به همراه دشمنانت در عذاب الهى ابدى داخل کن ، و چشمانشان را از یافتن راه حق کور نما، ایشان را در لذات دنیوى فرو بر، تا مرگ آنان به طور ناگهانى فرا رسد، در حالیکه در غفلت به سر مى برند، یا در آن هنگام که در خواب فرو رفته اند، با حقیقتى که تو آن را یارى کرده و قدرتى که با آن دشمنانت را مجازات مى کنى ، و علمى که آن را آشکار مى گردانى ، به درستیکه تو بزرگوار و دانائى .
(9) دعاؤه علیه السلام فى القنوت  
اللهم انک الرب الرؤ وف الملک العطوف ، المتحنن الماءلوف ، و انت غیاث الحیران ، الملهوف و مرشد الضال المکفوف ، تشهد خواطر اسرار لمسرین ، کمشاهدتک اقوال الناطقین
اساءلک بمغیبات علمک فى بواطن سرائر المسرین الیک ، ان تصلى على محمد و آله ، صلاة نسبق بها من اجتهد من المتقدمین ، نتجاوز فیها من یجتهد من المتاءخرین و ان تصل الذى بیننا و بینک ، صلة من صنعته لنفسک و اصطنعته لعینک
فلم تتخطفه خاطفات الظنن و لاواردات الفتن ، حتى نکون لک فى الدنیا مطیعین ، و فى الاخرة فى جوارک خالدین 
(9) دعاى آن حضرت در هنگام قنوت  
پروردگارا! به درستیکه تو پروردگار رؤ وف ، پادشاه ، عطوف ، مهربان و بردبار بوده ، و تو پناه سرگردان متحیر، و راهنماى گمراه بازمانده بوده ، و به اسرار و رازهاى نهانى آگاهى ، همچنانکه گفتار گویندگان را نظاره گر، هستى
از تو مى خواهم به علمهاى نهانى ات از رازهاى باطن ، که بر محمد و خاندانش درود فرستى ، درودى که با آن از تلاشگران گذشته پیشى گرفته و از تلاشگران آینده سبقت گیریم ، و بین ما و خودت رابطه اى برقرار کن ، که براى کسانى که آنان را بارى خود ساخته اى برقرار مى نمائى .
و گمانهاى باطل و آشوبگران ویرانگر آن را نابود نسازد، تا اینکه در دنیا فرمانبردار تو، و در آخرت ، در جوار تو جاودانه باشیم .
(10) دعاؤه علیه السلام فى الاستسقاء  
اللهم هیج لنا السحاب بفتح الابواب بماء عباب و رباب بانصباب و انسکاب
یا وهاب ، اسقنا معدقة ، مطبقة مونقة ، فتح اغلاقها و یسر اطباقها، و سهل اطلاقها، و عجل سیاقها بالاندیة فى بطون الاودیة بصبوب الماء
یا فعال اسقنا مطرا قطرا، طلا مطلا مطبقا طبقا، عاملا معما، رهما بهما، رحما(12) رشا مرشا، واسعا کافیا، عاجلا طیبا مریئا، مبارکا، سلاطحا بلاطحا یباطح الاباطح مغدودقا مغرورقا
اسق سهلنا و جبلنا و بدونا و حضرنا، حتى ترخص به اسعارنا، و تبارک لنا فى صاعنا و مدنا، ارنا الرزق موجودا، و الغلاء مفقودا، امین رب العالمین 
(10) دعاى آن حضرت در طلب باران 
پروردگارا! ابرها را براى ما با گشودن درهایش براى ریزش آبهاى بسیار فراوان و پى در پى به حرکت درآور.
اى بخشنده ! براى ما باران فرو ریز، پى در پى فراگیر رویاننده ، قفلهایش را بگشا، و موانعش را برطرف کن ، و ریزش آنرا آسان گردان ، و در آمدن آن براى نمناک ساختن دشتها به وسیله ریزش آب تسریع فرما.
اى تلاشگر برایمان باران فرو ریز، بارانى قطره قطره ، فراوان و بسیار، پى در پى و فراگیر، نمناک کننده ، وسیع و کافى ، سریع و پاکیزه و رویاننده گوارا و مبارک ، عریض و گسترده که دشتها را نمناک سازد.
در کوه و دشتمان ، و شهر و بیابانمان باران فرو ریز، تا قیمتهایمان را کاهش ‍ داده ، و در کیل و وزنمان برکت عطا کنى ، روزیمان را بما بنمایان ، و قحطى را معدوم ساز، اى پروردگار جهانیان اجابت فرما.
(11) دعاؤه علیه السلام عند باب المسجد 
روى انه کان علیه السلام : اذا بلغ باب المسجد رفع راءسه و یقول : الهى ضیفک ببابک ، یا محسن قد اتاک المسى ء فتجاوز عن قبیح ما عندى بجمیل ما عندک یا کریم 
(11) دعاى آن حضرت در کنار درب مسجد 
روایت شده که آن حضرت هنگامى که به درب مسجد، مى رسید سر را بلند کرده و مى فرمود:
پروردگارا! میهمانت کنار در خانه ات ایستاده ، اى نیکوکار گناهکار به درگاهت آمده ، پس اى بزرگوار در مقابل زیبائیهایى که نزد توست از کار زشت من درگذر.
بخش سوم : 3- ادعیه آن حضرت در رفع خطرات و بیماریها 
(12) دعاؤه علیه السلام فى الاحتجاب  
اللهم یا من جعل بین البحرین حاجزا و برزخا و حجرا محجورا یا ذالقوة و السلطان ، یا على ، المکان ، کیف اخاف ، و انت املى ، و کیف اضام و علیک متکلى
بغطنى من اعدائک (13) بسترک ، و افرغ ، على من صبرک و اظهرنى ، على اعدائى بامرک و ایدنى بنصرک الیک اللجاء و نحوک الملتجاء، فاجعل لى من امرى فرجا و مخرجا
یا کافى اهل الحرم من اصحاب الفیل ، و المرسل علیهم طیرا ابابیل ، ترمیهم بحجارة من سجیل ، ارم من عادانى بالتنکیل
اللهم انى اساءلک الشفاء من کل داء، و النصر على الاعداء و التوفیق لما تحب و ترضى
یا اله من فى السماء و الارض ، و مابینهما و ما تحت الثرى ، بک استکفى ، و بک استشفى ، و بک استعفى ، و علیک اتوکل فسیکفیکهم الله و هو السمیع العلیم 
(12) دعاى آن حضرت در پوشیدن ماندن از خطرات  
پروردگارا! اى آنکه بین دو دریا مانع و فاصله قرار دادى ، اى داراى نیرو و توانمندى اى آنکه جایگاهش برتر است ، چگونه از تو در هراس باشم در حالیکه تو امیدم مى باشى ، و چگونه مورد ستم واقع شوم در حالیکه تو پناهم هستى .
پس با پوشش خود مرا از دشمنانت پوشیده دار، و صبر و بردبارت را بر من فرو ریز، و با قدرتت مرا بر دشمنانم یارى گردان ، و با یاریت کمک فرما، پناه توئى و اعتماد بر توست ، پس در کام گشایش و فرج مقدر کن .
اى آنکه اهل مکه را در مقابل اصحاب فیل یارى کرده ، و پرندگان ابابیل را براى آنان فرستادى ، تا ایشان را با سنگهاى آتشین سنگ باران کردند، هر که با من دشمنى مى کند را عقوبت کن .
خداوندا! شفاء از هر بیمارى و یارى بر دشمنان و توفیق بر آنچه خشنودى تو در آنست را از تو مى خواهم .
اى پروردگار هر که در آسمان و زمین و در میان آنها و در زیر زمین است ، از تو شفا طلبیده و از تو بخشش مى خواهم ، و بر تو توکل مى کنم ، و خداوند آنان را کفایت کرده ، و او شنوا و داناست .
(13) دعاؤه علیه السلام فى الاحتراز 
بسم الله الرحمن الرحیم ، اللهم انى اساءلک بمکانک و بمعاقد عزک ، و سکان سماواتک و انبیائک و رسلک ان تستجیب لى فقد رهقنى من امرى عسر
اللهم انى اساءلک ان تصلى على محمد و ال محمد و ان تجعل لى من عسرى یسرا
(13) دعاى آن حضرت در دفع شدائد 
بنام خداوند بخشنده و مهربان ، خداوندا، به جایگاهت و مکانهاى عزتت و ساکنین آسمانهایت ، و پیامبران و رسولانت از تو مى خواهم که دعایم را اجابت کنى ، چرا که در سختى قرار گرفته ام .
خدایا! از تو مى خواهم که بر محمد و خاندانش درود فرستى و امر مشکلم را آسان فرمائى
(14) دعاؤه علیه السلام اذا احزنه امر 
روى انه علیه السلام اذا احزنه امر: حلا فى بیت و دعا به : یا کهیعص یا نور یا قدوس ، یاخبیر یا لاله یا رحمان - ثلاثا.
اغفر لى الذنوب التى تحل بها النقم ، و اغفرلى الذنوب التى تغیر النعم ، و اغفر لى الذنوب لتى تهتک العصم و اغفر لى الذنوب التى تنزل البلاء، و اغفرلى الذنوب التى تعجل الفناء
و اغفرلى الذنوب التى تدیل الاعداء، و اغفرلى الذنوب التى تقطع الرجاء، و اغفرلى الذنوب التى ترد الدعاء و اغفرلى الذنوب التى تمسک غیث السماء و الغفرلى الذنوب التى تظلم الهواء، و اغفرلى الذنوب التى تکشف الغطاء 
(14) دعاى آن حضرت در دفع حزن اندوه 
روایت شده : هرگاه آن حضرت محزون مى گردید در اتاقى قرار گرفته و این دعا را مى خواند:
اى کهیعص ، اى نور، اى پاکیزه ، اى دانا، اى خداوند، اى بخشنده - سه بار.
گناهانى که نعمت و عذاب را بر من فرود مى آورد، و گناهانى که نعمت ها را به نقمت مبدل مى سازد، و گناهانى که پرده هاى حیا را مى درید، و گناهانى که بالا را نازل مى کند، و گناهانى که فنا و نابودى را تسریع مى گرداند، را بیامرز.
و گناهانى که دشمنان را مسلط مى سازد، و گناهانى که امیدها را ناامید مى کند و گناهانى که دعا را رد مى کند، و گناهانى که از نزول باران ممانعت بعمل مى آورد، وگناهانى که هوا را تاریک مى کند، و گناهانى که پرده ها را مى درد، را بر من ببخشاى .
آنگاه به آنچه مى خواهد دعا مى کند.
(15) دعاؤه علیه السلام فى دفع کید الاعداء و رد باءسهم 
اللهم این ادرا بک فى نحورهم ، و اعوذبک من شرورهم و استعین بک علیهم فاکفنیهم بما شئت و انى شئت من حولک و قوتک یا ارحم الراحمین 
(15) دعاى آن حضرت در دفع کید و دشمنان و شر آنان 
پروردگارا! به یارى تو در مقابل دشمنان ایستادگى کرده و از شرور آنان به تو پناه مى آورم ، و از تو بر علیه ایشان یارى مى طلبم ، به هر چه مى خواهى و هر گونه که مى خواهى مرا بر آنان یارى فرما، اى بهترین یارى کنندگان .
(16) دعاؤه علیه السلام على اعدائه 
اللهم انى قد دعوت و انذرت و امرت و نهیت ، و کانوا عن اجابة الداعى غافلین ، و عن نصرته قاعدین و عن طاعته مقصرین ، و لاعدائه ناصرین
اللهم فانزل علیهم رجزک و باءسک و عذابک ، الذى لایرد عن القوم الظالمین 
(16) دعاى آن حضرت بر علیه دشمنانش  
خداوندا! من آن را به تو خوانده و از مخالفتت بر حذر داشتم ، و ایشان را امر و نهى نمودم ، اما ایشان ، از پذیرش ، دعوتم غافل و از یاریم باز ایستاده ، و از اطاعتم کوتاهى کرده و دشمنانم را یارى نمودند.
خدایا! پس عذاب و سخط و عقابت که شامل ستمکاران مى گردد را بر آنان فرو ریز.
(17) دعاؤه علیه السلام لدفع کید العدو(لما اتى معاویة ) 
بسم الله الرحمن الرحیم ، بسم الله العظیم الاکبر، اللهم سبحانک یا قیوم ، سبحان الحى ، الذى لایموت
اساءلک کما امسکت عن دانیال افواه الاسد، و هو فى الجب فلا یستطیعون الیه سبیلا الا باذنک اساءلک ان تمسک عنى امر هذا الرجل ، و کل عدوى فى مشارق الارض و مغاربها، من الانس و الجن ، خذ باذانهم و اسماعهم و ابصارهم و قلوبهم و جوارهم
و اکفنى کیدهم بحول منک و قوة و کن لى جارا منهم و من کل جبار عنید، و من کل شیطان مرید، لایؤ من بیوم الحساب
ان ولییى الله الذى نزل الکتاب و هو یتولى الصالحین فان تولوا فقل حسبى الله لااله الاهو علیه توکلت و هو رب العرش العظیم 
(17) دعاى آن حضرت بر علیه دشمنش ، آنگاه که نزد معاویه رفت 
بنام خداوند بخشنده مهربان ، بنام خداوند برتر و والاتر، پروردگارا اى پابرجا تو از هر عیب و نقصى منزه هستى ، پاک و منزه است زنده اى که نمى میرد.
از تو مى خواهم همانگونه که دانیال را درون چاه از گزنده شیران نجات دادى ، و به او صدمه اى نرساندند، مرا از آزار این مرد، و هر انسان و جن که در شرق و غرب جهان است ، در امان دارى ، و گوشها و چشمها و قلبها و اندامشان را در اختیار بگیر.
مرا با نیرو و توانمندى خودت از کید و مکر آنان در امان دار، و از آنان و از هر ستمگر کینه توز و هر شیطان رانده شده اى ، که به روز قیامت ایمان ندارد، در امان دار.
به درستیکه سرپرست من خداوندى است که کتاب را نازل فرمود و نیکوکاران را سرپرستى مى کند پس اگر روى گرداندند، بگو خداوند مرا کفایت مى کند، معبودى جز او نبوده ، بر او توکل کرده و او پروردگار جهانیان است .
(18) دعاؤه علیه السلام على زیاد بن ابیه  
اللهم خذلنا و لشیعتنا من زیاد بن ابیه ، و ارنا فیه نکالا عاجلا انک على کل شى ء قدیر 
(18) دعاى آن حضرت بر علیه ابن زیاد 
پروردگارا! انتقام من و شیعیانم را از ابن زیاد بگیر، و مجازات سریعى را در مورد او به عمل آور و بما نشان بده ، به درستیکه ، تو بر هر کار توانائى .
(19) دعاؤه علیه السلام على رجل من بنى امیة
روى ان رجلا من بنى امیة اغلظ للحسن علیه السلام کلامه ، و تجاوز الحد فى السب و الشتم له و لابیه ، فقال الحسن علیه السلام :
اللهم غیر ما به من النعمة و اجعله النثى لیعتبر به .
فنظر الا موى فى نفسه ، و قد صار امراءة 
(19) دعاى آن حضرت بر علیه مردى از بنى امیه 
روایت شده : مردى از بنى امیه به آن حضرت کلمات درشتى گفته ، و فحش  ناسزاى بسیارى را به ایشان و پدرش نسبت داد، آن حضرت فرمود:
پروردگارا! نعمتى که به او داده اى را به عذاب مبدل کن ، و او را براى عبرت دیگران زن گردان .
آن شخص بخود نظر افکند، دید به زن مبدل شده است .
(20) دعاؤه علیه السلام لدفع شر الجار 
شکار رجل الى الحسن بن على علیهماالسلام جارا یؤ ذیه ، فقال له لاحسن علیه السلام : اذا صلیت المغرب فصل رکعتین ، ثم قل :
یا شدید المحال یا عزیز اذللت بعزتک جمیع ما خلقت اکفنى شر فلان بما شئت
و فى روایة :
یا شدید القوى ، یا شدید المحال یا عزیز، اذللت بعزتک جمیع من خلقت ، صل على محمد و آل محمد و اکفنى مؤونة فلان بما شئت 
(20) دعاى آن حضرت در دفع شر همسایه 
شخصى نزد آن حضرت از آزار همسایه اش شکایت کرد، آن حضرت فرمود: بعد از نماز مغرب دو رکعت نماز بگزار، و سپس بگو:
اى آنکه کید و مکرش قوى است ، اى پایدار، با قدرتت ، تمامى مخلوقانت را در اختیار خود قرار داده اى ، شر فلان فرد را با هر چه مى خواهى بگیر.
و در روایتى آمده :
اى نیرومند اى آنکه ، مکر و کیدش قوى است ، اى پایدار، با قدرتت تمامى مخلوقاتت را در اختیار گرفته اى ، بر محمد و خاندانش درود فرست ، و رنج فلان فرد را با هر چه مى خواهى از من دور دار.
(21) دعاؤه علیه السلام فى العوذة لوجع الرجل 
عن الباقر علیه السلام : قال : کنت عند الحسین بن على علیهماالسلام اذ اتاه رجل من بنى امیة من شیعتنا، فقال له : یا ابن رسول الله ما قدرت ان امشى الیک من وجع رجلى ، قال : فاین انت من عوذة الحسن بن على علیهماالسلام ؟ قال : یابن رسول الله و ما ذاک ؟ قال :
انا فتحنا لک فتحا مبینا، لیغفر لک الله - الى قومه - و کان الله عزیزا حکیما (14)
(21) دعاى آن حضرت براى درد پا 
از آن حضرت روایت شده که فرمود: نزد امام حسین علیه السلام بودم که فردى شیعه از بنى امیه نزد ایشان آمد و گفت :
اى پسر پیامبر بخاطر درد پا نمى توانم نزد تو بیایم ، فرمود: چرا دعاى حضرت امام حسن علیه السلام را نمى خوانى فرمود، آن کدامست ؟ فرمود:
به درستیکه گشایش و پیروزى آشکارى که براى تو فراهم آوردیم ، تا خداوند از گناهان گذشته و آینده تو درگذرد - تا آنجا که فرماید: و خداوند استوار و حکیم است (15).
(22) دعاؤه علیه السلام فى العوذة لاصابة العین 
عن الحسن علیه السلام : ان دواء الاصابة بالعین ان یقراء:
و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین (16)
(22) دعاى آن حضرت در دفع چشم زخم 
از آن حضرت روایت شده که فرمود: دواء چشم زخم آن است که بخوانى :
و آنگاه که کافران آیات قرآن را شنیدند، نزدیک بود با چشمهاى خود تو را چشم زخم زنند، و مى گویند این شخص دیوانه است ، و در حالیکه این کتاب الهى جز تذکر و پند براى جهانیان چیز دیگرى نیست .
بخش چهارم : 4- ادعیه آن حضرت در امور متفرقه :  
(23) دعاؤه علیه السلام فى الاستعاذه  
اللهم انى اعوذبک من قلب یعرف و لسان یصف و اعمال تخالف 
(23) دعاى آن حضرت در پناه بردن به خدا از بعضى از امور 
پروردگارا! از قلبى که مى شناسد، و زبانى که توصیف مى کند، و اعمالى که مخالفت کرده مى شود، به تو پناه مى برم .
(24) دعاؤه علیه السلام عند التزام الرکن 
روى ان الحسن بن على بن ابیطالب علیهما السلام التزم الرکن ، فقال :
الهى انعمت على فلم تجدنى شاکرا و ابتلیتنى فلم تجدنى صابرا فلا انت سلبت النعمة بترک الشکر و لاانت ادمت الشدة بترک الصبر الهى ما یکون من الکریم الا الکرم 
(24) دعاى آن حضرت در کنار رکن یمانى 
روایت شده : امام حسن علیه السلام کنار رکن یمانى قرار گرفته و فرمود:
پروردگارا! به من نعمت ارزانى داشتى ولى سپاسگزارم نیافتى ، و مرا به ناراحتى دچار ساختى ولى صبور و شکیبایم ندیدى ، پس نعمتت را به سبب ترک شکر سلب نکرده ، و ناراحتى را به سبب ترک صبر و شکیبائى استمرار نمى بخشى ، پروردگارا از بزرگوار جز بزرگوارى انتظار نمى رود.
(25) دعاؤه علیه السلام اذا افطر 
عن الکاظم ، عن ابیه ، عن جده ، عن الحسن بن على علیهما السلام :
ان لکل صائم عند فطوره دعوة مستجابة ، فاذا کان اول لقمة فقل :
بسم الله ، یا واسع المغفرة ، اغفرلى .
و فى روایة اخرى :
بسم الله الرحمن الرحیم ، یا وساع المغفرة ، اغفرلى
فانه من قالها عند افطاره غفر له 
(25) دعاى آن حضرت هنگام افطار 
از آن حضرت روایت شده که فرمود: هر روزه دار در زمان افطار یک دعاى مستجاب دارد، در اولین لقمه خود بگوید:
بنام خداى ، اى داراى بخشش بسیار، مرا ببخشاى .
و در روایتى آمده :
بنام خداوند بخشنده مهربان ، اى داراى بخشش بسیار مرا ببخش .
هر که هنگام افطار این دعا را بخواند، بخشیده مى شود.
(26) دعاؤه علیه السلام فى لیلة القدر 
یا باطنا فى ظهوره و یا ظاهر فى بطونه یا باطنا لیس یخفى یاظاهرا لیس ‍ یرى ، یا موصوفا لایبلغ بکینونته موصوف ، و لاحد محدود
یا غائبا غیر مفقود، و یا شاهدا غیر مشهود، یطلب فیصاب لم یخل منه السماوات لم یخل منه السماوات و الارض و ما بینهما طرفة عین لایدرک بکیف و لایاءین باین ولابحیث .
انت نور النور و رب الارباب ، احطت بجمیع الامور، سبحان من لیس کمثله شى ء، و هو السمیع البصیر سبحان من هو هکذا و لاهکذا غیره 
(26) دعاى آن حضرت در شب قدر 
اى که از شدت ظهور پنهان و در ناپیدائى آشکارى ، اى ناپیدائى که هیچ چیز بر تو مخفى نیست ، اى آشکارى که دیده نمى شود، اى توصیف شده اى که هیچ توصیف شده اى به ذات تو پى نبرده ، و تو را تحدید به مقدارى ننماید.
اى غائبى که هرگز گم نشده اى ، واى شاهدى که مشاهده نمى شوى ، اگر جستجو شوى پیدا نشده ، و آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست لحظه اى از تو خالى نمى باشد، با کیفیتى درک نشده و با مکان تعیین نمى گردى .
نورانیت نور از توست ، و پروردگار هر پرورش دهنده اى ، و به تمام کارها احاطه دارى ، پاک و منزه است آنکه چیزى همانند او نیست و او شنوا و بیناست پاک و منزه است آنکه چنین است و همانندى ندارد.
(27) دعاؤه علیه السلام اذا هنئه بمولود 
روى انه ولد للحسن بن على علیهما السلام مولود، فاتته قریش فقالوا ن یهنئک الفارس : فقال علیه السلام : و ما هذا من الکلام ، فقولوا:
شکرت الواهب ، و بورک لک فى الموهوب و بلغ الله به اشدة و رزقک بره 
(27) دعاى آن حضرت در کیفیت تبریک براى ولادت فرزند پسر 
روایت شده : براى آن حضرت فرزند پسرى به دنیا آمد. قریش نزد ایشان آمده و گفتند: تو را به خاطر داشتن اسب سوار تبریک مى گوئیم ، امام فرمود: این چه کلامى است بگویید:
بخشنده را شکر گزارده ، و در آنچه به تو داده شده برکت عطا شود، و خداوند او را به نهایت درجه برساند، و از نیکى او تو را بهره مند سازد.
(28) دعاؤه علیه السلام عند احتضاره لطلب الرحمة من الله تعالى 
عن رؤ بة من مصقلة قال : لما نزل بالحسن علیه السلام الموت قال : اخرجوا فراشى الى صحن الدار، فاخرجوه ، فرفع راءسه الى الساء و قال :
اللهم انى احتسب عندک نفسى ، فانها اعز الانفس على لم اصب بمثلها
اللهم ارحم صرعتى ، و انس فى القرب وحدتى 
از رؤ به بن مصقله روایت شده که گفت : آن حضرت هنگام احتضار فرمود: بستر مرا به حیاط ببرید، او را بیرون بردند، سر بلند، کرد و این دعا را خواند:
خداوندا! من جانم که عزیزترین چیزها نزد من بوده و همانند آن چیزى را در اختیار ندارم به تو مى سپارم .
خدایا! مرا مورد رحمتت قرار ده ، و در تنهایى قبر مونس من باش .
_________________________________________
8- گرچه تاریخ جز همین یک مورد براى ابوهریره اقدام شایسته اى را به یاد ندارد، چرا که او به جعل احادیث در بین خاص و عام مشهور است .
9- یا غوثى (خ ل )
10- اشارة الى قعود اهل الکوفة
11- اهل المشایعة : المراد به شیعتهم علیهم السلام
12- رجما (خ ل )
13- اعدائى (خ ل )
14- انا فتحنا لک فتحا مبینا O لیغفر لک الله ما تقدم من ذبنک و ما تاءخر و یتم نعمته علیک و یهدیک صرطا مستقیما و ینصرک الله نصرا عزیزا O هو الذى انزل السکینة فى قلوب المؤمنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم والله جنود السماوات و الارض و کان الله علیما حکیما O لیدخل المؤمنین و المؤمنات جنات تجرى من تحتها الانهار خالدین فیها و یکفر عنهم سیئاتهم و کان ذلک عند فوزا عظیما O و یعذب المنافقین و المنافقات و المشرکین و المشرکات الظانین بالله ظن السوء علیهم دائرة السوء و غضب الله علیهم و لعنهم و اعد لهم و ساءت مصیرا O و لله جنودالسماوات و الارض و کان الله عزیزا حکیما - الفتح 1 - 7
15- به درستیکه گشایش و پیروزى آشکارى را براى تو فراهم آوردیم ، تا خداوند از گناهان گذشته و آینده تو درگذرد و نعمت خود را بر تو کامل کرده و تو را به راه راست هدایت نماید.
و تو را با نصرتى و عزت یارى کند، اوست پروردگارى که آرامش و وقار را بر دلهاى مؤمنان نازل کرد تا بر یقین ، و ایمانشان بیفزاید، و ایمانشان را کامل گرداند و لشکریان آسمانها و زمین از آن خداست و خداوند آگاه و حکیم است ، براى آنکه خدا مى خواست مردان و زنان مؤمن راتا ابد در بهشت هائیکه زیر درختانش نهرها جارى است داخل گرداند، و گناهانشرا ببخشد، در حقیقت این پیروزى بزرگى است و نیز خداوند خواست ، تا همه منافقان ومشرکان و آناکه بخدا بدگمان بودند را عذاب کند، و خداوند بر آنان خشم نمود، و مورد لعنتشان قرار داده و جهنم را بر ایشان آماده ساخت که بدجایگاهى است و لشکریان آسمانها و زمین براى خداست و خداوند پابرجا و حکیم است سوره فتح 1 - 7
16- القلم : 52 - 53


  • مهدی شرکایی
۱۹
خرداد

آغاز خلافت امام و دسیسه هاى معاویه

هنگامى که خلافت به امام حسن علیه السلام رسید موجى از اندوه و اضطراب معاویه را فراگرفت ، و دچار سرگردانى شدیدى گردید، زیرا مى دانست آن حضرت در نهاد مردم موقعیت بزرگى را داراست و در بین مردم محبوبیت عظیمى دارد و از طرف دیگر نمى توانست براى مخالفت با امام از حربه قتل عثمان و خونخواهى از او استفاده کند، چرا که آن حضرت به هنگام محاصره عثمان از مدافعین او به شمار مى آمد.
آنچه از مذاکرات معاویه با یارانش به دست آمد عبارت بود از:
1 - نوشتن نامه هایى براى بزرگان و رؤ ساى قبائل و سرشناسان شهرها و دادن رشوه هاى کلان به آنها.
2 - اعزام جاسوسان و خبرگزارانى به همه شهرهائى که خلافت امام را پذیرفته بودند.
در اجراى این امر دو جاسوس ماهر و مورد اعتمادش را به کوفه و بصره فرستاد، این دو جاسوس در کوفه و بصره دستگیر شده ، و امام حسن علیه السلام و عبدالله بن عباس که از طرف امام حاکم بصره بود، آن دو را به قتل رساندند.
پس از این جریان امام طى نامه اى به معاویه اخطار کرد، و او را تهدید به جنگ نمود، معاویه که از وصول نامه امام به شدت ناراحت شده بود در صدد برآمد از فریبکارى خود عذرخواهى نموده و از خودش در برابر کار زشتى که مرتکب شده ، دفاع کند، و در این مورد، چاره اى جز این نداشت که خوشحالى خود از شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام را انکار کند، و درباره اعزام جاسوسها هم بهتر دید که جریان را مسکوت گذارد و از بیان آن چشم پوشى نماید.
معاویه در پاسخ نامه عبدالله بن عباس نیز همین شیوه را به کار برد، در پى این جریان ابن عباس نامه اى به امام نوشت ، و آن حضرت را به جنگ با معاویه برانگیخت .
جنگ سرد میان امام و معاویه  
امام نامه دیگرى به معاویه نوشت و او را دعوت به قبول بیعت و اطاعت از مقام خلافت کرد و از او خواست که همچون دیگر مسلمانان در دائره مجتمع اسلامى قرار گیرد، در این نامه امام اشاره کرد که مقام خلافت مقام والائى است که در انحصار خاندان پیامبر مى باشد و هیچ کس حق احراز آن را ندارد، و نیز راز سکوت و تسلیم خاندان پیامبر در مساءله غصب خلافت را اینگونه بیان داشت ، که علت خاموشى ما ترس از پراکندگى امت بود و براى نگاهدارى جامعه اسلامى و اعلاى کلمه توحید به این تجاوز تلخ تن در دادیم .
معاویه در پاسخ امام دوباره دست به فریب و نیرنگ زد، و ضمن اعتراف به حقوق خاندان پیامبر و اینکه مردم حق آنان را نشناختند گفت : گروهى شایسته از قریش و انصار و دیگران امر خلافت را به قریش واگذاردند، در صورتیکه اصحاب شایسته و نیکوکار پیامبر همگى با امیر المومنین بودند و به خلافت ابوبکر راضى نشدند، از سخنان شگفت آور معاویه آن بود که در این نامه ذکر کرد که اگر مى دانستم تو در حفظ امت از من ورزیده تر و به اداره امور آگاهتر و در سیاست چیره دست ترى و بهتر مى توانى منافع مردم را حفظ کنى ، کار خلافت را پس از پدرت به تو وامى گذاردم .
پس از این نامه معاویه نامه تهدیدآمیزى به امام نوشت و او را از مخالفت با خود بر حذر داشت و در برابر به امام وعده داد که اگر خلافت معاویه را بپذیرد پس از او مقام خلافت به امام واگذار شود، ولى امام به تهدیدهاى او اعتنائى نکرد و در پاسخ به درست اندیشى و پافشارى در جنگ پرداخت .
این آخرین نامه اى بود که بین امام و معاویه مبادله شد و پس از آن معاویه دانست که نیرنگهایش اثرى نخواهد داشت و اشتباهکاریهاى سیاسى او سودى نخواهد بخشید، و دانست که امام آماده جنگ است و ناگزیر او هم براى جنگ مهیا شد و به تهیه وسائل نبرد پرداخت .
اعلام جنگ  
در مباحث گذشته دانستیم معاویه مى خواست با نیرنگهایش امام را از صحنه خارج سازد، ولى پس از عدم موفقیت در آن راهها دانست ، بهترین راه براى حصول آرزوهایى طلائى اش ، اعلان جنگ است ، که اگر این اقدام را صورت ندهد فرصتى برایش باقى نمى ماند، ضمن آنکه ، امورى چند او را بر این کار وادار کرد:
1 - او پیوندى محکم با بزرگان عراق و سرداران سپاه اسلام و روساى قبائل برقرار کرده بود، و دین و دل آنان را با پول اندکى خرید و به وعده هاى فراوان و پوشالى امیدوارشان ساخت ، و آنان نیز در جهان به او قول همکارى با او و نیز خیانت به امام را داده بودند و دلیل بر این جریان بخشنامه هائى است که معاویه به کارگزارن خود نوشت و آنان را به آمادگى براى جنگ فراخواند،، تا هرچه زودتر به او بپیوندند، و در این نامه ها اعلام داشت که طرفداران امام به او پیوسته اند.
2 - او مى دانست که سپاهیان امام دچار تفرقه و پراکندگى شده و از فرمانبرى پیشواى خود سرپیچیده اند.
3 - آگاهى به خطر داخلى بزرگى که عراق را تهدید مى کرد و شام از آن در امان بود، و آن انفاق افکنى خوارج بود، که نقشه اى شود خود را در تمام عراق مطرح کرده و مردم را به مخالفت و هجوم برمى انگیخت .
4 - شهادت امام على علیه السلام که باعث بى بهره نمودن عراق از پیشوائى موجه شد.
همچنانکه گفتیم مسائل ذکر شده ، باعث شد معاویه در اعلان جنگ شتاب ورزد، و در غیر این صورت ، همه تلاشهایش را براى تاءخیر جنگ و عقد پیمان موقت بکار مى برد، چنانکه با امپراطور چنین روشى را پیش ‍ گرفت .
بر اساس این تفکر معاویه بخشنامه اى که مضمون واحدى داشت به همه کارگزاران و فرماندارانش نوشت و همه را به آمادگى جنگى با امام برانگیخت و دستور داد که با همه نیروها و وسائل خود براى نبرد با او به معاویه بپیوندند.
ترس مردم عراق از شامیان 
وقتى که خبر حرکت معاویه و سپاه فراوانش به سوى عراق در همه جا منتشر شد مردم سراسیمه شده و وحشت آنانرا فراگرفت ، هنگامیکه امام از این خبر آگاه یافت مردم را براى اجتماع نمودن فرا خواند و آنگاه بالاى منبر رفته و پس از حمد و ثناى الهى دستور داد مردم آماده شده و به سوى نخلیه که قرار گاه نظامى ایشان بود حرکت کنند.
مردم که از سپاه شام ترسیده بودند، گوئى مرگ را در جلوى دیدگانشان مى دیدند، از اینرو رنگشان زرد و زبانشان لال شد، و سلامتى و تن آسائى را بر هر کار ترجیح مى دادند.
هنگامى که صحابى بزرگ پیامبر عدى بن حاتم سکوت مردم را دید چنین گفت :
من عدى بن حاتم ، هستم ، سبحان الله ، چه موقعت زشت و رسوائى دارید آیا فرمان امام و فرزند پیامبرتان را نمى پذیرید، کجایند آن سخنوران توانائى که زبانشان به هنگام سخن دلها را مى شکافت ، شما هنگامى که دیوارى را مى بینید مثل روباهان به سوراخ مى خزید آیا از دشمن خدا نمى ترسید، و عیب و ننگ نمى فهمید، آنگاه رو به امام کرد و فرمانبردارى خود از ایشان را اعلام کرد، و در پایان گفت : من اکنون به قرارگاه مى روم هر کس مى خواهد با من بیاید، او از مسجد خارج شد و بدون آنکه کسى او را همراهى کند به نخلیه رفت .
همچنین سرداران بزرگ لشکر اما از رفتار مردم دچار خشم و سراسیمگى فراوان شدند، و مردم را از سستى شان بر حذر داشته و روح نشاط و هیجان براى جنگ و رویارویى با دشمن را در آن ها برانگیختند امام از ابراز وفادارى شان قدردانى کرد.
تشکیل لشکر امام 
امام با تشکیل براى مبارزه از کوفه ، خارج ، مغیرة بن نوفل را به جاى خود گذارد و خود با سپاه فراوانى ولى سست نهاد، به نخلیه رفت ، در آنها اندکى توقف کرد و به تجهیز سپاهیان پرداخت ، و بعد از آن جا کوچ کرد تا به دیر عبدالرحمان رسید و در آن جا سه روز توقف نمود و تصمیم گرفت براى ارزیابى ، موقعیت دشمن و عدم پیشروى آنان گروهى را به سوى معاویه گسیل دارد.
آن حضرت براى اجراى این ماءموریت گروهى که تعدادشان به دوازده هزار نفر مى رسید، را به سرپرستى ، پسر عمویش عبیدالله بن عباس انتخاب کرد و قبل از حرکت آنان عبیدالله بن عباس را فرا خواند، و سخنانى را با در میان گذارد، که متضمن سفارش آن حضرت به نرمى و مهربانى با سپاهیان و عدم پیشدستى به نبرد با معاویه و اینکه در شئون فرماندهى با قیس بن سعد و سعید بن قیس مشورت کند و در صورت مرگ عبیدالله ، آنان رهبر لشکر هستند.
از آن جا که در این قسمت مباحث مهمى وجود دارد و آغاز صلح آن حضرت از اینجا نشاءت مى گیرد مواردى را متذکر مى گردیم :
1 - علت انتخاب عبیدالله : این سوال شاید مطرح شود که چرا امام عبیدالله را تعیین کرد با توجه به اینکه افراد دیگرى در لشکر حضور داشتند، در پاسخ باید گفت : عبیدالله مردى با کفایت و توانا و شایسته احراز چنین مقامى بود، و بر اساس این کفایت از طرف امام على علیه السلام به حکومت یمن منصوب گردید، و گمان مى رفت که او نهایت سعى خود را در جنگ با معاویه به انجام رساند، زیرا او در مقام خونخواهى و انتقام از معاویه بود، چرا که بسر بن ارطاة سردار خونخوار معاویه دو فرزند او را در هجوم به یمن فجیعانه به قتل رساند که همسرش دچار جنون گردید و از طرف دیگر امام مقام فرماندهى را در مثلثى از او و قیس بن سعد و سعید بن قیس قرار داد.
2 - تعداد سپاهیان امام در نبرد با معاویه را از بیست هزار نفر تا یکصد هزار نفر نوشته شده اند، و از گفتار ابن اثیر و ابوالفداء ظاهر مى شود، که سپاهیان امام همان افرادى بودند که با على علیه السلام بیعت نمودند، و آنان بر اساس گفتار نوف بکالى و سخن ابن اثیر چهل هزار نفر بودند،تاءیید دیگر این مطلب گفتار مسیب بن نجیه با امام است که گفت : در شگفتم که تو با داشتن چهل هزار سپاهى با معاویه صلح کردى .
3 - چگونگى سپاهیان : ارتش عراق که به همراه امام براى نبرد با معاویه بسیج شده بود وضع نابسمانى داشت و در فتنه ها و آشوبها فرو رفته بود، و موج بدبختى در آن به حدى بود که خطرش براى امام از خطر معاویه بزرگتر بود.
شیخ مفید، وضع ارتش امام را اینگونه تشریح مى کند: مردم عراق که به همراه امام آماده جهاد شدند، ارتشى بس عظیم و سنگین بودند، ولى به تدریج سست و سبک و اندک گردیدند، زیرا از گروههاى مختلفى تشکیل شده بود، بعضى شیعیان ، امام و پدرش بودند، و بعضى از خوارج که مى خواستند بهرگونه که پیش آید و به جنگ معاویه روند، برخى فتنه انگیزانى ، بودند که فقط دل به غارت ، و غنیمت بسته بودند، و گروهى شکاک که حق را از باطل به درستى که نمى شناختند و عده زیادى که پیرو تعصبهاى قبیله اى بودند، و از رؤ ساى قبائل پیروى مى کردند، و کارى با دین نداشتند، آنگاه شیخ مفید، درباره وضع روحى و اجتماعى آنان مى نویسد: جنگ را ناخوش مى داشتند، و طرفدار آسایش و سلامت و خواستار تسلیم و سازش بودند.
آغاز شکست سپاه اسلام 
پس از آنکه امام فرماندهى مقدم سپاه را به عبیدالله بن عباس سپرد، او به همراهى سپاه حرکت تا به مسکن رسید و در آنجا اردو زدت و رویاروى ، سپاه معاویه قرار گرفت ، معاویه طبق شیوه همیشگى خود براى درهم شکستن ، روحیه سپاه از چند راه به تضعیف روحیه این گروه که به عنوان مقدم سپاه امام بودند، همت گماشت :
1 - اعزام جاسوسها: نخستین دسیسه خطرناک معاویه براى ایجاد فساد در سپاه امام اعزام جاسوسان و خبرگزاران بود تا لشکریان را بترسانند، و آنان را به سستى و پستى کشانند، و در این ماجرا همگى یک سخن را تبلیغى کردند، یعنى : حسن بن على طى نامه هایى معاویه را به صلح دعوت کرده است ، پس چرا شما خود را به کشتن مى دهید، این دروغ موجى از سراسیمگى و ترس در میان سپاه را برانگیخت و روح تمرد را در واحدهاى لشکر پدید آورد.
2 - پخش رشوه : معاویه براى تخریب روحیه سپاه سرداران سپاه و بزرگان لشکر را با پولهاى گزاف خریدارى کرد، و واگذارى پستهاى حساس را به آنان وعده داد، و آنان نیز ناجوانمردانه دعوت او را پذیرفته و به جانبش ‍ مى رفتند و در تاریکى شب و روشنائى روز به سپاهیان معاویه مى پیوستند، عبیدالله هم هر روز این گزارشها را به امام مى داد.
3 - فریب عبیدالله بن عباس : معاویه که گروهى زیادى را به سوى خود جلب کرده بود، تصمیم گرفت با فریب رهبر لشکر سپاه را در هم ریزد، از اینرو نامه اى به این مضمون براى عبیدالله نوشت : حسن نامه اى به من نوشته و در خواست صلح نموده است تا حکومت را به من واگذارد اگر همین حالا بپیوندى فرمانده خواهى و گرنه فرمانبردار مى گردى ، اگر حالا دعوتم را بپذیرى یک میلیون درهم خواهى گرفت ، و اکنون نیمى از این پول را به تو مى دهم و نیم دیگر را به هنگام ورود به کوفه به تو خواهم داد. مسلما عبیدالله مى دانست که این سخن دروغى بیش نیست زیرا صلح امام با لشکرکشى او سازگار نبود، بعلاوه اگر امام درخواست صلح کرده دیگر نیازى به جلب سائر افراد و تطمیع آنان نمى باشد، مضافان این گشاده دستى ، معاویه و دادن پول گزاف بى معناست .
نامه معاویه در دل عبیدالله شورى به پا ساخت ، و براى ارتکاب ننگین ترین عمل زندگیش به اندیشه فرو رفت ، فرمانده بودند، و به دست آوردن ، پول چشم او را خیره کرده بود، او مى دانست که در حکومت اسلامى هرگز مقدار کمى از این پول کلان نیز به او نخواهد رسید، و بالاخره نفس خیانتکار و فریبکارش بر او چیره شد، و ناجوانمردانه پیمانش را با امام زمان خود شکست و از لشکر اسلام کناره گرفت و به خدا و رسول و امیرمؤمنان خیانت کرد، و به قرارگاه ظلم و کفر و جنایت پیوست و براى همیشه جامه ننگ و رسوائى و خیانت را بر اندامش قرار داد، در تاریکى شب به همراه هشت هزار نفر از سپاهیان اردوگاه امام را ترک و به قرارگاه سپاه شام پیوست .
سراسیمگى سپاه اسلام 
نقشه خائنانه اى که معاویه در مورد عبیدالله به اجرا گذارد از مهمترین عوامل پیروزى او به شمار مى آید، چرا که انحراف ننگین او سپاه را سراسیمه کرد و وحدت اردوگاه را از هم پاشید، سحرگاهان باقیمانده سپاه سراغ فرمانده خود را گرفتند، تا او با نماز گزارند، ولى او را نیافتند، و چون از خیانتش آگاه شدند، موجى از ترس و وحشت آنان را فراگرفت و میان سپاه اختلاف افتاد.
قیس بن سعد که این خیانت را نظاره کرد با تصمیم قاطع سپاهیان را فراهم آورد و با آنان نماز گزارده ، و بعد از نماز براى مردم سخن گفت تا دلهاشان را اطمینان بخشد، مذمت عبیدالله و خاندان او را نمود و احساسات سپاهیان را برانگیخت تا آنجا که همه به او پیوسته و گفتند: شکر خداى که او را از میان ما بیرون برد، قیس آنگاه نامه اى به امام نوشت و شرح ماجرا را بیان داشت .
خدا مى داند که به هنگامى که امام این گزارشات را مى خواند چه غم جانگداز و دردى جانکاه به جانش فرو مى آمد، او دانست که سپاهیانش ‍ ایمانى نداشته و به هنگام جنگ او را به دشمن مى سپارند، سپاهیانى که با امام در مدائن بودند چون از خیانت عبیدالله آگاه شدند، به فتنه انگیزى پرداختند و موج ترس و اضطراب همه را فراگرفت و سرداران خائن سپاه در جستجوى راهى براى پیوستن به معاویه و دریافت پول فراوان بودند.
معاویه براى آنکه بیشتر بتواند سپاه اسلام را در هم ریزد و به مطامع دنیوى خود برسد، به وسیله جاسوسان خود اخبارى را در سپاه اسلام در مسکن و مدائن منتشر ساخت از جمله :
1 - در مدائن شایع کرد که قیس بن سعد با معاویه سازش کرده و به او پیوسته است و مردم که خیانت عبیدالله را دیده بودن ، در پذیرش آن شکى به دل راه نمى داند.
2 - در مسکن هم متقابلا شایع کرد که امام به معاویه پیشنهاد صلح داده و معاویه هم آن را پذیرفته است .
3 - همچنین در مدائن شایع کرد که قیس بن سعد کشته شده پس فرار کنید، این شایعات جعلى روحیه سپاه اسلام را بشدت درهم کوبید و سایه فتنه و آشوب بر آنان سایه افکند.
حوادث مدائن  
گفتیم که مقدم سپاه اسلام را با فریب و تطمیع رهبران لشکر و افراد پر نفوذ از هم پاشید، و ترس و وحشت را بر آنان مستولى ساخت در جهت دیگر معاویه در مورد سپاه امام در مدائن نیز به اقداماتى دست زد، نخستین ، اقدامش فرستادن عبدالله بن عامر بود که در برابر سپاه اسلام اینگونه سخن گفت :
اى مردم عراق من جنگ را به صلاح شما نمى دانم ، من از پیش معاویه مى آیم ، و او با سپاهى انبوه به سوى شما مى آید، سلام مرا به ابوبکر محمد (امام حسن علیه السلام ) برسانید، و بگوئید ترا به خدا قسم خودت و این مردم را از مرگ رهائى ده ، این سخن روحیه مردم را از جنگ زدود و ترسى سخت در بین آنان پدید آورد.
از طرف دیگر بزرگان قوم را با بخشیدن پولهاى کلان ، وعده دادن پستهاى مهم و مقامات بالا مانند استاندارى ، فرماندهى سپاه ، و وعده ازدواج با یکى از دخترانشان فریب داد، چنانکه شیخ صدوق در این باره مى گوید: معاویه یکى از جاسوسهاى خود را نزد عمروبن حریث و اشعث بن قیس و حجار بن ابجر فرستاد و هر کدام را وعده داد که اگر امام حسن علیه السلام را به طور ناگهانى بکشد فرماندهى سپاه را به آنان خواهد بخشید، یا دخترش را به همسر آنان در مى آورد، و یا چندین هزار درهم به ایشان مى بخشد، این خبر که به امام رسید زرهى در زیر لباس مى پوشد، و هرگاه به نماز مى ایستاد آن زره را در برداشت .
آنانکه در لشکر امام قرار داشتند، براى آنکه بتوانند، نزد معاویه مقرب تر باشند و گوى سبقت را از دیگران بربایند، و گروه گروه به معاویه نامه مى نوشتند، این نامه ها متضمن دو مطلب بود:
1 - تسلیم کردن امام پنهانى یا در آشکار
2 - به قتل رساندن امام هر زمان ، که معاویه بخواهد، معاویه هم عین نامه ها را براى امام مى فرستاد، امام با دریافت ، نامه ها به خیانت یارانش یقین پیدا کرد.
خیانتى دیگر 
حادثه اسفبار دیگرى نیز وقوع پیوست ، امام فرماندهى از قبیله کنده را به همراه چهار هزار نفر به انبار فرستاد تا در آنجا فرود آمده و تا رسیدن دستور منتظر باشد، معاویه که از جریان با خبر شد، پیکى را نزد او فرستاد که اگر به سوى ما بیائى فرماندهى یکى از نواحى شام یا عراق را به تو وامى گذاریم ، و پانصد درهم نیز برایش فرستاد، فرمانده خائن به همراه دویست نفر از نزدیکانش به معاویه پیوست ، امام پس از شنیدن این خبر براى مردم سخن گفت : و بى وفائى و خیانتکار بودنشان را متذکر گردید، و خبر داد که فرد دیگرى را مى فرستم او نیز خیانت مى کند آنگاه مردى از قبیله بنى مراد را با چهار هزار نفر گسیل داشت و در حضور مردم او را سوگند داد که خیانت نکند، فرمانده مرادى به انبار که رسید همان وعده ها او را نیز فریب داد و راه سپاه کفر را پیش گرفت اینگونه خیانتها دیگر روحیه اى براى سربازان باقى نگذارد و زلزله اى در بنیان لشکر پدید آورد.
پیامدهاى تلخ حوادث  
سپاه امام آنقدر به پستى گرائى که از هر گونه گناه و تباهى پروا نداشتند، این امور پیامد خیانت رهبران لشکر بود که به وقوع پیوست :
1 - غارت اردوگاه امام : آنان آنچنان به پستى گرائیدند که اموال یکدیگر را به غارت مى بردند، و حتى وسائل و اثاثیه امام را به یغما بردند و بنابرآنچه در بعضى از کتب تاریخى آمده حتى فرشى که امام بر روى آن مى نشست را نیز غارت کردند و ردا را از دوش آن حضرت برداشتند.
2 - تکفیر امام : کار جهل و سیه دلى یاران امام به جائى رسید که بعضى حکم به تکفیر فرزند پیامبر دادند، و جراح بن سنان به قصد کشتن امام برایشان تاخت و فریاد زد: اى حسن تو هم مانند پدرت کشته شدى ، تعجب از آنجاست که گروهى این تجاوز و گستاخى به ساحت قدس فرزند پیامبرشان دیدند ولى سکوت نمودند و او را سرزنش نکردند.
3 - سوء قصد به امام : دردها و رنجهاى امام به اینجا پایان نیافت بلکه دردهاى بزرگترى نیز در انتظار ایشان بود، آن حضرت به وسیله رشوه گیران و خوارج سه بار مورد سوء قصد واقع شد: یکبار هنگام نماز تیرى به سوى آن حضرت انداختند ولى به حضرتش آسیبى نرسید، بار دیگر جراح بن سنان بر ران آن حضرت ضربتى فرود آورد.
شیخ مفید در این مورد مى گوید: امام براى تشخصى میزان فرمانبرى اصحابش خطبه اى خواند و تصمیم خود به صلح را بیان داشت ، زمزمه هایى بلند شد که این مرد کافر شده است از اینرو به خیمه امام هجوم آورده و آنرا غارت کردند و مرد تبهکارى به نام عبدالرحمان بن عبدالله بن جعال ازدى بر امام حمله کرد و عبا را از دوش ایشان برداشت ، امام را از آنجا حرکت دادند، چون امام به مظلم ساباط رسید مردى از بنى اسد بنام جراح بن سنان دشنه اى بیرون کشید و افسار قاطر امام را گرفت ، و فریاد زد: الله اکبر اى حسن تو هم مانند پدرت به خدا شرک آوردى ، و با دشنه اش ‍ ران امام را درید، امام گردن او را کشید و هر دو بر زمین افتادند، دو نفر از شیعیان به یارى آن حضرت شتافتند، و آن حضرت که به سختى مجروح شده بود را روى تختى خواباندند و به مدائن بردند (6)
بار سوم با خنجر در وقت نماز به آن حضرت حمله کرده و مضروبش ‍ ساختند.
امام در برابر این حوادث  
آنچه پیش آمده بود امام را در وضعیتى سخت قرار داد، بارى تصمیم گیرى در برابر آنچه وقوع پیوسته بود گروهى از سران و بزرگان را دعوت کرد و براى ایشان سخن گفت و زیانهاى صلح با معاویه امام استفاده کرده و براى پیوستن فضاحت بار به معاویه بیشتر تلاش مى کردند، وضع امام در این موقعیت موجب سرگردانى و حیرت بود، از یک سو مبارزه با معاویه را جهادى واجب مى دید، و از سوى دیگر از هم پاشیدگى و روحیه خیانت آمیز سپاهیان را مى نگریست ، با اینکه از اصلاحشان نا امید بود باز خواست یک بار دیگر میزان پایداریشان را در صورت وقوع جنگ بیازماید، از اینرو براى آنها خطبه خواند، هنوز خطبه امام پایان نیافته بود که از هر سو فریاد سپاهیان برخاست : زنده مى مانیم ، زنده مى مانیم .
امام پس از این ماجراى دردناک دانست که اگر بخواهد با معاویه بجنگد تنها و دست خالى مى ماند، با مشاهده چنین موقعیت سیاه و دردناک امام مصلحت را در پذیرش صلح دید و بیش از آنکه فاجعه اى ننگین پیش آید در قبول آن شتاب ورزید.
یزیدبن وهب جهنى گوید: به عیادت امام که از شدت جراحت در مدائن بسترى بود رفتم و گفتم : اى پسر پیامبر مردم سرگردانند، امام با اندوه بسیار فرمود: به خدا قسم من معاویه را از اینها بهتر مى دانم که خود را شیعه من شمارند، و آهنگ جانم را دارند، و خیمه ام را غارت مى کنند و اموالم را مى برند، بخدا اگر بتوانم از معاویه پیمانى بگیرم که خون ریخته نشود و پیروانم و خاندانم در امان بمانند، برایم بهتر است که بدست این مردم کشته شوم ، و خاندانم نابود گردد، به خدا قسم اگر با معاویه صلح کنم و عزیز بمانم بهتر است که با پستى و اسارت بدست اینان بیفتم و کشته شوم ، اگر بخواهم با معاویه بجنگم اینان گردن مرا گرفته و تسلیم دشمن مى کنند و آنگاه معاویه یا مرا مى کشد یا بر من منت مى گذارد و رهایم مى کند و این ننگ همیشه براى بنى هاشم ، مى ماند، و معاویه و دودمانش بر زنده و مرده ما همواره منت مى گذارند.
امام در این گفتار با بهترین وجه آنچه در قلب داشت ، را ظاهر ساخت و واقعیت را بیان نمود، و مى توانست که جنگ در این لحظات بى معنا بوده و به نابودى و خوارى هرچه بیشتر مى انجامد، از اینرو چاره اى جز صلح با معاویه ندید.
پیمان صلح 
امام حسن علیه السلام هنگامیکه بر اثر شرائط نامساعد جنگ را بر خلاف مصالح جامعه اسلامى و حفظ موجودیت اسلام تشخصى داد و ناگزیر صلح و آتش بس را پذیرفت ، بسیار کوشش نمود تا هدفهاى عالى خود را به قدر امکان به وسیله صلح و به نحو مسالمت آمیز تاءمین نماید.
از طرف دیگر چون معاویه در برابر برقرارى صلح و به دست گرفتن قدرت حاضر به دادن هرگونه امتیاز بود امام از آمادگى او حداکثر بهره بردارى را نمود، و موضوعات مهم و حساس که در درجه اول اهمیت قرار داشت را در آن قرار داد.
متن صلح امام علیه السلام در کتب مربوط به طور کامل و به ترتیب ذکر نشده ، بلکه هر یک از مورخان به چند ماده از آن اشاره نموده اند، ولى با جمع آورى مواد پراکنده از کتب مختلف مى توان در صورت کامل آن را تقریبا ترسیم نمود، که عبارتند از:
1 - واگذارى حکومت به معاویه به شرط آنکه معاویه بر طبق قرآن و روش  پیامبر عمل کند.
2 - خلافت بعد از معاویه براى امام حسن علیه السلام بوده و معاویه حق انتخاب جانشین را ندارد.
3 - توقف دشنام دادن به حضرت على علیه السلام
4 - ترجیح بنى هاشم ، بر دیگران ، در تقسیم بیت المال ، و تقسیم مبالغى پول بین بازماندگان شهداى جنگ جمل و صفین .
5 - تعهد معاویه به در امان بودن تمام مردم از تعقیب و آزار او، و عدم آزار شیعیان على علیه السلام در هر کجا که باشند، و در امان بودن امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام و سائر خاندان پیامبر.
در پایان معاویه تعهد به اجراى آن نموده و بزرگان شام بر آن گواهى دادند.
نقض پیمان صلح 
با دقت در پیمان صلحى که بین امام و معاویه منعقد گردید انسان مى یابد که امام که بر اثر حوادث تلخ قادر به نبرد رویاروى با معاویه نبود، اما توانسته بود با این قرارداد اهداف خود را تا حد امکان تاءمین نماید، امام حوادث آینده بر خلاف این معنا را ثابت کرد.
پس از انعقاد پیمان صلح براى تاءیید آن حضرت در حضور مردم و معاویه به همراه سپاهیانشان وارد شهر کوفه شدند، معاویه در اولین گفتارش پس از انعقاد پیمان به مردم چنین گفت :
به من خاطر این با شما نجنگیدم که نماز خوانده و حج بجاى آورید، و زکات بدهید، چون مى دانستم که اینها را انجام مى دهید، بلکه براى این با شما جنگیدم که شما را مطیع خود ساخته و بر شما حکومت کنم - تا آن جا که گفت :- آگاه باشید هر شرط و پیمانى که با حسن بن على علیه السلام بسته ام
زیر پاهاى من بوده و هیچگونه ارزشى ندارد.
پس از این ماجرا و به دست گیرى قدرت معاویه اهانت به على علیه السلام را بیش از پیش رواج داد، و زندگى را بر شیعیان آن حضرت تنگ و دشوار ساخت و حجر بن عدى و یارانش را به قتل رسانید، و دیگر شیعیان آن حضرت را مورد سخت ترین آزار و اذیت قرار داد، که آن ها یا زندانى و یا متوارى و دور از خانه خود بودند.
ابن ابى الحدید گوید:
شیعیان در هر جا که بودند به قتل رسیدند، بنى امیه دستهاى و پاهاى اشخاص را به احتمال اینکه از شیعیان هستند، بریدند، هر کسى که معروف به دوستدارى و دلبستگى به خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله بود زندانى شد، یا مالش به غارت رفت ، یا خانه اش را ویران کردند، شدت فشار و تضییقات نسبت به شیعیان به حدى رسید که اتهام به دوستى على علیه السلام از اتهام به کفر و بى دینى بدتر شمرده مى شد و عواقب سختترى به دنبال داشت .
آزار معاویه نسبت به شیعیان هر روز بیشتر مى شد و این وضع نسب به اهل کوفه که مرکز شیعیان آن حضرت بشمار مى رفت از هر جا بدتر بود.
معاویه زیاد بن ابیه را حاکم شهر کوفه و بصره نموده و او که روزى در صف شیعیان امام على علیه السلام بود و آن را به خوبى مى شناخت ، آنان را در هرجا که به ایشان دست مى یافت گرفته و دستها و پاهایشان را قطع ، یا از درختان خرما آویزان ، و یا کور و نابینا مى ساخت .
زیادبن ابیه به جاى خود چند روزى سمرة بن جندب را حاکم بصره نمود، او در این مدت هشت هزار نفر را به قتل رسانید، و طبرى از ابوسوار، عدوى نقل مى کند که مى گوید: سمرة در یک صبحگاه چهل و هفت نفر از بستگان مرا که حافظ قرآن بودند کشت (7).
این امور مردم را به اهداف شوم بنى امیه و مخالفت آنان با مقدسات اسلامى هرچه بیشتر آشنا ساخت و زمینه ساز انقلاب خونین عاشورا گردید.
_______________________________________________
6- ارشاد مفید 17
7- تاریخ الامم ، و الملوک ، 6: 132


  • مهدی شرکایی
۱۹
خرداد

حضرت امام حسن علیه السلام در روزگار پدر ( علیه السلام )

در جنگ جمل
روزگار خلافت على علیه السلام عهدى درخشان بود، که پرچمهاى حق و عدالت به جنبش درآمد، و حکومت عدل و برابرى بر جهان انسانیت سایه افکند، روزگارى که چون عهد پیامبر بود و معارف و تعالیم و هدفهاى بزرگش به منصه ظهور پیوست .
حکومت عثمان حکومتى بود که رهبرش مصالح مسلمین ، و ثروت بیت المال آن را فداى خواسته ها و منافع نامشروع ایشان مى ساخت ، حکومتى که رانده شده هاى پیامبر را عزیز و گرامى داشت و ملعونین بر زبان پیامبر را بخود نزدیک مى ساخت ، و شخصیتهاى بزرگ و با ایمان از اصحاب پیامبر را تبعید و تهدید مى نمود، از اینرو مخالفان ، عثمان با تمام نیروى خویش بر چند خلافت او قیام کردند، و بالاخره او را به قتل رساندند، پس از قتل عثمان مردم زند على علیه السلام آمده و گفتند: ما کسى را از تو سزاوارتر به خلافت و سابقه دار در ایمان و نزدیکتر به پیامبر نمى شناسیم 
امام در عدم پذیرش خلافت اصرار داشت و مردم نیز چون فرد دیگرى را صالح براى زمامدارى تشخیص نمى دادند، به پافشارى خود ادامه مى دادند.
امام با اصرارهاى مردم و بر اساس آنکه بتواند، حکومت اسلامى را در راه واقعى خود قرار دهد خلافت را پذیرفت ، اما پس از چندى افرادى که به اطمع مال دنیا و رسیدن به مقامات آن به ایشان گرویده بودند سر به مخالفت برداشتند، طلحه و زبیر که از اصحاب پیامبر بودند و رفتار پیامبر و کلمات ایشان را در حق امام شنیده بودند و دست به نبرد با ایشان زدند و جنگ جمل را به رهبرى عایشه همسر پیامبر شعله ور ساختند، امام براى جنگ با آنها مهیا مى شد، و از اطراف کشور درخواست نیرو نمود، ابوموسى ، که رهبرى کوفه را به عهده داشت از فرارسیدن نیرو براى امام امتناع ورزید، امام فرزندش امام حسن علیه السلام و عمار یاسر را همراه با نامه اش در خصوص خلع ابوموسى به کوفه فرستاد، او باز امتناع کرد امام حسن علیه السلام در خطبه هایى که در کوفه خواند مردن را به یارى پدرش ‍ فرا خواند، و بالاخره مردم به رهبرى مالک اشتر به قصر ابوموسى ریخته و او را از قصر بیرون راندند.
آنگاه که دو لشکر در مقابل هم قرار گرفتند، امام نهایت کوشش خود، را در حفظ صلح بکار مى برد ولى شورشیان تصمیم به جنگ داشتند، و سخنرانانشان مردم را به جنگ با امام تحریض مى کردند، پس از آنکه عبدالله بن زبیر سخن گفت امام به فرزندش فرمود: پسرم برخیزد و با این مردم سخن بگوى ، امام حسن علیه السلام برخاست و در سخنانش فرمود: اینکه پسر زبیر گفت : على علیه السلام کار مردم را به پراکندگى کشانید، پدر خودش زبیر بیش از هر کس مسئول این حادثه است او با دستش بیعت کرد نه با دلش او به ظاهر اقرار به بیعت کرد ولى اطرافیانش را براى جنگ فراهم آورد .
در این جنگ امام حسن علیه السلام فرماندهى طرف راست لشکر را بعهده داشت ، همچنانکه فرماندهى ، طرف چپ به دست برادرش امام حسین علیه السلام بود، با رشادت یاران امام لشکرى که به رهبرى عایشه و طلحه و زبیر تشکیل شده بود، شکست خورد، اما با این اقدام عایشه در مورد جنگ با حضرت ، درهاى انقلاب از طرف مخالفین بر امام باز شد، و مسلمانان یکپارچگى خود را از دست دادند.
در جنگ صفین
از جمله حوادث مهمى که در تاریخ اسلام روى داد حادثه صفین است ، حادثه اى دردناک که مبارزه بین حق و باطل را به روشنى مجسم مى سازد، مبارزه اى بین خلافت اصیل اسلامى به رهبرى امیر حق و پیشواى عدالت حضرت على علیه السلام و بین حکومتى دنیایى که چیزى که مورد توجه او نبود حق و عدالت بود، و رهبرى اش را معاویه به عهده داشت ، حادثه صفین رویداد تلخى است که موجب شکست حکومت امام گردید، و چنان ایشان را به اندوه کشانید که آرزوى مرگ کرد و نیز آثار زشت این واقعه پرنیرنگ بود که امام حسن علیه السلام را وادار به قبول صلح نمود.
معاویه براى آنکه به آرزوهایى طلائى خود برسد، خونخواهى عثمان را دستاویز خود قرار داد امام او را به پذیرش فرمانش دعوت کرد امام او استنکاف ورزید، و براى آنکه به هدفش نائل گردد، از عمروبن عاص که به شهادت تاریخ مردى حیله گر و دغلکار بود و خودش مى گفت من به هر جراحتى که انگشت زدم آنرا خونین کردم ، یارى خواست ، مردم نیز بخاطر ترس یا طمع در مال دنیا به معاویه گرویده و کم کم کار او بالا گرفت و حکومتش توان یافت ، در این لحظه معاویه آماده جنگ شد و به حرکت درآمد و به صفین رسید، امام هنوز در کوفه بود، و فرزندش امام حسن علیه السلام با ایراد سخنرانیهاى مختلف مردم را به جنگ تحریض مى کرد، آنگاه که دو لشکر در مقابل هم قرار گرفتند امام براى آنکه از جنگ جلوگیرى کند سعى فراوانى نمود، اما تلاش ایشان ، تاءثیرى نبخشید و جنگ آغاز شد.
سیاست مزورانه معاویه ایجاب مى کند که رهبران لشکر امام را با تهدید و تطمیع فریب دهد، و به سوى خود جلب نماید، از اینرو تصمیم گرفت امام حسن علیه السلام را نزد خود بخواند، براى اجراى این سیاست عبیدالله بن عمر (4) را نزد امام فرستاد و او به امام گفت : با تو کارى دارم ، فرمود: چه مى خواهى ؟ گفت : پدرت قریشیان را از اول تا آخر کشته و مردم از او کینه ها به دل دارند، آیا حاضرى او را از خلافت خلع کنى ، تا ما ترا به زمامدارى ، برگزینیم ، امام علیه السلام که گوئى عقرب خیانت او را نیش زده بود فریاد زد: نه به خدا قسم ، چنین کارى انجام پذیر نیست ، امام از گمراهى و سرکشى عبیدالله و انحراف او از طریق حق به فریاد آمد مثل اینکه مرگ او را در این جنگ مى دید که به او فرمود: مثل اینکه کشته تو را امروز یا فردا در میدان جنگ مى بینم ، شیطان ترا فریب داده ، و چنان زینت بخشیده که خود را آراسته اى و عطر زده اى تا اینکه زنهاى شام ترا ببینند و فریفته ات شوند، ولى بزودى خداوند تو را به خاک مرگ خواهد افکند.
عبیدالله شرمسار و حیرت زده به جانب معاویه بازگشت و ماجرا را به او گفت ، معاویه با اندوه جواب داد: او پسر همان پدر است ، عبیدالله همان روز به معرکه جنگ در آمد و خیلى زود به دست یکى از مردان همدان کشته شد، امام که در میدان ، جنگ مى گذشت مردى را دید که کشته اى را مى کشد که نیزه اى در چشمش فرو رفته و پاهایش همچنان بر رکاب اسب گیر کرده است به اطرافیانش گفت : ببینید، این مرد کیست ؟ گفتند: مردى از همدان است ، فرمود: کشته کیست ؟ گفته شد: عبیدالله بن عمر، امام شادمان شد و فرمود: خدا را از این پیروزى شکر مى گویم .
حضرت على علیه السلام چون وضع را به اینگونه دید یارانش را آماده نبردى عمومى کرد، و معاویه نیز مهیاى جنگ شد، و دو گروه به هم در آویختند، امام حسن علیه السلام مردانه به سپاه دشمن حمله برد و به اقیانوس مرگ فرو رفت ، چون امام على علیه السلام فرزندش را در مهلکه مرگ گرفتار دید مضطرب شد و با ناراحتى شدید فریاد زد: جلوى این پسر را بگیرید که با مرگش مرا در هم نکوبد، من هرگز نمى خواهم این دو پسر در جنگ کشته شوند، زیرا نسل پیامبر قطع مى گردد.
امام خود را به قلب دشمن فرو برد و امام حسن علیه السلام ترسید مبادا پدرش ناگهان به دست شامیان کشته شود و گفت : چه ضرر دارد که براى رساندن خود به یارانت که در برابر دشمنند تلاش کنى ، امام منظور پسرش را دانست و با آهنگى محبت آمیز فرمود: پسرم براى مرگ پدرت روزى معین شده است که از آن نمى گذرد، و با کوشش نمى تواند آنرا به تاءخیر افکند و نمى تواند به آن شتاب ورزد، به خدا قسم پدرت باک ندارد که مرگ به سوى او آید یا او به سوى مرگ رود.
جنگ همچنان پیش مى رفت و پیروزى امام حتمى بود که معاویه با استفاده از حیله گرى عمروبن عاص دست به نیرنگ جدیدى زد، و دستور داد قرآنها را بر سر نیزه نمودن ، و مردم نادان قرآن ناطق را به خیال خام تمسک به قرآن رها ساختند و پراکندگى در لشکر باعث که بر خلافت رضایتش ‍ حکمیت ابوموسى اشعرى را بپذیرد، عمروبن عاص این پیرمرد ساده لوح را فریب داد و امام را از حکومت کنار زدند، پس از آنکه عمروبن عاص ‍ ابوموسى را فریب داد، او فریاد زد: ترا چه مى شود، خدایت لعنت کند، تو مثل سگى هستى که زبان در آورده ، باشى عمروبن عاص او را به کنارى زد و گفت : تو مثل خرى هستى که کتاب بارت کرده باشند.
چون خبر دردناک خلع امام به وسیله ابوموسى بین مردم عراق پخ شد آتش ‍ فتنه زبانه کشید، امام در چنین موقعیت اسفناکى صلاح دید که فردى براى هدایت مردم سخن گوید، از اینرو رو به فرزندش حسن علیه السلام کرد و گفت : پسر برخیز و درباره ابو موسى ، و عمروبن عاص سخن بگو، امام حسن علیه السلام برخاست و چنین فرمود: اى مردم درباره این دو مرد که به حکمیت انتخاب شدند، سخن بسیار گفتند، ما آنان را انتخاب کردیم تا از قرآن بر ضد هوسها حکم دهند، ولى آن ها از هوس خود علیه قرآن حکم دادند، بنابراین چنین کسانى را نباید، حکم نام نهاد، بلکه آنان محکوم علیه هستند.
در جنگ نهروان
در جنگ صفین آنانکه امام را مجبور به پذیرش حکمیت ابوموسى کرده بودند، بر امام اشکال گرفتند که چرا حکمیت او را پذیرفتى ، تا اینکه از کوفه بیرون آمدند، و در نهروان اردوگاهى برپا ساختند، پس از آن که چند نفر را به قتل رساندند، امام به جانب آنان حرکت کرد و پس از جنگ سختى آنان را به قتل رساند، امام حسن علیه السلام در این جنگ نیز همانند جنگهاى گذشته با رشادت و دلیرى خاص خود به یارى امام برخاست و با سخنان آتشین خود مردم را به یارى پدرش و نبرد با خوارج فرا خواند.
در شهادت پدر
پس از جنگهاى بى نتیجه خونین صفین و نهروان ارتش امام دچار ناتوانى و خستگى شد و سستى در یاران آن حضرت پدیدار گردید، دعوت او را نپذیرفته و از فرامینش اطاعت نمى نمود، این سختى ها و ناگواریها چنان کام امام را تلخ ساخته بود که دیگر زندگانى برایش دردناک و مصیبت بار بود و همیشه آرزوى مرگ مى کرد تا از این دنیاى سیاه و تاریک به جهان روشنى ها کوچ کند، و هر لحظه این آرزو را تکرار مى کرد و از خدایش تمناى شهادت مى نمود.
چنانکه قبل از حادثه شهادتش از این دعاها و فریادها به فرزندش حسن علیه السلام حکایت کرد و فرمود: دیشب اندکى به خواب رفتم و چشمهایم بهم آمد، رسول خدا را دیدم که به زند من آمده است ، گفتم : اى پیامبر خدا مى بینى که از امت تو چه کژى ها و دشمنى ها بر سر من آمده است ، فرمود: آنان را نفرین کن ، گفتم : خدایا از اینها بهتر را به من بده و از من بدتر را به آنان مسلط کن .
یاران امام که از ترور آن حضرت احساس خطر مى کردند از امام خواستند که براى خود نگهبانانى انتخاب کند ایشان نپذیرفته و فرمودند: فعلا تیرى نیست که به من رسد و ضربه اى نیست که مجروحم سازد.
تا اینکه ماه رمضان فرا رسید، ماهى که آن قدر ارزش و منزلتش والا است که ماه خدا نامیده شده ، و قرآن کریم ، در آن نازل گردیده است ، در قرآن شبها امام افطار را گاه در منزل فرزندش حسن علیه السلام و گاه در منزل حسین علیه السلام و گاه در منزل دخترش زینب صرف مى کرد ولى بیش از سه لقمه نمى خورد و مى فرمود: دوست دارم خدایم را با شکم گرسنه دیدار کنم .
شب نوزدهم آن ماه را امام با هیجانى بسیار آغاز نمود، در صحن خانه با اندوه و اسف و در عین حال با شور و اشتیاق راه مى رفت و به آسمانها نگاه مى کرد و از وقوع حادثه اى بزرگ که در این شب رخ مى دهد، خبر مى داد و مى فرمود: دروغ نگفت ، و دروغگو نبود، امشب است آن شبى که به من وعده داد.
هنگامى که امام خواست از خانه بیرون رود مرغابى هایى که در خانه بودند بفریاد آمدند، امام حسن علیه السلام پیش آمد و گفت : چرا این وقت از خانه بیرون مى روید، امام فرمود: خوابى که دیشب دیدم مرا بر این کار واداشت ، آنگاه امام خواب را نقل کرد و سپس فرمود: اگر تعبیرش ظاهر شود، پدرت کشته شده و ماتم تمامى مردم مکه و مدینه را فرا مى گیرد، سراپاى امام حسن علیه السلام را وحشتى بزرگ فرا گرفت ، و اندامش بلرزید، و پرسید: این فاجعه کى اتفاق مى افتد؟ امام فرمود: خداوند در قرآن مى فرماید: هیچکس نمى تواند فردا چه به دست مى آورد و در کدام سرزمین بمیرد، ولى حبیبم پیامبر خدا فرمود: این حادثه در ده آخر ماه رمضان رخ داده و قاتلم پسر ملجم است ، امام فرزندش را سوگند داد که به خانه بازگشته و بخوابد و امام حسن علیه السلام چاره اى جز اطاعت نیافت ، و امام در تاریکى سحرگاه از خانه به مسجد رفت (5).
حضرت على علیه السلام آن شایسته ترین موجودى که بعد از پیامبر از آغاز تا پایان آن بر روزگار چهره نموده و عنصر بیگانه اى که همه فضائل را حائز گردیده ، و سیرت پاکش از همه نقائص و آلودگى ها مبراست بدست شقى ترین افراد، در محراب عبادت خون آلود، بر زمین افتاد، مردم از هر سوى به جانب مسجد شتافتند، و با صداى بلند مى گریستند، پیشاپیش ‍ همه فرزندان به سوى پیکر خونیش پدر روى آوردند، امام در محراب افتاده بود و گروهى مى خواستند امام را براى نماز آماده کنند ولى امام توان حرکت نداشت ، آن حضرت نگاهش به امام حسن علیه السلام افتاد و فرمود که ایشان با مردم نماز بخواند، پس از نماز امام حسن علیه السلام سر پدر را به دامان گرفت و در حالیکه قطرات اشک بر چهره اش مى ریخت گفت : کدامین جنایتکار با شما این چنین کرد؟ فرمود: همان پسر زن یهودى عبدالرحمن بن ملجم ، گفت : از کجا فرار کرد، فرمود: لازم نیست ، کسى به دنبالش برود بزودى او را در مسجد مى آورند، لحظه اى نگذشت که او را به مسجد آوردند، امام حسن علیه السلام به او گفت : اى لعنت شده ، امیرالمؤمنین و امام المسلمین را کشتى ، این پاداش خیرخواهى هاى او بود که پناهت داد و به خود نزدیکت ساخت و اکنون پاداش خدمات او را چنین دادى .
امام حسن علیه السلام پدر را به خانه انتقال داد، و بهترین پزشک کوفه اثیربن عمرو سکونى را براى معالجه حضرت حاضر نمود، پس از آنکه پزشک گفت : اى امیرالمؤمنین وصایایت را بکن ، که خواهى مرد، امام حسن علیه السلام سراسیمه و گریان آنچنان قلبش در آتشى از اندوه مى سوخت به پدر گفت : پدر پشتم را به مرگت شکستى ، چگونه مى توانم تو را به این حالت ببینم ، امام به نرمى فرمود: پسرم دیگر از امروز به بعد بر من غم مخور و زارى مکن امروز جدت پیامبر و جده ات خدیجه و مادرت زهرا را دیدار مى کنم ، و فرشتگان هر لحظه انتظار قدوم مرا مى کشند، پس بر من اندوه نکن و گریه منما.
امام در این حال بیهوش شد، و آن گاه که به هوش آمد فرزندش را گریان دید براى تسکین خاطر او فرمود: پسر چرا مى گریى ، از امروز بر پدرت دیگر اندوه و دردى نیست ، پسرم گریه مکن تو هم روزى با زهر شهید مى شوى و برادرت حسین علیه السلام را هم با شمشیر خواهند کشت .
آنگاه امام رو به فرزندانش کرد، و وصایاى خود را فرمود، و هنگامیکه احساس مرگ کرد، و دانست به زودى به دیدار خدایش خواهد شتافت امر خلافت را به فرزندش امام حسن علیه السلام واگذاشت ، و از فرزندانش و بزرگان خاندان و پیروانش بر این امر گواه گرفت و نامه ها و سلاحش را به او تفویض کرد و فرمود: پبامبر به من سفارش کرد که اینها را به تو بسپارم .
و امام در حالیکه آیات قرآن تلاوت مى کرد؛ روحش از این تیره خاکدان پرواز کرد، پس از او دنیا تاریک شد، چرا که او نورى بود که خدایش آفرید تا ظلمتهاى سهمگین جهان را روشنائى بخشد.
امام حسن علیه السلام به تجهیز پدر شهیدش پرداخت و پیکر مطهرش را غسل داد و کفن نمود، و چون پاره اى از شب گذشت به همراه چند تن از یاران وفادار آن حضرت در حالیکه جبرئیل و میکائیل جلوى جنازه ایشان را گرفته بودند، او را از کوفه به نجف اشرف برده و در آنجا دفن کردند.
در این هنگام مقام خلافت به وجود امام حسن علیه السلام زینت یافت و زمامدارى حکومت اسلامى با وصیت امیرالمؤمین علیه السلام به ایشان رسید، و از طرف دیگر معاویه با تمام قوا، به جلب افراد ساده لوح و نادان مشغول شد.
___________________________________________
4- عبیدالله بن عمر در زمان پیامبر به دنیا آمد ولى از آن حضرت حدیثى نقل ننموده ، و فقط به پدرش عمر فخر مى کرد، او در جنگ صفین به معاویه ملحق شد، روزى با جامه خز و آرایش کرده بیرون آمد و گفت : فردا که على با ما روبرو شود خواهد فهمید که چه بر سرش مى آید، امام فرمود: رهایش کنید، خونش خون پش است ، او در صفین کشته شد.
5- در استیعاب آمده که امام حسن علیه السلام با پدرش از خانه بیرون رفت و از او جدا نشد


  • مهدی شرکایی
۱۸
خرداد

امام حسن(علیه السلام ) و یاران خائن

بیست و هشتم صفر یادآور شهادت بزرگ مردی از تبار آینه هاست. یادآور مظلومیت جانسوز سبط اکبر پیامبر اکرم(ص) و میوه دل زهرای اطهر (س) و علی مرتضی(ع) است. مظلومیت حسن(ع) فراتر از مظلومیت پدر بزرگوارش بود، چون؛ علاوه بر یارانش همسرش نیز به او خیانت نمود.

یکی از علل اصلی ناموفق بودن قیام ها و حتی جنگ ها، خیانت افراد خودی است که امروزه آنان را در اصطلاح سیاسی، نظامی و امنیتیِ "ستون پنجم دشمن" می نامند. نقش ستون پنجم در دوره امام حسن(ع) بسیار واضح است. اگر خیانت برخی از یاران و سپاهیان آن حضرت نبود، معاویه هرگز فرصت آن را پیدا نمی کرد که به اهداف شوم و ضد اسلامی خود برسد. در این میان اقدامات برخی از یاران و سپاهیان امام حسن مجتبی (ع) نه تنها جلوی معاویه را نگرفت، بلکه او را در رسیدن به اهداف شومش تحریض نمود.
خلافت امام حسن مجتبی(ع)
امام حسن(ع) امام دوم شیعیان در سال چهلم هجری پس از شهادت امام علی (علیه السلام) به خلافت ظاهری رسید.[1] دوره کوتاه مدت خلافت آن حضرت، همچون دوره خلافت امام علی (ع) مملوّ از فعالیت ستون پنجم دشمن است، که با فعالیتشان مانع از پیروزی قاطع امام علی (ع) در برابر معاویه ستمگر شدند.
دوره خلافت امام حسن(ع)، دوره¬ای بود که فعالیت منافقان، خیانت کاران و جاسوسان در آن به حد اعلای خود رسیده بود. از طرفی معاویه به مقابله با امام حسن(ع) برخواسته بود و از سوی دیگر، در پی جنگ های سه گانه امام علی(ع) و به شهادت رساندن بیشتر یاران با وفای اهل البیت(ع) در "غارات" مانند مالک اشتر و محمد بن ابی بکر و افراد دیگر اوضاع برای سپاه اسلام بسیار دشوار شده بود.
با وجود تمام این شرائط، امام حسن(ع) تصمیم نهایی برای جنگ با معاویه را در سخنرانی خود در مسجد کوفه اعلام نمود. مردم کوفه آنقدر در رفتن به جنگ سستی نمودند، تا اینکه پیرمردی به نام عدی بن حاتم، به پا خواست و جملاتی به کوفیان گفت و به تنهایی و به اطاعت از فراخوان امام عازم (پادگان) نخیله شد و به دنبال او عده ای از قبیله طی و دیگر قبایل به ناچار به راه افتادند.[2]
امام پس از فراخوان نبرد بر علیه شامیان، متوجه جاسوسانی از سوی معاویه در کوفه و بصره شد، که پس از شناسایی این دو نفر دستور قتل آنان را صادر کرد و به دنبال آن در نامه ای به معاویه این چنین نوشت:
...گویا خواهان جنگ هستی، بزودی آن را دیدار خواهی کرد پس چشم به راه باش...[3]
اما برنامه معاویه به طور دیگری طراحی شده بود. گرچه در ظاهر او نیز سپاهی فراهم ساخته و به سوی کوفه حرکت کرده بود. نقشه معاویه آن بود که حضرت را مخفیانه به قتل برساند و بدون دردسر به هدف شوم خود برسد به همین منظور چهار نفر تروریست منافق به نام¬های عمرو بن حریث و اشعث بن قیس و حجر بن الحارث و شبث ربعی را اغوا کرد و جداگانه به این کار مامور نمود. امام حسن(ع) خیلی زود از این توطئه آگاه شد و در زیر لباس¬هایش زره پوشید. یکی از منافقین، امام را در موقع نماز هدف قرار داد اما نتوانست کاری از پیش ببرد چون زره از نفوذ تیر در بدن امام جلوگیری نمود.[4] طرح دیگر معاویه استفاده از شگردی بود که در صفین او را به پیروزی رساند. به همین منظور سعی کامل نمود تا در میان یاران امام و سپاهیانش نفوذ کند.
یاران خائن
یاران امام در پیروزی بدون دردسر معاویه نقش اساسی را ایفاء نمودند. در این میان عملکرد یکی از کسانی که امام حسن (ع) به او اطمینان کامل نموده و فرماندهی سپاهش را به او واگذار کرده بود از دیگران به مراتب پررنگتر است. او کسی جز عبیدالله بن عباس نبود.
عبیدالله بن عباس فرمانده لشگر امام حسن (ع) نتوانست در برابر پیشنهادهای معاویه مقاومت کند و به راحتی فریب خورد و با عده¬ای زیادی از زیردستان خود در حدود هشت هزار نفر شبانه به اردوگاه معاویه پیوست و سپاهیان امام را بدون فرمانده رها نمود.[5] این درحالی بود که در دوره امام علی (ع) فرستاده معاویه به مکه دو فرزند خردسال عبیدالله بن عباس را سر بریده بود.[6] انتظار آن بود که عبیدالله نه به خاطر امام بلکه به خاطر دو فرزندی که معاویه از او کشته بود به معاویه نپیوندد، ولی دنیا طبی او تمام خاطرات تلخش را نیز به فراموشی سپرد.
صبحگاه وقتی سپاه امام برای نماز حاضر شدند، عبیدالله بن عباس غایب بود. ناچار شخص دومی که از سوی امام(ع) به عنوان جانشین عبیدالله منصوب شده بود و قیس بن سعد بن عباده انصاری نام داشت، فرماندهی سپاه را به عهده گرفت و نماز جماعت را به جا آورد. وسوسه¬های معاویه در خصوص قیس سازگار نشد. ولی معاویه که به مقصود نهایی خود نرسیده بود با شایعه سازی توسط جاسوسان خود در میان سپاه قیس باعث سردرگمی و کلافگی آنان شد.[7]
با فرار عبیدالله ابن عباس و دیگر فرماندهان سپاه امام حسن(ع) شرایط بسیار نامطلوبی پدید آمد، امام(ع) که برای جمع آوری سپاه به مدائن رفته بود نه تنها موفق به انجام این کار نشد، بلکه عده ای از سپاهیانش بر او شوریدند و به خیمه اش ریخته به غارت پرداختند، آنان حتی سجاده زیرپای حضرت را ربودند و "عبدالرحمن ازدی" ردای آن حضرت را از دوشش کشید،‌ حضرت بدون اینکه ردایی بر تن داشته باشد، سوار اسب شده و در ساباط به راه افتاد. همینکه به "مظلم ساباط" رسید نااگاه یکی از خوارج به نام جراح بن سنان پیش آمد،‌ لگام اسب حضرت را گرفت و گفت حسن تو نیز همانند پدرت کافر شدی و خنجری مسموم به ران مبارک حضرت زد که تا استخوان شکافته شد. [8] این ضربت به طوری سهمگین بود که حضرت بسیار رنجور و بیمار گشت.[9]
بالاخره همان عواملی که امام علی (ع) و سپاهش را در مقابل معاویه متوقف ساخت، دوباره کارساز شد و صلح را بر امام حسن(ع) تحمیل ساخت. گرچه امام مقاومت زیادی نمود، ولی آن حضرت موقعی تن به صلح داد که یارانش از پیرامونش متفرق شدند و او را تنها گذارند.[10] امام حسن(ع) پس انجام صلح با معاویه، حکومت کوفه را رها نموده و در مدینه الرسول رحل اقامت افکند. با این حال معاویه آن حضرت را به حال خود رها نکرد و او را با جاسوسان و عمال خود زیر نظر گرفت و در نهایت با اغوای یکی از زنان آن حضرت بنام جعده، زهر به آن حضرت خورانید و دردانه زهرای اطهر را در بیست وهشتم صفر به شهادت رساند.[11]

________________________________________

[1] - محمد بن نعمان شیخ مفید، الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، سیدهاشم رسولی محلاتی، تهران، علمیه اسلامی، ج2، ص 5
[2] -ابی الفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، کاظم المظفر،قم، دارالکتاب، چاپ دوم، ص 39
[3] - شیخ مفید، همان
[4] - مجلس، محمد باقر؛ بحارالانوار بیروت ، الوفا، چاپ دوم 1403 ،ج44 ،ص33
[5] - همان ،ص51 و یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب؛ تاریخ یعقوبی، محمد ابراهیم آیتی، تهران، انتشارات علمی فرهنگی، چاپ هشتم، 1378، ج2، ص141
[6] - یعقوبی، همان، ج2، ص107
[7] - ابوالفداء اسماعیل بن عمره بن کثیردمشقی، البدایه والنهایه، بیروت، دارالفکر، 1407، ج8، ص15
[8] - شیخ مفید، همان، ص8 و ابوجعفر محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالثراث1378، ج5 ص195
[9] - یعقوبی، همان، ص142
[10] - طبری ، همان
[11] -شیخ مفید، همان، ص12

  • مهدی شرکایی